درگیری شدید بین مردم نخجوان و پلیس و ماموران امنیتی
به خاطر عزاداری در ایام عاشورا
یکی از مجروحان حوادث اخیر نخجوان که در اعتراض به بازداشت پدر و مادر پیرش خودسوزی کرده بود برای مداوا توسط بستگانش به ایران اعزام شده است .
مقامات نخجوان : نیروهای جبهه خلق برای مبارزه با دولت شاخه نظامی تشکیل داده اند
مطبوعات باکو : عملیات پاکسازی در روستای بننیار مشابه پاکسازی روستای خوجالی توسط مهاجمان ارمنی بود.
مراسم عزاداری روز عاشورا بر خلاف میل دولت باکو هر سال و از قدیم الایام و حتی پیش از به قدرت رسیدن خانواده علی اف ها به صورت شکوهمندی در « بننیار » برگزار میشود . در این روز همه ی اهالی بننیار به عزا می نشینند . اهالی روستاهای اطراف رهسپار بننیار میشوند تا در عزاداری عاشورا شرکت کنند. و هنگام ظهر در همه خانه ها اعم از فقیر و غنی سفره های احسان گسترده میشود ... از چند سال پیش دولت باکو اقدامات متعددی را برای پیشگیری از برپایی مراسم روز عاشورا در بننیار آغاز کرده است از جمله این اقدامات بستن راههای منتهی به بننیار در روز عاشورا توسط پلیس دولت الهام علی اف میباشد.
طی روزهای اخیر درگیریهای متعددی بین پلیس و نیروهای امنیتی در نخجوان از یک سو ، و شبکه حزب پان ترکیستی جبهه خلق از سوی دیگر در نخجوان رخ داده است . این درگیریها که در نوع خود نخستین درگیری بعد از به قدرت رسیدن الهام علی اف در نخجوان میباشد اهمیت فزاینده ای دارد . با این حال به دلیل شرایط سیاسی اخیر در ایران اخبار درگیریهای نخجوان در مطبوعات و رسانه های ایران بازتاب مناسبی نداشته است . این در حالی است که نخجوان به دلیل پیشینه ایرانی و گرایشات مذهبی مردم تمایل گسترده ای به ایران دارد و مراودات مردم این منطقه با ایران بیشتر از سایر مناطق قفقاز جنوبی است.
اهمیت مسایل سیاسی و درگیریهای رخ داده در نخجوان که مورد توجه رسانه های روسیه و امریکا نیز قرار گرفته است از آن روست که نخجوان زادگاه حیدرعلی اف و پایگاه اصلی گروه حاکم بر ایران شمالی است به نحوی اغلب پست های مهم در دولت باکو در اختیار گروه موسوم به " گروه نخجوانی ها " است. به دلیل اینکه نخجوان پایگاه اصلی سران دولت باکو است همواره این منطقه به عنوان جزیره ای امن برای گروه حاکم تلقی میشود و اجازه فعالیت به احزاب مخالف و حتی نشر و توزیع مطبوعات وابسته به احزاب غیرحاکم در این منطقه داده نمیشود. مطبوعات منتقد حاکمیت در باکو بارها در مطالب خود پیرامون نخجوان این منطقه را " خان نشین " حاکمیت نامیده اند ...
گزارش یک روزنامه چاپ باکو
روزنامه مساوات نو چاپ باکو گزارشی درباره درگیریهای نخجوان و تعدی های پلیس و ماموران امنیتی منتشر کرده است . در این گزارش آمده است :
خبرگزاریهای روسیه با استناد به مطبوعات باکو حوادث رقت آوری را که در روستای بننیار جلفا در نخجوان بوقوع پیوسته است، منعکس کردهاند. سایت لنتا رو از کسب اطلاع خبرنگاران از عملیات پاکسازی در این روستا خبر داده است.
به این ترتیب مشخص می شود که خبرنگاران روسیه نیز اطلاع دارند که نخجوان یک خان نشین بسته است و حوادثی که در آنجا روی میدهد مخفی نگه داشته می شود.
به گزارش واصبه از یکی از اهالی روستای بنیار، پستهای پلیس هنوز در این روستا مستقرند و اهالی از احتمال شروع موج جدید حبس ها در نگرانی بسر میبرند. روستاییان با محفوظ نگه داشتن نام خود اظهار داشتهاند که رضا نوریاف رییس شعبع حزب جبهه خلق در جلفا و10 نفر از ساکنان روستا هنوز آزاد نشدهاند و در بازداشتگاه «بویؤک دؤز» زندانی هستند. به گفته گروهی از روستاییان که از زندان آزاد شدهاند، مسولان سعی کردهاند از آنها اعتراف بگیرند که رضا نوریاف حوادث اخیر در این روستا را سازماندهی کرده است.
یک پیرزن 70 ساله که پسرش هنوز در حبس است، در مصاحبه با رادیو آزادی وکیل نگرفتن برای پسرش را با عدم امکان مالی و ترس از عواقب آن توجیه کرده است. این پیرزن که در گرماگرم حوادث روستا بازداشت و سپس آزاده شده است، با اظهار نگرانی از سرنوشت پسر و خونابه خوردن نوههایش، گفته است: « شاید حادثه « خوجالی» ( قتل عام اهالی خوجالی در جریان اشعال آن توسط نیروهای ارمنی) نیز چنین نبوده است. ما را با ضرب و شتم و سر و صورت خونی کشان کشان بردند. دو روز است به خانهام برگشتهام و بدنم به شدت درد میکند».
به گفته این پیرزن 70 ساله، هنگام حمله به منزلشان یک کارد آشپزخانه را نیز مصادره کرده و با شکنجه میخواستند پسرش وادار به اقرار کنند که با کارد به پلیس حمله کرده است.
اهالی بننیار خاطر نشان کردهاند که یونس علیاف که در اعتراض به حبس پدر و مادر سالخوردهاش اقدام به خودسوزی کرده بود، هنوز در ایران تحت مداوااست. اخبار منتشره از سوی نمایندگی دولتی نخجوان در باکو مبنی بر اینکه یونس علیاف در اثر داشتن بیماری روحی و مستی اقدام به خودسوزی کرده است، تکذیب میشود. همسر این مصدوم در مصاحبه با رادیو آزادی با تکذیب ادعاها در مورد روانی بودن و مست کردن همسرش آن هم در ماه محرم، گفته است مادر زن و و داییهای او که روانی نبودهاند.
آصف قلیاف رییس تشکیلات حزبی جبهه خلق در نخجوان دفتر نمایندگی نخجوان در باکو در رابطه مبنی سازماندهی شدن حوادث روستای بننیار از سوی عوامل مسلح حزب جبهه خلق را اتهامات بی اساس و تخریبی خوانده است. وی با بیان اینکه حزب جبهه خلق گروه مسلحی در اختیار ندارد، گفته است: « جبهه خلق فقط در اوایل دهه 90 قرن بیستم و در مناقشه قره باغ دستههای مسلح سازماندهی کرده بود. این حزب در حال حاضر شاخه نظامی ندارد و با دستگیری رضا نوریاف صرفا میخواهند حزب جبهه خلق را مسبب این حوادث وانمود بکنند.
در اینحال، ساکنان روستای بننیار میگویند که درگیری بین نیروهای پلیس و آنها به دلیل برگزاری مراسم روز عاشورا روی داده است. عدهای از شرکت کنندگان این مراسم را به مراکز پلیس برده و مورد ضرب و شتم و توهین قرار دادهاند.
خبر دیگری که به نقل از منابعی در روستای بننیار به روزنامه ینی مساوات رسیده، حاکی است که انعکاس تصاویر مربوط به این مراسم توسط کانال تلویزیونی « سحر» باعث حمله به این روستا شده است. مسوولان نخجوان با ترس از این مساله، حمله به روستا را سازماندهی کردهاند. ولی پس از آنکه نتوانستهاند موردی در نقض قوانین بیابند، سعی کردهاند طرفداران جناح مخالف را مسوول اغتشاشاتی معرفی کنند که خود مسبب آن بودهاند.
در اینحال، رامیل اسوباف وزیر کشور دولت باکو در دیدار با فعالان حقوقی، گفته است که این مساله از سوی مطبوعات مورد بزرگنمایی قرار میگیرد.
---------------------------------------------------------------
روابط باکو با رژیم صهونیستی و تاثیر آن بر امنیت منطقه
و مناقشه قره باغ
( به بهانه سفر وزیر خارجه رژیم صهیونیستی به باکو )
به قلم : دکتر شهاب الدین اردبیلی - تحلیگر سیاسی
رجب طیب اردوغان در اجلاس داوس ، سند رسوایی رییس جمهور رژیم صهیونیستی را در مقابل چشم جهان رقم زد و وی را قاتل کودکان نامید . این اقدام اردغان جایگاه ترکیه را در جهان اسلام به شدت بالا برد. اتفاقات بعدی که در روابط رژیم صهیونیستی با ترکیه رخ داد نشان داد که رژیم صهیوینستی از بازگشت به عصر طلایی رابطه با ترکیه مایوس شده است. این مساله یکی دیگر از علل رویکرد رژیم صهیونیستی به گسترش روابط با دولت باکو میباشد تا اقداماتی را که سابقا با همکاری دولتهای لاییک در ترکیه انجام میداد با همکاری دولت لاییک باکو انجام دهد. همانگونه که اقدامات دولت ترکیه در مقابله با اسراییل علاوه بر بالا بردن جایگاه ترکیه در جهان اسلام به عجز و التماس و عذرخواهی رژیم صهیونیستی از ترکیه منجر شده وادادگی و انفعال دولت باکو به پایین آمدن جایگاه لرزان باکو در جهان اسلام و گستاختر شدن رژیم صهیونیستی نسبت به دولت باکو منچر شده است . به نحوی که بعد از سفر شیمون پرز به باکو مقامات صهیونیستی به دولت باکو اعلام کردند که جهت حفظ امنیت پروازهای مستقیم باکو - تل آویو بایستی گروهی از نظامیان و ماموران امنیتی اسراییل در فرودگاه باکو مستقر شوند!
در حالی که روابط رژیم صهیونیستی با برخی دولتهای حاکم بر کشورهای اسلامی دارای ارتباط با این رژیم از جمله دولت اسلامگرای ترکیه به دلیل تداوم جنایات گسترده صهیونیستها در غزه به کاهش و تیرگی گراییده ، دولت باکو در سیاستی خلاف مصالح جهان اسلام و خلاف منافع مردم مسلمان ایران شمالی ( جمهوری آذربایجان ) همچنان بر گسترش روابط با صهیونیستها اصرار دارد. گسترش روابط دولت الهام علی اف با رژیم صهیونیستی به گونه ایست که امروز باکو مهمترین تامین کننده نفت اسراییل به شمار میرود . علاوه بر این ، رژیم صهیونیستی دارای ارتباطات گسترده امنیتی – اطلاعاتی با دولت باکو در زمینه های مختلف از جمله مقابله با حرکتهای اسلامی و شیعیان ، تقویت گروههای کردی مخالف ترکیه در شمال عراق ، جاسوسی از ایران ، همکاری دو جانبه علیه حزب ا... لبنان و حماس ، گسترش نفوذ صهیونیسم در قفقاز جنوبی و... میباشد.
تحلیلگران سیاسی در بررسی علل گسترش روابط دولت باکو با رژیم صهیونیستی دلایل متعددی ذکر میکنند از جمله :
الف ) روابط دولت باکو با امریکا : با توجه به نفوذ لابی صهیونیستی در امریکا ، گسترش مناسبات باکو با واشنگتن در گرو گسترش مناسبات با رژیم صهیونیستی است .
ب ) مسایل داخلی دولت باکو : در سیاست خارجی و داخلی دولت باکو روابط با امریکا به عنوان یک راهبرد ( استراتژی ) تعریف شده که دولت کنونی باکو ( دولت الهام علی اف ) بدون آن نمیتواند به حاکمیت خود ادامه دهد. این نکته بخصوص از منظر داخلی دارای اهمیت است ، چرا که جریان مخالف دولت باکو در داخل ( احزاب ملی گرا و پان ترکیستی غربگرا مانند جبهه خلق ، مساوات و...) درای ارتباطات گسترده ای با امریکا بوده و از سوی واشنگتن حمایت میشوند. از این رو دولت باکو به شدت تلاش میکند تا همواره بیشتر از جریان مخالف به امریکا نزدیک شود و هر گونه مطالبات امریکا را برآورده سازد . به همین جهت برای تضعیف نقش جریان مخالف داخلی در نزد امریکا به کمک صهیونیستها نیاز دارد.
ج ) سیاست حمایت از اشغالگری : دولت باکو به رغم درگیر بودن با مناقشه قره باغ در سطح مذاکرات و تبلیغات در داخل و خارج برای معرفی ایران شمالی ( جمهوری آذربایجان ) به عنوان کشوری که بخشهای وسیعی از زمین آن اشغال شده ، سیاست ثابت « حمایت از اشغالگری » را دنبال میکند .این سیاست ننگین بخصوص از زمان حمله امریکا به افغانستا ن خود را مشهودتر نشان داده است . در جریان اشغال افغانستان و سپس اشغال عراق توسط امریکا و همپیمانانش ، دولت باکو علاوه بر واگذاری زمین و آسمان ایران شمالی در اختیار نیروهای اشغالگر ، صدها تن از نیروهای نظامی خود را نیز به افغانستان و عراق اعزام کرد تا در کنار نیروهای امریکایی به مبارزه با مسلمانانی بپردازند که از وطن خود در مقابل اشغالگران دفاع میکنند. پس از 6 سال و به دنبال کشته شدن برخی از نیروهای اعزام شده از باکو به عراق که اعتراض جریانهای سیاسی باکو را برانگیخت ، نیروهای باکو از عراق خارج شدند اما نیروهای اعزامی به افغانستان همچنان به ماموریت اشغالگرانه خود در این کشور ادامه میدهند . علاوه بر این دولت باکو به شیوه های مختلف از رژیم صهیونیستی و سیاست اشغالگری این رژیم حمایت میکند . تامین نفت مورد نیاز رژیم صهیونیستی ، تروریست قلمداد شدن نیروهای مقاومت فلسطینی و لبنانی توسط رسانه های باکو ، ممنوعیت هر گونه تظاهرات علیه رژیم صهیونیستی در ایران شمالی ، حمایت از اقدامات رژیم صهیونیستی در مجامع بین المللی از جمله سازمان ملل ، همکاری با اسراییل در امور کردها و ارتباط با تجزیه طلبان ضد ترکیه در شمال عراق ، همکاری امنیتی و اطلاعاتی با اسراییل جهت کمک به تامین امنیت این رژیم ضد بشری تنها گوشه ای از سیاستهای حمایت از اشغالگری دولت باکو میباشد.
ماهیت اشغالگری رژیم صهیونیستی و جایگاه برتر « سیاست حمایت از اشغالگری در دکترین سیاسی دولت باکو » موجبات نزدیکی روزافزون این دو رژیم را فراهم می آورد.
د ) موضوع ایران : ایران اصلی ترین و تاثیرگذارترین مخالف دولت های ضد بشری آمریکا و رژیم صهیونیستی است و این دو رژیم با میلیاردها دلار سرمایه گذاری در زمینه های مختلف نظامی ، اطلاعاتی ، جنگ نرم ، اقتصادی و... در خط مقدم مبارزه با ملت ایران قرار دارند. دولت باکو همسایه ایران است و از همین رو برای رژیم صهیونیستی جذابیت خاصی دارد . از سوی دیگر دولت باکو که اغلب گردانندگان آن تربیت یا فتگان مکتب کمونیسم هستند و آموزه های ضد دینی در جان آنها ریشه دوانده است ، از قرار گرفتن در کنار کشوری با حکومت دینی و با ملتی مسلمان وانقلابی نگران هستند . سران دولت باکو نگران هستند که مردم چند میلیونی ایران شمالی تحت تاثیر روحیه و تفکر اسلامی ملت ایران بخصوص آذریهای ایرانی که از شور و شعور مذهبی بالایی برخوردارند قرار گیرند و به همین جهت برای همکاری با امریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران علاقه نشان میدهند . همچنین به دلیل جدا شدن ایران شمالی ( جمهوری آذربایجان ) از ایران طی عهدنامه های ننگین گلستان و ترکمانچای دولت باکو نگران شکوفا شدن میل به وطن اصلی در میان اهالی ایران شمالی است.
بیگمان یکی از علل تلاش رژیم صهیونیستی برای برقراری مناسبات گسترده با دولت باکو ، گسترش نفوذ خود در کنار مرزهای ایران است . طی سالهای گذشته گزارشهای متعددی از اقدامات مشترک امریکا و اسراییل و دولت باکو علیه ایران در مناطق مرزی از جمله نصب دستگاههای شنود و جاسوسی ، حضور ماموران اطلاعاتی بیگانه در میان پلیس مرزی دولت باکو ، حضور عناصر دستگاه اطلاعاتی اسراییل در قالب شرکتهای اقتصادی و کشاورزی و اجتماعی در مناطق جنوبی ایران شمالی مانند لنکران و... منتشر شده است.
ه ) تبلیغات فریبکارانه رژیم صهیونیستی پیرامون قدرت آن و تبلیغ این قدرت ادعایی با ابعادی اسرارآمیز، موجب شده که دولت باکو تصور کند رژیم صهیونیستی از قدرتی افسانه ای برخوردار است و میتواند به عنوان تکیه گاهی برای گروه حاکم بر دولت باکو در جریان بحرانهای احتمالی مورد استفاده قرار گیرد.این در حالی است که تجربه های تاریخی مانند سقوط شاه درایران که از روابط گستردهتری نسبت به دولت باکو با اسرایل برخوردار بود و نیز تجربه شکست مفتضحانه رژیم صهیونیستی در مقابل یک گروه مقاومت ( حزب ا... لبنان ) بعد از سی و سه روز جنگ نشان داده است که قدرت رژیم صهیونیستی بسیار محدود و نیز رو به زوال است.
و ) یکی دیگر از علل گسترش مناسبات باکو با رژیم صهیونیستی ، پرداخت رشوه های کلان به برخی مقامات باکو میباشد. از آنجا که رژیم صهیونیستی به دلیل ماهیت جعلی و اشغالگرانه و انجام جنایتهای مداوم از جمله نسل کشی و پاکسازی قومی مسلمانان با بحران مشروعیت روبرو میباشد ، تلاش میکند با پرداخت رشوه به مقامات کشورهای اسلامی با این کشورها رابطه برقرار کند . در تاریخ معروف است که این رژیم برای برقراری رابطه با دولت پهلوی درایران به ساعد ، نخست وزیر وقت چهارصد هزار دلار رشوه پرداخت کرد .همچنین در اسناد تاریخی از پرداخت رشوه به برخی مسوولان ساواک تحت عناوین مختلف مانند هزینه های عملیاتهای مشترک سخن رفته است. پرداخت رشوه در مقابل برقراری رابطه با کشورهای اسلامی یکی از شیوه های دایمی رژیم صهیونیستی است. طی سالهای گذشته در محافل مطبوعاتی و سیاسی باکو از پرداخت رشوه های کلان به مقامات باکو ، روسای برخی احزاب ، مدیران برخی مطبوعات و خبرگزاریها و شبکه های تلویزیونی اخبار زیادی منتشر شده است . در لیست حقوق بگیران صهیونیسم بین الملل در باکو اسامی افرادی از نهاد ریاست جمهوری ، رییس سابق حزب استقلال ملی ( اعتبار محمداف ) ، رییس حزب مساوات ( عیسی قنبر ) ، صابر رستمخانلی ( نماینده پارلمان ) ، رییس شبکه های تلویزیونی لیدر و آینس ، نشریه صنعت ( منتشر کننده ترجمه کتاب آیات شیطانی ) ، اعضای گروه دوستی پارلمان باکو با پارلمان اسراییل ( کنیست ) و... دیده میشود. در نتیجه این اقدامات رژیم صهیونیستی به پارلمان بکو نیز راه یافته و یکی از صهیونیستهای یهودی به نام « یودا آبرام اف » به عنوان نماینده به پارلمان باکو راه یافته است . همچنین گفته میشود عناصر صهیونیستی در قالب اقدامات تجاری سود آور روابط خاصی با عده ای از مقامات باکو در نهاد ریاست جمهوری ، وزارت امنیت ، پارلمان و... ایجاد کرده اند.
ز ) تنش در روابط ترکیه با رژیم صهیونیستی : طی سه سال گذشته روابط رژیم صهیونیستی با ترکیه به شدت به تیرگی گراییده است . دولت ترکیه نخستین کشور اسلامی بود که به دلایلی مانند حاکمیت غربگرایان ضد اسلام بر این کشور اسراییل رابه رسمیت شناخت . روابط با ترکیه برای رژیم صهیونیستی همواره از اهمیت بزرگی برخوردار بوده است ، چرا که ترکیه یکی اربزرگترین کشورهای جهان اسلام و دارای سابقه امپراتوری است و در عین حال مردم مسلمان ترکیه ضدیت عمیقی با رژیم صهیونیستی دارند . اما بار وی کار آمدن اسلامگرایان در این کشور رژیم صهیونیستی تلاشهای گسترده ای را به کار بست تا روابط پیشین خود را با ترکیه حفظ کند و بدین منظور اقدامات گسترده ای از جمله حمایت از محافل لاییک ، فشار بر دولت ترکیه از طریق انجام اقدامات تروریستی ، ساقط کردن هواپیمای حامل فیزیکدانان ترکیه و کشته شدن دانشمندان هسته ای ترک ، حمایت از گروههای ضد ترکیه در شمال عراق و در نهایت تلاش برای انجام کودتای شکست خورده موسوم به ارگنه کون برای به شکست کشاندن دولت اسلامگرای ترکیه انجام داد که به دلیل برخورداری دولت از حمایتهای مردمی اقدامات رژیم صهیونیستی و محافل لاییک و پان ترکیستی با شکست و رسوایی توطئه گران مواجه شد. رجب طیب اردوغان در اجلاس داوس ، سند رسوایی رییس جمهور رژیم صهیونیستی را در مقابل چشم جهان رقم زد و وی را قاتل کودکان نامید . این اقدام اردغان جایگاه ترکیه را در جهان اسلام به شدت بالا برد. اتفاقات بعدی که در روابط رژیم صهیونیستی با ترکیه رخ داد نشان داد که رژیم صهیوینستی از بازگشت به عصر طلایی رابطه با ترکیه مایوس شده است. این مساله یکی دیگر از علل رویکرد رژیم صهیونیستی به گسترش روابط با دولت باکو میباشد تا اقداماتی را که سابقا با همکاری دولتهای لاییک در ترکیه انجام میداد با همکاری دولت لاییک باکو انجام دهد. همانگونه که اقدامات دولت ترکیه در مقابله با اسراییل علاوه بر بالا بردن جایگاه ترکیه در جهان اسلام به عجز و التماس و عذرخواهی رژیم صهیونیستی از ترکیه منجر شده وادادگی و انفعال دولت باکو به پایین آمدن جایگاه لرزان باکو در جهان اسلام و گستاختر شدن رژیم صهیونیستی نسبت به دولت باکو منچر شده است . به نحوی که بعد از سفر شیمون پرز به باکو مقامات صهیونیستی به دولت باکو اعلام کردند که جهت حفظ امنیت پروازهای مستقیم باکو - تل آویو بایستی گروهی از نظامیان و ماموران امنیتی اسراییل در فرودگاه باکو مستقر شوند!
دولت باکو علاوه بر تلاش برای گسترش و تعمیق نفوذ رژیم صهیونیستی در کنار مرزهای ایران و قفقاز جنوبی ، به شیوه های آشکار و تبلیغاتی با مقاومت لبنان و فلسطین نیز دشمنی می ورزد .شبکه های رادیو – تلویزیونی دولت باکو همواره مقاومت لبنان و فلسطین را که از وطن خود دفاع میکنند به عنوان « تروریست » معرفی میکند اما هر گاه که دو سه نفر صهیونیست اشغالگر توسط مجاهدان لبنان و فلسطین هلاک شوند ، از سوی مقامات باکو خطاب به دولت اشغالگر صهیونیستی « پیامهای تسلیت م صادر میشود.علاوه بر اینها ، هر سال به مناسبتهایی مانند « سالروز تشکیل رژیم اشغالگر قدس » یا عیدهای مربوط به یهودیان ، پیامهای تبریک از سوی شخص الهام علی اف خطاب به سران جنایتکار صهیونیستی صادر میگردد !
در جریان جنگ های رژیم صهیونیستی با مقاومت لبنان و مقاومت فلسطین در غزه در حالی که در اغلب کشورهای اسلامی مردم و نخبگان و مطبوعات علیه جنایات رژیم صهیونیستی بپا خاسته بودند ، نه تنها رسانه های دولتی و شبه دولتی باکو از اخبار جنگ را به نفع رژیم صهیونیستی منتشر میکردند بلکه حتی دولت باکو اجازه برپایی راهپیمایی و تظاهرات به مردم نیز نمیداد . هر سال در روز جهانی قدس نیز دولت باکو عده ای از اهالی را به جرم اعتراض به رژیم صهیونیستی بازداشت و زندانی میکند.
در چنین بستری است که چندی پیش رییس جمهور رژیم صهیونیستی به باکو مسافرت کرد و مورد استقبال گرم الهام علی اف قرار گرفت. اخیرا مطبوعات باکو خبر داده اند که وزیر امور خارجه رژیم صهیونیستی نیز در حال بستن چمدان خود برای سفر به باکو است.
چندی پیش رییس جمهور رژیم صهیونیستی نیز به باکو سفر کرده بود که با اعتراض گسترده احزاب و تشکلهای مستقل روبرو شد . دولت باکو تظاهرات مردم باکو که خواستار محاکمه رییس رژیم صهیونیستی به عنوان جنایتکار جنگی بودند سرکوب کرد.
عاکف حمید اف تحلیلگر سیاسی و روزنامه نگار در باکو گفت : امروز همه میدانند که الهام علی اف از جنایتهای رژیم صهیونیستی در اشغال فلسطین و نسل کشی مردم این کشور حمایت میکند.
وی گفت : سیاست حمایت از اشغالگری یک سیاست ثابت در دولت باکو بعداز روی کار آمدن الهام علی اف است البته سنگ بنای این سیاست در دوره ابوالفضل ایلچی بیگ گذاشته شد.
وی گفت : ابوالفضل ایلچی بیگ می گفت که میخواهد با استفاده از روابط با رژیم صهیونیستی بر ارمنستان پیروز شود اما این چیزی جز ساده لوحی نبود چرا که دولت باکو به تدریج در دام سیاست غرب و صهیونیسم گرفتار شد و اسراییل از مناسبات با دولت باکو به خوبی در راستای منافع ننگین خود بهره میبرد در حالی که در مقابل چیزی نداده است .
حمید اف افزود : شعارهای دولت باکو درباره آزادی قره باغ بعد از 18 سال به جایی نرسیده است و در حقیقت دولت باکو نیز دنبال آزادی قره باغ نیست . چرا که همواره این دولت مدافع و حامی اشغالگران است .
حمیداف گفت : تعدادی از سربازان توسط دولت باکو به عراق اعزام شدند و برخی از اینها نیز کشته شدند و هم اکنون نیز عده ای از سربازان بیچاره ما در افغانستان همدوش سربازان اشغالگر امریکا در مقابل مسلمانانی که از وطن خود دفاع میکنند قرار گرفته اند.
وی افزود : خبرنگاران و روزنامه نگاران مستقل همواره مخالفت خود را با هر گونه رابط با رژیم صهیونیستی ابراز داشته اند البته سفارت رژیم صهیونیستی در باکو تعداد اندکی خبرنگار اجیر کرده که این افراد با دریافت مواجب از صهیونیستها به نفع رژیم ضد بشری اسراییل قلم میزنند و اینها افراد شناخته شده ای هستند.
از سوی دیگر « صدر الدین سلطان » سردبیر نشریه آینه در باکو که همواره علیه مسلمانان و به نفع اسراییل و حتی ارمنستان قلم میزند در مصاحبه ای با روزنامه شبه دولتی « باکو خبر » گفت :
ما با اسراییل همواره مناسبات خوشی داشتهایم. روابط برادرانه و دوستانه با یهودیان داشتهایم و باید به روابط دوستانه با اسراییل ادامه دهیم چرا که دوستی با اسراییل در حقیقت دوستی با امریکاست و ما نمیتوانیم با امریکا دوست باشیم اما با اسراییل روابط خوبی نداشته باشیم . جنگ میان فلسطینی ها و لبنانی ها با اسراییل نیز به ما ربطی ندارد.
اما حرکت اسلامی جمهوری آذربایجان از جمله حزب اسلام ، فضیلیت و جمعی از تشکلها و شخصیتهای مستقل سیاسی باکو با انتشار بیانیه ها و گفتگو با مطبوعات و رسانه ها بار دیگر مخالفت خود را با سفر مقامات صهیونیستی اعلام کردند .
به عقیده تحلیلگران مستقل سیاسی در باکو ، داشتن رابطه با رژیم صهیونیستی که در سرزمینی اشغال شده و با زور و خونریزی و نسل کشی تشکیل شده ، همانند برقراری رابطه سیاسی با دولت تشکیل شده در قره باغ است . عارف محمداف در این باره میگوید : « دولت باکو از ترکیه به خاطر برقراری روابط با ارمنستان خود را ناراحت نشان میدهد این در حالی است که دولت ارمنستان نه تنها از سوی تمام کشورهای جهان بلکه از سوی دولت جمهوری آذربایجان نیز به رسمیت شناخته شده است اما دولت اسراییل یک دولت جعلی است که بسیاری از کشورهای جهان اسلام از جمله ایران و بسیاری از کشورهای عربی این دولت را به رسمیت نشاخته اند و با آن رابطه نیز ندارند. دولت باکو با برقراری رابطه با اسراییل اشغالگر دیگر نمیتواند ژست مخالفت با اشغالگری و ارمنستان بگیرد و در حقیقت یکی از پیامهای سفر مقامات رژیم اشغالگر صهیونیستی به باکو این است که کشورهای دیگر نیز میتوانند دولت جدایی طلب و استقلال جوی قره باغ را نیز به رسمیت بشناسند . »
اما فارغ از مسایل و مواضعی که در باکو پیرامون سفرهای سران و سرکرده های رژیم ضد اسلامی صهیونیستی جریان دارد ، این نکته بدیهی است که یکی از اهداف مهم رژیم صهیونیستی از گسترش نفوذ خود در ایران شمالی و در کنار مرزهای ایران ، ضربه زدن به ملت ایران است . تداوم روابط باکو با صهیونیسم و گسترش آن ، حضور پی در پی مقامات صهیونیستی در باکو و انجام اقدامات گسترده اطلاعاتی و جاسوسی علیه ایران ، تهدیدی آشکار علیه منافع و امنیت ایران است . این نکته ای است که مقامات باکو طی سالهای گذشته نشان داده اند که اهمیت آن را به صورت وارونه درک کرده و اتفاقا از همین رهگذر نیز روابط خود را با رژیم صهیونیستی تحکیم میبخشند . در جریان سفر رییس جمهور رژیم صهیونیستی به باکو با ارسال علامتهای روشنی مانند موضع گیری رییس ستاد کل فرماندهی نیروهای مسلح ، خروج سفیر ایران از باکو در آستانه ورود شیمون پرز و سایر علایم ایران تلاش کرد دولت باکو را به مسایل بدیهی مانند لزوم حسن همجواری ، لزوم تجدید نظر در حمایت از اشغالگری و توجه به امنیت و منافع و ثبات منطقه متوجه سازد اما سفر پرز و بعد از وی انتشار خبر وزیر خارجه رژیم صهیونیستی به باکو حاکی از آن است که سران دولت باکو که برای تداوم حاکمیت خود بر مردم مظلوم و مسلمان ایران شمالی به حمایتهای امریکا و اسراییل دل بسته اند از درک این علامتها و پیامهای دیپلماتیک غافل اند . از این روی انتظار میرود دولت جمهوری اسلامی بایستی برای پیشگیری از نفوذ تهدید و تنش زای اسراییل در کنار مرزهای خود و برای پیشگیری از به خطر افتادن امنیت منطقه بایستی اقدامات جدی تری را به کار بندد . بررسی تاریخ روابط دولت نوپای باکو با رژیم اشغالگر قدس و چگونگی برخورد دولت ایران با این مساله نشان میدهد که دولت باکو و نیز برخی دولتهای کوچک حاشیه دریای خزر آنگونه در دام سیاستهای امریکا و رژیم صهیونیستی فرو رفته اند که منافع ملتهای خود و نیز منافع همسایگان و منطقه را نیز درپای این روابط قربانی میکنند. جنگ چند روزه گرجستان و روسیه که به بهانه اوستیای جنوبی توسط امریکا و اسراییل ایجاد شد و قفقاز جنوبی را در بحران فرو برد ، نشان داد که امریکا و اسراییل نقشه های خطرناکی برای منطقه در سردارند ، نقشه هایی که امنیت و ثبات و منافع منطقه قفقاز جنوبی و حاشیه خزر را تهدید میکند. برای پیشگیری از این خطرها و حداقل برای تحکیم امنیت مرزها و منافع ایران در امروز و آینده ، جمهوری اسلامی بایستی اقدامات جدی برای پیشگیری از نفوذ رژیم صهیونیستی در منطقه و اصلاح سیاستهای اشتباه و دشمنانه دولت باکو و برخی کشورهای نوپای منطقه انجام دهد ، اقداماتی که از دایره اعمالی مانند اعلام موضع و خروج اعتارض آمیز سفیر از باکو فراتر باشد .
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٤ ب.ظ توسط اصلان آذراوغلو
۱۳۸۸/۱٠/۱۳
عاشورا امسال در باکو چگونه گذشت ؟
نادر حقیقی
در روز عاشورا دهها هزار تن از مردم باکو و شهرها و روستاهای اطراف به سوی زیارتگاه بی بی رحیمه سرازیر شدند . نیروهای پلیس در مسیرها و جاده های منتهی به « نارداران » با لباس شخصی و لباس فرم مستقر شده بودند ، نتوانستند مانع از حرکت انبوه مردم به سوی زیارتگاه شوند . چرا که هر اتفاق کوچکی میتوانست خشم مهارناپذیر مردم را برانگیزد . دهها هزارتن از مردم در صحن بزرگ زیارتگاه تجمع کرده و به عزاداری برای حضرت سیدالشهدا « علیه السلام » و انصار وفادارش پرداختند . پرچمهای مزین به نام مبارک سیدالشهدا ع و ابالفضل العباس ع در هر سو برافراشته بود و ترجیع بند نوحه خوانیهای و عزاداریهای مردم شعار « حسین ، حسین شعاریمیز / شهادت افتخاریمیز » بود .
علیرغم تلاشهای گسترده دولت باکو برای پیشگیری از شکوفایی مذهب در میان مردم شیعه ایران شمالی ( جمهوری آذربایجان ) ، روز به روز مردم این منطقه بیشتر به اصالت و هویت شیعی خود پی میبرند و تلاش میکنند هویت شیعی خود را که پس از جدایی این منطقه از ایران ( عهدنامه های ننگین گلستان و ترکمانچای ) و بخصوص در دوره حاکمیت کمونیستها آسیبهای زیادی دیده است ، تحکیم و تثبیت کنند .
عاشورا ، آیینه و علم هویت شیعه است ، اسلام راستین با عاشورا زنده شده و حیات دیگری یافته است. واقعه خونین عاشورا که با حماسه بی همتای حسین بن علی « علیه السلام » و انصار بی بدیل آن حضرت حدود 1370 سال پیش رقم خورد، حیات و گسترش تشیع را تضمین کرده است . طی بیش از هزار سال تلاش و تکاپوی حکومتهای ستمگر برای مقابله با عاشورا به جایی نرسیده است . حکومتهای ستمگر یک به یک در گذر تاریخ به زوال و اضمحلال دچار شده اند اما عاشورا همچنان زنده و پایدار است . پرچمهای ظالمان سرنگون شد اما پرچم عاشورا همچنان در اهتزاز است . این پرچم نماد شکست ناپذیری تشیع است . خیزش شیعیان در عصر حاضر انقلاب اسلامی را رقم زد و با توجه به اینکه این انقلاب ریشه در عاشورا دارد ، تلاشهای جهان غرب و ابرقدرتهایی چون آمریکا و انگلیس و عوامل منطقه ای آنها ، حکومتهای ارتجاعی و وهابی و سلفی عربی ، گروههای تروریستی و جنگ تحمیلی نتوانست حکومت متکی بر عاشورا را در ایران مغلوب کند . جنبش بیداری شیعیان امروز مرزهای کشورها را درنوردیده است . حضور گسترده شیعیان در مهمترین مناطق جهان و در نقاط استراتژیک و پیرامون منابع انرژی ( خلیج فارس ، یمن ، عربستان سعودی ، لبنان ، عراق و ... )غارتگران جهانی را به تلاش و تکاپوی گسترده ای برای مقابله با عاشورا و شیعیان واداشته است .
در جغرافیای مذهبی جهان اسلام، ایران شمالی (جمهوری آذربایجان) بخشی از سرزمین تشیع است. این منطقه در پی جنگهای طولانی مدت روسیه با ایران و انعقاد عهدنامههای سیاه گلستان و ترکمانچای اشغال و از خاک ایران جدا شده است. منطقة ایران شمالی از صدها سال بیش یکی از کانونهای فعال تشیع بوده و در تاریخ علم و ادب شیعه نام بزرگان این دیار میدرخشد. مردم این منطقه همواره از حامیان حکومتهای شیعی بودهاند و از این روست که شاه اسماعیل صفوی (بنیانگذار دولت وحدت ملی شیعه در ایران)، پس از قیام در اردبیل، به شمال ارس و ولایت شروان رهسپار میشود و در این دیار دشمنان شیعه را سرکوب میکند...
شیعیان قفقاز جنوبی که اغلب آنها در ایران شمالی مجتمع هستند، پس از اشغال سرزمینهای قفقازی ایران توسط روسیه، تحت ستمهای شدید حکومت مسکو قرار گرفتند وتلاش گستردهای از سوی حکومت مسکو برای مبارزه با تشیع و فرهنگ ایرانی در سرزمینهای قفقازی تحت اشغال انجام شد. حکومت مسکو کوشید تا فرهنگ مسیحیت، فساد اخلاقی و اجتماعی را در جامعة مسلمانان قفقاز جنوبی گسترش دهد و از سوی دیگر با ایجاد و تقویت یک جریان روشنفکری وابسته به دربار مسکو (افرادی مانند سرهنگ آخوندوف) و انتشار نشریاتی مانند «ملانصرالدین» ، دین اسلام و روحانیت را مخالف پیشرفت معرفی کرده و باورهای دینی مردم را تضعیف کند.
پس از روی کار آمدن حکومت کمونیستی در روسیه، مبارزه با دین و مذهب به شکل آشکار و رسمی آغاز شد که نتیجة آن، اعدام و بازداشت و تبعید هزاران تن از فعالان دینی، جمعآوری و سوزانده شدن صدها هزار جلد کتاب، بسته شدن مساجد و تبدیل آنها به موزه و مراکز رقص و موسیقی ، و ممنوعیت عزاداری برای حضرت سیدالشهداء(ع) در ایام محرم بود. پس از فروپاشی شوروی، علیرغم اینکه مردم ایران شمالی هفتاد سال از تعالیم دینی محروم بودند، همانند تشنگانی که پس از سالها به آب رسیده باشند، با شور و اشتیاق به بازگشایی و تعمیر مساجد واحیای آیینهای مذهبی بخصوص در ایام محرم پرداختند. در سراسر ایران شمالی، کلاسهای آموزش قرآن در مساجد برقرار شد و شیعیان فعال، حوزههای علمیه را در شهرهای مختلف (باکو، نخجوان، گنجه، سالیان و ...) تأسیس کردند.
شیعیان مظلومی که هفتاد سال پشت پردههای آهنین قرار داشتند و توسط دیکتاتورهایی مانند استالین، و کارگزاران کمونیسم در باکو مانند میرجعفرباقراف و جانشینان وی از ابتداییترین حقوق انسانی یعنی آزادی مسافرت، از سفر به خارج از کشور و زیارت قبور نورانی ائمة اطهار(ع) محروم بودند، دسته دسته به سوی ایران و زیارت مرقد مطهر امام رضا (ع) روانه شدند... اما بعد از روی کار آمدن حیدرعلیاف در باکو که سابقاً از سران حزب کمونیست شوروی بود، دوباره دستگاه دولتی باکو به مبارزه با اسلام و تشیع پرداخت. حوزههای علمیه شیعه در ایران شمالی تعطیل شد. فعالان اسلامی تحت تعقیب قرار گرفتند. جوانانی که به قصد تحصیل علوم دینی رهسپار ایران میشدند، با فشارهای جدّی و اتهامات سنگین مواجه شدند، سران حزب اسلامی و فعالان اسلامگرا دستگیر و به زندانهای طولانی محکوم گردیدند و حتی انجام عزاداری برای حضرت سیدالشهدا (ع) در انظار عمومی ممنوع شد... طی سالهای گذشته، ایام محرم و عاشورا به مشکلی برای حکومت باکو تبدیل شده است. در این ایام بخصوص در روز عاشورا، مردم ایران شمالی که اکثریت مطلق آنها را شیعیان تشکیل میدهند، مانند سایر شیعیان جهان به عزاداری میپردازند. اما رژیم باکو با اقدامات مختلف مانع از عزاداری مردم میشود. امسال نیز رژیم باکو تدابیر متعددی را برای پیشگیری از برپایی آیینهای عزاداری و تجلی فرهنگ عاشورا به کار بست . از مدتها پیش طرح تخریب و تعطیلی مساجد و ممنوعیت پخش اذان در دستور کار دولت باکو قرار گرفت .سال گذشته محدودیتهای اعمال شده از سوی حکومت به گونهای بود که گروهی از فعالان اسلامی نشست اعتراضآمیزی را برگزار کرده و از خبرنگاران و مطبوعات خواستند که صدای مظلومیت آنها را به گوش جهان برسانند. حاضران در این نشست، اقدامات پلیس باکو را در شهرهای گنجه، سومقاییت و باکو برای پیشگیری از انجام عزاداری را افشا کردند.
ایلقار ابراهیم زاده (ابراهیم اوغلی) روحانی مشهور در باکو که مرکزی را با عنوان «مرکز دفاع از آزادی اعتقادات دینی» تأسیس کرده است، گفت: جمعی از مردم گنجه توسط پلیس با هدف ممانعت از برگزاری مراسم عزاداری بازداشت و تحت فشار قرار گرفتند.
ایلقار ابراهیم زاده به افشای گوشهای دیگر از اقدامات ضد شیعی رژیم باکو پرداخت و اظهار داشت: پلیس در سراسر کشور به رستورانها و سالنهای غذاخوری دستور داده که از ارایة خدمات برای کسانی که احسان میدهند، و از پذیرفتن دستههای عزاداری خودداری کنند.
«نامیق باباخان» رهبر تشکیل اجتماعی بیرلیک (وحدت) گفت: در شهرهای مختلف بخصوص در شهر گنجه، پلیس فشارهای مستمری را بر مؤمنان وارد میکند تا آیینهای عزاداری شهدای کربلا برگزار نشود...
در این نشست که برخی دیگر از رهبران تشکلهای اجتماعی نیز حضور داشتند، همگان اظهار میداشتند که حکومت باکو، همان روشهای حکومت کمونیستی را در مبارزه با دین و تشیع به کار میبندد، علاوه بر اقدامات یاد شده ، شبکههای تلویزیونی باکو حتی در روز عاشورا نیز به پخش فیلمهای مبتذل و موسیقی ادامه میدهند. در روز عاشورا ادارات دولتی باز است و رژیم میکوشد تا از تعطیلی بازارها و مراکز خصوصی نیز جلوگیری کند...
البته گفتنی است که طی سالهای اخیر، رژیم به ترفندی جدید دست زده است و آن پخش برنامهای غمانگیز و نیم ساعته در روز عاشورا از طریق یکی از شبکههای تلویزیونی است!
علیرغم تلاشهای رژیم باکو، آیینهای عزاداری هر سال رو به گسترش است. سال گذشته در باکو مسجد «تازهپیر» ، مسجد کبود «گؤی مسجید» «مسجد مشهدی داداش» ، «مسجد حاج سلطانعلی» و «مسجد نارداران» مملو از جمعیت عزادار بود. در این مساجد عزاداران به سینهزنی و زنجیرزنی و نوحهسرایی پرداختند و با فریادهای «لبیک حسین (ع)» ، «حسین وای...» دلبستگی خود را به امام حسین (ع) ابراز داشتند. در این میان صدها تن از جوانان و نوجوانان با بستن پیشانی بندهای سبز و سیاه جلوهای دیگر از عشق به امام حسین (ع) را به نمایش گذاشته بودند. مردم در حرکتی آشکار علیه رژیم باکو، مغازهها و بازارها را تعطیل کرده و به سوی مساجد به حرکت درآمده بودند. مساجد سرشار از جمیعت بود و هزاران تن از مردم پیرامون مساجد تجمع کرده بودند. در نخجوان، گنجه، سومقاییت، لنکران و دیگر شهرها نیز وضعیتی مشابه حاکم بود و مردم در مساجد تجمع کرده بودند. در این حال، هزاران تن از نیروهای امنیتی و پلیس دولت باکو در خیابانها و پیرامون مساجد در لباس شخصی و رسمی پراکنده شده بودند. پلیس میکوشید تا از هر گونه رویارویی با مردم پرهیز کند، زیرا به خوبی مشخص بود که هر گونه درگیری با مردم و یا تلاش پلیس برای ممانعت از عزاداری میتوانست به اعتراض سراسری و خونین منجر شود ...
امسال دولت باکو در آستانه محرم باز هم به جمع آوری کتابهای مذهبی دست زد و از سوی دیگر ورود اقلام مورد استفاده در عزاداریها مانند زنجیر ، پرچم و ... را به کشور ممنوع کرد. رییس کمیته دولتی نظارت بر امور دینی در سخنانی احمقانه اعلام کرد که سینه زنی و عزاداری و زنجیر زنی با آداب تمدن منافات دارد ؟! وی این سخنان را در حالی اعلام کرد که شبکه تلویزیونی دولتی و غیر دولتی باکو فیلمهای مستهجن و ضد اخلاقی را پخش میکنند و بنا به اعلام مقامات باکو ، دانش آموزان محجبه از حضور در مدارس محروم هستند و علاوه بر این هیچ زنی در این کشور مسلمان نشین حق ندارد با حجاب در محل کار حاضر شود و پخش صدای اذان از مساجد نیز ممنوع بوده و اموزش قرآن نیز در مدارس و مساجد ممنوع است . به عبارت دیگر از نگاه دولت باکو ، پر شدن هتلهای باکو از فاحشه ها ، فعالیت قمارخانه ها ، پخش فیلمهای مستهجن و ضد اخلاق و خانواده از شبکه های تلویزیونی ، ایجاد زندان مخفی امریکا در باکو ، اعزام سربازان ارتش باکو به افغانستان برای مشارکت در کشتار مردم افغانستان و ممنوعیت آموزش علوم دینی با « آداب تمدن ؟» مغایر نیست ، اما عزاداری برای خاندان پیامبر اسلام و خواندن اشعار مذهبی در این مراسمها با « آداب تمدن ! » مغایرت دارد !
دولت باکو امسال به خاطر سال نو مسیحی پنج روز تعطیل اعلام کرد . در حالی که تاکنون همین دولت از تعطبل اعلام کردن روز عاشورا خودداری کرده است . اعلام پنج روز تعطیل به مناسبت سال نو مسیحیان توسط دولت باکو ، و از سویی تلاش برای مقابله با عزاداری در روز عاشورا مردم این کشور را به شدت آزرده خاطر کرد و احساسات عمومی را برانگیخت . علی رغم تلاشهای گسترده مقامات باکو برای مقابله با عاشورا ، امسال عاشورا در ایران شمالی بخصو در باکو با شکوه بی سابقه ای برگزار شد . به گزارش منابع مستقل ، بعد از فروپاشی شوروی تاکنون ، حضور امسال مردم در روز عاشورا بی سابقه بوده است . در روز عاشورا دهها هزار تن از مردم باکو و شهرها و روستاهای اطراف به سوی زیارتگاه بی بی رحیمه سرازیر شدند . نیروهای پلیس در مسیرها و جاده های منتهی به « نارداران » با لباس شخصی و لباس فرم مستقر شده بودند ، نتوانستند مانع از حرکت انبوه مردم به سوی زیارتگاه شوند . چرا که هر اتفاق کوچکی میتوانست خشم مهارناپذیر مردم را برانگیزد . دهها هزارتن از مردم در صحن بزرگ زیارتگاه تجمع کرده و به عزاداری برای حضرت سیدالشهدا « علیه السلام » و انصار وفادارش پرداختند . پرچمهای مزین به نام مبارک سیدالشهدا ع و ابالفضل العباس ع در هر سو برافراشته بود و ترجیع بند نوحه خوانیهای و عزاداریهای مردم شعار « حسین ، حسین شعاریمیز / شهادت افتخاریمیز » بود .
خبرنگاران خارجی مستقر در باکو در حاشیه مراسم بزرگ عاشورا حضور یافته و به تهیه خبر و فیلم مشغول بودند . آنها با تعجب و شگفتی مشغول تماشای دهها هزار مردم سوگواری بودند که به یاد شهدای کربلا میگریستند ... یک خبرنگار خارجی در گفتگو با عاکف حمید اف تحلیلگر سیاسی در باکو گفت : « من قبلا در ایران بوده ام ، من فکر میکردم فقط در ایران و عراق در روز عاشورا این صحنه ها به وجود می آید ، اما حالا میبینم که اشتباه کرده ام . هنگامی که به باکو اعزام می شدم ، مسوولان من گفتند ، جمهوری اذربایجان کشوری غیر مذهبی است ، اما من به چشم خود شاهد بروز احساسات و تفکر مذهبی مردم بودم . عاشورا روز ی است که همه شیعیان جهان را متحد ساخته است . »
در آخر این سؤال برای هر شیعه مطرح میشود که: «چرا رژیم باکو تلاش میکند تا با عاشورا و عاشوراییان مقابله کند؟ چرا روز عاشورا در ایران شمالی به صورت رسمی تعطیل نمیشود؟ چرا کتابهای درسی رژیم باکو بخصوص کتابهای مربوط به تاریخ و ادبیات، از اراجیف رنگارنگ دربارة نژادپرستی و پانآذریسم و شوونیسم و معرفی چهرههای ضددین مانند حیدرعلیاف پر است، اما در این کتابها حتی یک سطر دربارة عاشورا و امام حسین (ع) درج نمیشود؟...»
برای پاسخ به این سؤال بایستی دید که پیام عاشورا چیست؟
پیام عاشورا، چیزی جز مبارزه با ظلم و ترجیح دادن مرگ سرخ بر زندگی ننگین نیست... حکومتی که با عاشورا مقابله میکند، از این پیام میهراسد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٧ ق.ظ توسط اصلان آذراوغلو
۱۳۸۸/٥/٢٧
زبان مردم آذربایجان
· هومان کیکاووس
آنچه که از سنگنبشتهها و آثار به دست آمده از کاوشها و نوشتهی جهانگردان و تاریخ و جغرافینویسها، پیش و پس از اسلام در ایران به دست ما رسیده است، جملگی حکایت از این دارد که مردم آذربایجان پیش از رواج زبان ترکی، به زبانی که از گویشهای مهم ایرانی (پهلوی) بوده گفتگو میکردهاند و مینوشتند و این گویش به مناسبت نام «آذربایجان»، آذری نامیده میشد و بنا به شرحی که خواهد آمد تا قرن هفتم و هشتم (ه.ق) حتی مدتی پس از آن نیز در بسیاری از نقاط آذربایجان رواج داشته است.
محمد معین مؤلف فرهنگ معین در مقدمهی «فرهنگ برهان قاطع» ضمن برشماری لهجههای رایج در ایران، « آذری» را از لهجههای قدیم آذربایجان میشناسد و توضیح میدهد که: «نباید این لهجهی ایرانی را با آذری مصطلح ترکان به معنی لهجهی ترکی مستعمل در آذربایجان اشتباه کرد».
او سپس با اشاره به دایرهالمعارف اسلام، آنچه پیرامون زبان آذری به قلم «گیز F. Giese » نوشته شده مینویسد «اینک در آذربایجان بقایای زبان آذری به عنوان هرزندی ـ حسنو ـ قره چولی ـ خلخالی و تاتی تکلم میشود».
آنگاه در تعریف واژهی « آذری» در برهان قاطع مینویسد: «منسوب به آذربایگان نام زبان قدیم سکنهی آن ناحیت که از لهجههای ایرانی بود و ترکان عثمانی و به تبع آنان خاورشناسان، «آذری» را به لهجهی ترکی معمول در آذربایجان اطلاق کردهاند».
دکتر حسینقلی کاتبی (14) در کتاب بسیار ارزشمند خود به نام (زبانهای باستانی آذربایجان) مینویسد: «فارسی نوین بدون گسستگی در دنبالهی زبان پهلوی، در آذربایجان جریان داشته که، رونق ادبیات در سده پنجم هجری و گواهیهای تاریخنویسان و جغرافینگاران که به شمّهای از آنها اشاره کردیم و پیدایش نیمزبان آذری در این سامان، دلیل بارز پیشینهی ممتد زبان فارسی در آذربایجان است... که در این دوران علاوه بر آذربایجان، زبان فارسی در آران نیز رواج داشته است و در اوایل قرن پنجم هجری (قمری)، اسدی طوسی که به این خطه آمده بود، گرشاسبنامه را که یکی از حماسههای پهلوانی و داستانهای قهرمانی گرشاسب نیای بزرگ رستم بود به تشویق «ابودلف» حکمران آران و نخجوان سروده است.
وی بر اثر انقلابات خراسان، در نتیجهی حملات ترکان به آذربایجان و آران آمده و کالای سخن را به خریداران که در آن سامان فراوان بودند عرضه داشته است.
اسدی لغتنامه فرس را در اینجا تألیف کرده و در مقدمهی آن از شاعران فاضل این سامان و لغتنامه قطران یاد نموده است ... و بدون تردید این سبک و بیان با پیشینهی طولانی در این سامان بوده که پس از اسدی و قطران، استادان بزرگی همچون خاقانی و نظامی و ابوالعلا گنجوی و فلکی شیروانی و مجیر بیلقانی و دیگران، سخن فارسی را در آذربایجان و آران به اوج شیوایی و عظمت رساندهاند.
(همام تبریزی متوفی 713 ه.ق و واحدی مراغهای متوفی 738 ه.ق (1) ـ نگارنده)
استرابون (63 ق.م تا 19 م) مورخ و جغرافیدان یونانی پس از سفر به ایران و تماس با اقوام ایرانی اظهار عقیده کرده است که مادها و پارسها زبان یکدیگر را میفهمیدند و زبانهای مادی و پارس و سکایی همسان بودند».
دکتر احسان یارشاطر، پروهشگر و زبانشناس صاحبنام ایرانی زیر عنوان (پژوهش درباره زبان آذری) مینویسد: «آذری زبان ایرانی آذربایجان پیش از رواج زبان ترکی، سخن گفتن به آذری در آذربایجان در طی نخستین قرنهای اسلامی و همچنین ایرانی بودن آن در مآخذ مختلف تصریح شده است». قدیمترین مرجع در این مورد، گفته «ابن مقفع» متوفی 142 ه.ق/795 م به نقل از ابن ندیم است که زبان آذربایجان را پهلوی (الفهلویه) منسوب به فهله یعنی سرزمینی که شامل: اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند، آذربایجان بوده است، میشمارد. همین قول در عبارت حمزهی اصفهانی (ابوعبداللهبن حسن تاریخ وفات 270 ه.ق) به نقل از «یاقوت» و «مفاتیح العلوم» خوارزمی، منعکس است» (2).
در کتاب « آذری» کسروی آمده است: « آذری زبان ایرانی آذربایجان پیش از رواج زبان ترکی بوده و سخن گفتن به آذری در آذربایجان در طی نخستین قرنهای اسلامی و همچنین ایرانی بودن آن در مآخذ مختلف تصریح شده است».
هم او در همین کتاب از قول چند تاریخنگار سدههای گذشته که پیرامون زبان آذری زبان رایج در آذربایجان در چند سده پیش مطالبی نوشتهاند، مینویسد:
1ـ از یعقوبی در کتاب «البلدان» که در حدود 278 ه.ق ـ 891 م تألیف شده میتوان یافت که مردم آذربایجان را مخلوطی از ایرانیان آذری و جاودانیه قدیم میشمارد و ظاهراً منظورش آذربایجانیهای مسلمان و آذربایجانیهای پیرو بابک خرمدین است و از این گفته چنین برمیآید که آذری، گذشته از زبان، بر مردم آذربایجان نیز اطلاق میشده است. سپس قول مسعودی (متوفی 345 ه.ق ـ 956 م) مؤلف «التنبیه و الاشراف» در دست است که به وحدت زبانهای ایرانی و اختلاف گویشهای آن اشاره میکند و به طور مثال از زبانهای پهلوی (فهلویه) و دری و آذری که ظاهراً مهمترین گویشهای ایرانی در نظر وی بوده است نام میبرد.
2ـ پسر حوقل ( ابن حوقل) که در نیمهی یکم سدهی چهارم کتاب «المسالک و الممالک» را نوشته در سخن راندن از آذربایگان و آران و ارمنستان چنین میگوید: «زبان مردم آذربایجان و زبان بیشتری از مردم ارمنستان فارسی وعربی است، لیکن کمتر کسی به عربی سخن گوید، و آنانکه به فارسی سخن گویند به عربی نفهمند، تنها بازرگانان و زمینداراناند که گفتگو با این زبان نیک توانند. برخی تیرهها نیز در اینجا و آنجا زبانهای دیگری میدارند، چنانکه مردم ارمنستان به ارمنی و مردم بردعه (بزرگترین شهر آن روزگاران در سرزمین آران ـ نگارنده) آرانی سخن گویند».
3ـ مسعودی تاریخنگار به نام نیمههای سده چهارم ه.ق در کتاب «التنبیه و الاشراف» آنجا که استانهای ایران را از آذربایگان و ری و تبرستان و خراسان و سیستان و فارس و خوزستان و دیگر جاها بر میشمارد، چنین مینویسد: «همهی این شهرها و استانها یک کشور بود و یک پادشاه داشت و زبانشان هم یکی بود، اگر چه به نیم زبانهای گوناگون، از پهلوی و دری و دیگر مانند اینها بخشیده میشد.
4ـ جهانگرد و دانشمند معروف «ابوعبداله بشاری مقدسی» در کتاب «احسن التقاسیم» که در نیمهی دوم سده چهارم پرداخته، کشور ایران را به هشت بخش کرده میگوید: «زبان مردم این هشت اقلیم عجمی است، جز اینکه برخی از آنها دری و برخی ازبسته (منغلقه) است (3) و همگی را فارسی نامند». سپس چون از آذربایجان سخن میراند، چنین میگوید: « زبان شان خوب نیست و در ارمنستان به ارمنی و در آران به آرانی سخن میگویند. فارسیشان را توان فهمید، در پارهحرفها به زبان خراسانی مانند و نزدیک است».
5ـ یاقوت حموی جغرافینگار دانشمند سدهی هفتم (ه.ق) در کتاب «معجمالبلدان» دربارهی آذربایجان مینویسد: «نیمزبانی دارند که «آذریه» نامیده میشود و کسی جز از خودشان نفهمد».
در کتاب «صورهالارض» تألیف «ابوالقاسم محمدبن علی بغدادی» متوفی (به سال 367 ه.ق) آمده است: « در گفتگو از ارمنیه و آران و آذربایجان گفته شده که زبان عمومی مردم آذربایجان و بیشترین مردم ارمنستان فارسی است و زبان عربی نیز در میان آنان به کار است و کمتر کسی از آنان هست که به فارسی سخن گوید و عربی نداند» (4).
یادآوری این نکته لازم است که آنگونه که مؤلف کتاب «صوره الارض» اشاره به زبان عربی در سرزمین آران و آذربایجان و ارمنستان دارد، اگر زبان ترکی بین مردم این سامان رایج میبود، یقیناً به آن نیز اشاره میکرده است.
استخری (ابواسحق ابراهیم بن محمد فارسی استخری معروف به کرخی) دانشمند معروف متوفی 346 ه.ق در کتاب «مسالک و الممالک» نوشته است «زبان آذربایجان و ارمنستان و اران، فارسی و عربی است».
در «احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم» تألیف «شمسالدین ابوعبداله محمدبن احمد مقدسی (345 ه.ق. تا 381) سیاح و جغرافیدان آمده است: «زبان اقالیم هشتگانهی ایران، ایرانی است. جز اینکه برخی از آنها دری و بعضی لهجههای پیچیده است و همهی آنها فارسی خوانده میشد». (5)
ابوالقاسم عبیدالله ابن عبداله معروف به ابن خردادبه (متوفی حدود 300 ه.ق) در کتاب «مسالک و ممالک» مینویسد: «مردم جبال و آذربایجان و ری و همدان و ماهین و طبرستان و دماوند و ماسبندان و سر جانقذف و حلوان و قومس ایرانی و فارسی زبان هستند(6).
پروفسور «آرتور کریستنسن Arthur – Christensen » ایرانشناس سرشناس دانمارکی (7) مینویسد: «زبان پهلوی در دورهی اشکانیان و ساسانیان زبان رسمی ایران بود که آذربایجان بخشی از سرزمینهای شمالی آن را به نام «ماد صغیر» تشکیل میداد. زبان حقیقی پهلوی، زبان آذربایجان بوده است(8).
ابن بزاز (9) که در قرن هشتم ه.ق میزیسته است در کتاب «صفوهالصفا» که در اواسط قرن هشتم ه.ق تألیف شده است (و همچون وی دیگران نیز) دو بیتیهایی را که به زبان آذری سروده شده است «پهلوی» نامیده که نمونههایی از «پهلویات» آذری است و میگوید: « عورتی بود طالبه نام که باغبانی کردی، روزی آتش ذوقش زبانه کشید و در خاطرش افتاد که شیخ (منظور شیخ صفیالدین اردبیلی جد پادشاهان صفوی از 650 تا 735 ه.ق) مرا یاد نمیآورد، زبان بگشاد و این پهلوی را انشا کرد».
بیگفتگو است که این ترانهها را به اعتبار ریشه زبان که پهلوی بوده «فهلویات» نامیدهاند (10).
در کتاب «ایرانشهر» نوشتهی «مارکوارت» ایرانشناس آلمانی (j.marquart ) آمده است:
« زبان حقیقی پهلوی یا زبان اشکانیان، زبان آذربایجان بوده است».
در تاریخ ادبیات جلال همایی چنین آمده است: « دورهی وفور و رواج زبان پهلوی هم در تلفظ و هم در کتابت تا قرن سوم (ه.ق) ادامه یافت».
استاد ابراهیم پورداود زبان شناس نامدار میهن ما درباره مدت استمرار رواج زبان پهلوی در گسترهی ایران زمین مینویسد که به این زبان تا قرن سوم و چهارم هجری قمری نیز چند کتاب بسیار گرانبها نوشته شده و امروزه از اسناد خوب و پرمایهی این زبان به شمار میرود که تأییدی است بر آنچه که «جلال همایی» نوشته است.
آنچه که دربارهی «وفور و رواج» و گستردگی زبان پهلوی در نوشتارها و گفتارهای مردم ایرانزمین و از آن جمله در آذربایجان از سوی زبانشناسان و تاریخنویسان و جهانگردان نوشته و گفته شده است و شواهد و مدارک باقیمانده نیز نشان میدهد، پیداست که زبان پهلوی همچنان زندگی میکرده و یکبار از میان نرفته و این امر به تدریج صورت پذیرفته است.
احمد کسروی بر این باور است که برخی از کتابهای به زبان پهلوی مانند «درخت آسوریک» و «یادگارزریران» در آذربایجان نوشته است (11).
دکتر ذبیحالله صفا در کتاب خود زیرنامه « تاریخ ادبیات» نوشته است: «تداوم خط و لهجه پهلوی در میان ایرانیان تا حدود قرن پنجم از میان نرفت».
یاقوت حموی جغرافینگار و دانشمند سده هفتم هجری قمری درباره آذربایجان مینویسد: «نیمزبانی دارند که آذریه نامیده میشود و کسی جز از خودشان نفهمد» (12).
کسروی مینویسد: «از این نوشتهها که از دانشمندان شناخته جغرافی و تاریخ سدههای پیشین تاریخ هجری آوردیم، نیک روشن است که در آن زمانها، زبان یا نیمزبانی که در آذربایجان سخن گفته میشد، شاخهای از فارسی بوده و آن را «آذری» مینامیدهاند. (چنانکه نیمزبانی را که در آران روان بوده است، آرانی میخواندهاند و در آن زمانها نشانی از زبان ترکی در آذربایگان (همچنان در آران) پدیدار نبوده است».
حکیم ناصرخسرو قبادیانی شاعر نامدار ایرانی در سفرنامهاش مینویسد: «چهارم ربیعالاول 348 ه.ق از تبریز روانه شدیم به راه مرند و با لشکری از آن امیر وهسودان (13) تا خوی بشدیم و از آنجا با رسولی برفتم تا «برکری» و از خوی تا «برکری» سی فرسنگ است و در روز دوازدهم جمادیالاول آنجا رسیدیم و از آنجا به «وان» و «وسطان» رسیدیم ... و از آنجا به شهر «اخلاط» رسیدیم، هیژدهم جمادیالاول و این شهر سرحد مسلمانان و ارمنیان است و از برکری تا اینجا نوزده فرسنگ است ... و در این شهر اخلاط به سه زبان سخن گویند تازی و پارسی و ارمنی، و ظن من به آن بود که اخلاط بدین سبب نام این شهر نهادهاند».
بنابه شرحی که ناصرخسرو در سفرنامهاش میدهد، شهر اخلاط در 49 فرسنگی غرب شهر خوی قرار داشت و بدین ترتیب میبینیم که تا این فاصله خارج از مرز غربی آذربایجان نیز در آن سالها نشانهای از گویش ترکی بین مردم آن سامان نبوده است، چرا که در غیر این صورت، او که جهانگردی فارسیزبان و در پی نگارش سفرنامه بوده است، همانگونه که گوناگونی زبان مردم شهر اخلاط توجه او را جلب کرده بود، یقیناً در صورتی که در آذربایجان شاهد رواج زبانی جز پارسی میبود، در سفرنامهاش به آن اشاره میکرده است، همانگونه که در دیدار با «قطران» شاعر تبریزی درباره اندک تفاوت گویش پهلوی با دری رایج در خراسان و شهرهای دیگر ایران.
ناصرخسرو نوشته است: «و در تبریز قطران نام شاعری را دیدم شعر نیک میگفت، اما زبان فارسی نیکو نمیدانست. پیش من آمد دیوان «منیجک» و دیوان «دقیقی» بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود از من پرسید با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند».
دکتر حسینقلی کاتبی در کتاب «زبانهای باستانی آذربایجان» در این باره چنین مینویسد: « روشن است که «قطران» فارسی میدانست (به گواهی اشعار و لغتنامهای که از او باقی مانده است ـ نگارنده) و فقط پارهای از لغات دری خراسانی را که در دیوانهای مذکور (دیوان منیجک و دقیقی) پر از آنها بوده نیکو نمیدانسته و این امر برای هر کسی امکانپذیر است و بیتردید ناصرخسرو هم لغات و اصطلاحات فارسی معمول در آذربایجان را (بعضاً) نمیدانسته است».
نمونهای از این زبان و نوشتار را میتوان در «مقالات شمس تبریزی» به (تصحیح محمدعلی موحد چاپ 1369 ه.ش ـ تهران) کسی که در قرن هفتم ه.ق میزیسته به خوبی مشاهده کرد.
دکتر کاتبی سپس در تأیید نوشتهاش ابیاتی از منیجک دقیقی را به شرح زیر نقل میکند:
از منیجک:
« استر و غامی شدم ز درد جدایی
هامی و وامی شدم ز خستن مترب
ایکه رخ من چو غمروات شد از غم
موی سر من سپید گشت چو مهرب»
مشکلات لغوی عبارتند از: «استر» (عاجز و وامانده)، «هامی» (سرگشته)، «غامی» (ناتوان و ضعیف)، «وامی» (درمانده)، «مترب» (تب)، «غمروات»(میوهای است زردرنگ)، «مهرب» (واژهای است عربی به معنی گریزگاه و پناهگاه که با مطلب تناسب ندارد و عباس اقبال در زیر این واژه نوشته است که این لغت را در فرهنگها نیافتم و ندانستم ضبط و معنی آن چیست).
از «دقیقی» که به سادهگویی معروف است:
ای همچو یک پلید و چنو دیدهها به روی
مانند آن کسی که مراو را کنی خبک
از در درآئی و گردم همی دوی
حقا که کمتری و فژاگن تری ز پک
که «پک» به معنی (وزغ) است و خبک (فشردن گلو و خفهکردن) و فژاگن به معنی (پلید) است.
بنابر این پرسیدن لغاتی از این قبیل که ویژه ماوراءالنهر و خراسان بوده و در زبان «دری» به کار میرفته، دلیل بر فارسی ندانستن «قطران» نخواهد بود.
به دلیل همین تفاوت، پارسی دری (خاور ایران) و پارسی (باختر ایران) است که تعدادی از واژههای هر یک از دو زبان برای متکلمان زبان دیگر ناآشنا بود ...».
اسدی توسی (ابونصر علی ابن احمد) متوفی در 465 ه.ق صاحب گرشاسبنامه و لغت فرس که با غلبه سلجوقیان بر خراسان ناگزیر دیار خود را ترک و به مغرب ایران روی نهاده بود، در آذربایجان و آران اقامت گزید و در آنجا در دربار «امیر ابودلف» پادشاه نخجوان و شجاعالدوله ابوشجاع منوچهربن شاوور پادشاه شدادی در سرزمین آران «لغتنامه فرس» را تألیف کرد.
اسدی توسی در مقدمهی «لغت فرس» مینویسد: «غرض ما اندرین لغات پارسی است که دیدم شاعران را که فاضل بودند و لیکن لغات پارسی کم میدانستند و قطران شاعر کتابی کرد و آن لغتها بیشتر معروف بودند، پس فرزندم حکیم جلیل واحد اردشیربن دیلم سپار النجمی الشاعر ادام الله عزه از من که ابومنصور علیبناحمد الاسدی الطوسی هستم لغتنامهای خواست، چنانکه بر هر لغتی گواهی بود از قول شاعری».
پیداست که نظر اسدی که در زمان تألیف واژهنامه خود در آران و آذربایجان میزیسته، جمعآوری لغات پارسی دری بوده که شاعری دیلمی از وی خواسته بود ... و قطران هم به جمعآوری لغات پارسی دری دست زده بوده است.
دکتر کاتبی در همین رابطه بیتی از قطران تبریزی را به شرح زیر ارائه میدهد:
بلبل بسان مطرب بیدل فراز گل
گه پارسی نوازد و گاهی زند دری
نامبرده سپس در کتابش نتیجه میگیرد که: « فارسی نوین بدون گسستگی در دنبالهی زبان پهلوی در آذربایجان جریان داشته که رونق ادبیات در سدهی پنجم هجری قمری و گواهیهای تاریخنویسان و جغرافینگاران که به شمهای از آنها اشاره کردیم و پیدایش نیمزبان آذری در این سامان، دلیل بارز پیشینهی ممتد زبان فارسی در آذربایجان است».
کنزالس کلاویخو (Clavijo ) که در ابتدای قرن پانزدهم میلادی به عنوان سفیر از سوی «هانری سوم پادشاه کاستیل و لیون» بخشی از سرزمین امروزی اسپانیا به دربار امیر تیمور گورکانی اعزام شده بود، در سفرنامهاش مینویسد: «دوشنبه بعد که مصادف بود با دوم ژوئن 1402 م (= 781 ه.ش ـ نگارنده) ما از ماکو براه افتادیم ... فردای آن روز یعنی سهشنبه در اردویی که متعلق به تاتاریان جغتایی بود آرمیدیم ... چهارشنبه را نیز در چادرهای دیگری از جغتاییان آرمیدیم ... سرزمینی که اینک در آن سفر میکردیم بسیار کوهستانی و پر از مرغزار و علفزار بود، از جویبارهای بیشمار سیراب میشد. در هر سو با جغتاییان برخورد میکردیم که با آن که چادرنشین بودند جزء مردم خوی به حساب میآمدند ... روز جمعه 1402 م در ساعت 3 بعدازظهر که همانا ساعت Noon است از تبریز به راه افتادیم و شب را در قلعهای به نام «سعیدآباد» خوابیدیم ... یکشنبه پیش از ظهر از «سیگان» گذشتیم و در ده «تونگلار»که همه مردم آن از ایل ترکمن بودند ناهار خوردیم ... دوشنبه فردای آن روز بامدادان به دژی رسیدیم به نام «میانه» و این لفظ به معنی نیمراه است ... تیمور در آهنین دیگری که در نزدیکی «دربند» و نزدیک سرزمین تاتاریان (به جانب شمال) و مجاور شهر «کفه» (در کریمه ) واقع است در اختیار دارد، این در آهنین نزدیک دربند هم گذری است که از بریدگی در کوه حاصل شده و بین قلمرو تاتاریان و استان دربند قرار گرفته. اینک استان دربند در ساحل غربی دریای خزر و جزء سرزمین ایران به حساب است، بدین طریق آنها که از سرزمین تاتاران به ایران میآیند، باید از این در آهنین دربند بگذرند».
هم او در جای دیگر سفرنامهاش، پس از رسیدن به تبریز به هنگام بازگشت از سمرقند مینویسد:
«از تبریز به همراه آن جغتایی که گفتیم راهنمای ما گشته بود، عزیمت کردیم و با کاروانی که دویست چارپای بارکش با بار کالای بازرگانی داشت، به کشور ترکان میرفت و مقصدش شهر «بروصه» بود پیوستیم (بروصه از شهرهای زیر تسلط شاهان ترک آسیای صغیر ـ نگارنده)».
و یا «... آنگاه آن بعدازظهر و شب را راندیم و پنجشنبه غروب به دهی رسیدیم که در آنجا دژی کوچک بود، مردم آنجا ارمنی بودند، چون که هم اکنون به ارمنستان رسیده بودیم و از آن سوی این ده در جهت جنوب، مردمی مسلمان از نژاد ترک مسکن داشتند و مسکن آنان به نام ترکستان معروف است» (منظور کلاویخو سرزمین آسیای صغیر است که ترکان در آن حکومت داشتند ـ نگارنده).
وقتی کلاویخو این چنین مبسوط و دقیق به شرح آبادیها و مردم و زبانشان و حتی از علفزارها و مراتع و کوهستانها و سایر مشخصات طبیعی و اجتماعی آذربایجان از جمله دهکده «تونگلار» و قومیت مردمش و جغتائیان چادرنشین نزدیک خوی و تاتاران و دربند و کشور ترکان و محل ارمنینشیان و مردم ترکزبان در خاک کشورترکان در بیرون از خاک و مرز ایران میپردازد، خود دلیل روشن دیگری است که تا آن زمان با همه یورشها و ایلغار ترکان اغز (غز) و سلجوقی و خوارزمشاهیان و مغولان و اتابکان و ایلخانیان و تیموریان ... ، هنوز مردم بیشتر شهرها و آبادیهای آذربایجان به زبان آذری (پهلوی) گفتگو میکردهاند، و زبان ترکی هنوز همهگیر نشده بود و با چنین دقتی که کلاویخو در سفرنامهاش نشان داده است، تردیدی باقی نمیگذارد که اگر در آذربایجان زبان ترکی گسترش یافته بود، همانگونه که به نژاد ترک و ترکستان (در آسیای صغیر) اشاره کرده است، درباره آذربایجان هم اشاراتی در زمینه ترک و ترکزبانی مردمش میکرد و از ذکر آن باز نمیایستاد.
ابن بطوطه جهانگرد مشهور مراکش (اهل طنجه) در سفرنامهاش مینویسد: «فردای آن روز از دروازهی بغداد به شهر تبریز وارد شدیم. (706 (ه.ش) = 1327 م)... من به بازار جوهریان که رفتم از انواع جواهرات دیدم، چشمم خیره گشت. غلامان خوشگل با جامههای فاخر، دستمالهای ابریشمی بر کمر بسته در پیش خواجگان ایستاده بودند و جواهرات را به زنان ترک نشان میدادند، این زنان در خرید جواهر بر هم سبقت میجستند و زیادی میخریدند...».
این نوشتهها نیز میرساند که مردم تبریز در آن زمان هنوز نه ترکزبان شده بودند و نه تبریز ترکنشین، بلکه مهاجرینی از قوم ترکان در این شهر و یا برخی آبادیهای پیرامون به این شهر آمده بودند که به خرید جواهرات دلبستگی زیاد نشان میدادند، چرا که در غیر این صورت نیازی نبود تا از برای آن زنان خریدار جواهرات وجه مشخصهای که همانا ترک بودنشان بود، قایل شود و بدین ترتیب تمایز آنان را با مردم تبریز نشان دهد. از سوی دیگر نشان میدهد که یکی از علل رواج زبان ترکی در آذربایجان همین داد و ستدها با ترکان و در نتیجه نیاز به گفتگو با آنان بوده است که به تدریج مردم آذربایجان به زبان ترکی آشنا و سپس با این زبان به تکلم پرداختند تا بدین غایت رسید.
و هم او در جای دیگر کتابش، زمانی که به شرح مشخصات اجتماعی شهر «ارزنجان» یک از شهرهای آسیای صغیر میپردازد، چنین مینویسد: «اکثریت سکنه این شهر بزرگ و آبادان ارمنیها هستند و مسلمانان این شهر به ترکی سخن میگویند».
با چنین شیوه که «ابن بطوطه» در بیان اوضاع و احوال سرزمینها و مردمانش و ثبت و تصویر رسوم و آداب و عادات و معتقدات مذهبی و زبان و قومیت مردمی که در خط سیر سفرش زندگی میکردهاند به کار برده است، بدیهی است اگر در آذربایجان شاهد رواج زبان ترکی میبود، به شرح آن میپرداخت.
در کتاب تاریخ طبری تألیف محمدبن جریر طبری آمده است:(14) «پس از آن سراقه (فرمانده سپاه عرب در آذربایجان ـ نگارنده) بکیربن عبدالله و حبیببن مسلمه و حذیقه بن اسید و سلمان بن ربیعه را به مردم کوهستانهای اطراف ارمنیه فرستاد. بکیر را به موقان (مغان ـ نگارنده) حبیب را به تفلیس فرستاد و حذیقه بن اسید را سوی کوهنشینان (آران ـ نگارنده) فرستاد و سلمانبن ربیعه را به سمت دیگر فرستاد ... آنجا مرزی بزرگ بود و سپاهی بزرگ آنجا بود و پارسیان منتظر بودند... وقتی خبر مرگ سراقه و جانشینی عبدالرحمان بن ربیعه به عمر (دومین خلیفه از خلفای صدر اسلام ـ نگارنده) رسید، عبدالرحمن را بر مرز باب (دربند ـ نگارنده) گذاشت و دستور داد که به غزای ترکان رود. عبدالرحمن با سپاه روان شد و از باب گذشت «شهر براز» (15)، بدو گفت چه خواهی کنی، گفت آهنگ قوم بلنجر دارم (قومی از تاتارها که در آن سوی دربند در قفقاز میزیستند ـ نگارنده) شهر براز گفت؛ ما به این راضی شدهایم که این سوی باب ما را آسوده گذارند».
این گفته میرساند که این سوی باب (دربند) یعنی سرزمینهای آران و آذربایجان، مردمی با نژاد و زبان جدا از آن سوی دربند زندگی میکردهاند که از قوم ترک و تاتار نبودهاند.
یادداشتها: ــــــــــــــــــ
1ـ رکنالدین مراغهای که در شهر مراغه متولد و به سبب مدتی سکونت در اصفهان به اصفهانی مشهور است. بخش پایانی عمرش را در آذربایجان به سر برده و در این سرزمین به « مثنوی جام جم» پرداخته است. وی دیوانی نیز شامل قصاید و غزلیّات و رباعیّات دارد.
2ـ به نقل از مقدمهی کتاب «آذری»، نگارش احمد کسروی تبریزی.
3ـ مُغلق = در بسته = دشوار و مشکل.
4ـ به نقل از کتاب «زبانهای باستانی آذربایجان»، نوشته دکتر حسینقلی کاتبی.
5ـ همان کتاب.
6ـ همان کتاب.
7ـ پروفسور آرتو کریستن سن ایرانشناس که تمام عمر پربار خود را در تحقیق تاریخ و فرهنگ و مدنیّت ایران سپری کرد.
8ـ از کتاب « زبانهای باستانی آذربایجان» نوشتهی دکتر حسینقلی کاتبی.
9ـ «ابن بزّاز درویش توکلّی ابن اسماعیل» کتاب خود زیر نام «صفوهالصفّا» را در مناقب و احوال شیخ صفیالدین اردبیلی تألیف کرد و معاصر و معاشر با شیخ بوده است.
10ـ از کتاب زبانهای باستانی آذربایجان « نوشتهی دکتر حسینقلی کاتبی».
11ـ به نقل از کتاب «آذری»، نوشتهی کسروی.
12ـ همان کتاب.
13ـ پادشاه آذربایجان از سلسلهی کنگریان.
14ـ محمدبن جریر طبری یکی از فقها و دانشمندان و مورخان ایرانی است (223 تا 310 ه.ق).
15ـ « شهر براز» یکی از حکّام ایرانی در دربند و پیرامون آن بود (مرز باب) و نباید او را با شهر براز سردار معروف خسرو پرویز که پس از مرگ وی و پسرش «شیرویه» به مدت قلیلی به تخت سلطنت ساسانیان نشست اشتباه کرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥۸ ب.ظ توسط اصلان آذراوغلو
۱۳۸۸/٢/٢۱
ارسباران در جنگهای ایران روس (1243 ـ 1218 هـ .ق)
* حسین دوستی
کوهها و دشتهای ارسباران شاهد دلاوریهای مردم ایران در طی جنگهای ایران و روس در عهد فتحعلیشاه قاجار بود. چه حماسهها که در این مناطق آفریده شد و چه خونهای پاکی که بر خاکها و سنگهای این دیار ریخت. این شجاعتها و شهادتها، برای دفاع از استقلال و تمامیت ارضی کشور و با عنوان مذهبی «جهاد» انجام میگرفت و لذا مردم با جان و دل، در این جنگها شرکت مینمودند و دلاوریها میکردند. لیکن هزاران افسوس که بیغیرتی شاهان قاجار و توطئههای دشمنان این ملت، آن همه زحمات و خونها و زخمها را به هدر داد و با عقد دو قرارداد ننگین «گلستان» و «ترکمانچای» 17 شهر قفقاز به اشغال روسها درآمد.
در ایام عقد هر دو قرارداد شوم، مردم، خون گریستند و با تجمع در مقابل ساختمان حکومت، اعتراض خود را به گوش حاکمان رساندند و حتی سرداران شجاع سپاه ایران در مقابل چادر فرماندهی، تحصن کرده و خواستار ادامه جنگ شدند. از جمله آن شجاع مردان، تاریخ، نام رئیس ایل حاج علیلوی قرهداغ را به خاطر سپرده است.(1)
«اسداله سلطان حاج علیلو» که مردی به غایت شجاع و بلند همت بود و 9 نفر از فرزندان رشید خود را در این جنگها تقدیم راه وطن کرده بود، با جمعی از بزرگان منطقه به مقر نایب السلطنه عباس میرزا (فرمانده سپاه ایران) شتافته و در حالی که دوازده نفر از فرزندان و نوادگان خود را نیز به همراه آورده بود، به عباس میرزا اعلام داشت که: حاضرم این دوازده تن نیز مانند 9 نفر قبلی شهید شوند، ولی عهدنامه ترکمانچای امضا نشود.(2)
اسداله سلطان، اولین کسی است که از عهدنامه ترکمانچای با «صفت ننگین» نام برد و حتی اصرار زیادش برای ادامه جنگ، موجب عصبانیت عباس میرزا گردید و حکم مجازات اسداله سلطان صادر شد. لیکن با وساطت قائم مقام فراهانی، خشم عباس میرزا فرو نشست و عهدنامه به تصویب رسید. روسها با پیروزی، شهرهای قفقاز را از ایران جدا کرده و به برنامهریزی توطئههای بعدی پرداختند.
بیهمتی شاهان قاجار و بیغیرتی آن خاندان، خونهای مردم را پایمال و عزت کشور ما را پایکوب کرد.
سوختیم و هیچکس از راز ما آگه نشد
چون چراغانِ شبِ مهتاب، بیجا سوختیم!
هستهای مقاومت در ارسباران در مقابل بیگانگان
اشغال آذربایجان در شهریور 1320 هـ .ش توسط روسها، ریشه در سیاستهای تجاوزکارانه روسها در قرن هفدهم میلادی دارد.
تزار معروف روس، «پطرکبیر» نخستین کسی بود که درصدد کشورگشایی از سمت ایران برآمد. وی با اندیشه تسلط بر قسمتی از جهان آن روز، در خیال داشت تا روسیه را مرکز اروپا و آسیا کند و به همین علت پس از تصرف کشورهای بالتیک، مصمم شد تا راهی به سوی دریاهای آسیا بگشاید و با راهیابی به آبهای گرم اقیانوسها، نقشه کشورگشایی خویش را جامه عمل بپوشاند.
اوضاع نابسامان ایران در اواخر عهد صفوی، باعث تحریک بیشتر تزار روس شد و در نتیجه در اولین حمله رسمی روسها به ایران، شهرهای شمالی از جمله باکو و رشت به اشغال روسها درآمد. لیکن با روی کار آمدن نادر شاه افشار، سربازان روس ناچار به عقبنشینی و تخلیه مناطق اشغالی شدند و هفتاد سال، دولت روسیه، جرأت تجاوز به خاک ایران را پیدا نکرد.(ناصر نجمی ـ ص 47 و 48)
اما سیاست خارجی روسها بر اساس نظرات و بعداً به نام وصیتنامه پطرکبیر، کماکان ادامه حملات و اشغالگریها بود تا بر اساس آن وصیتنامه، روسها از ایران گذشته و با تصرف آن، بر خلیج فارس و آبهای آزاد مسلط شوند. لذ در طول دهها سال این اهداف در سیاست خارجی روسیه، توسط تزارها و زمامداران دیگر مدّنظر قرار گرفت و نهایتاً در دوره ضعف و بیتوجهی قاجارها، طی سه قرارداد «گلستان»، «ترکمانچای» و «آخال» سرزمینهایی در شمال و شمال غرب و شمال شرق ایران به تصرف روسها درآمد و قسمتی از اهداف پطرکبیر عملی شد.
علیرغم تصرف بخش بزرگی از ایران، روسها به این اقدامات بسنده نکرده، به دست درازی به سرزمینهای این سوی ارس (آذربایجان) نیز اقدام نمودند.
مردم غیور منطقه ارسباران که در طی جنگهای دوره اول و دوره دوم ایران و روس، شجاعانه جنگیده بودند و صدها شهید و اسیر و زخمی در دفاع از وطن پرداخته بودند، این بار نیز غیرتمندانه تصمیم به مقابله با تجاوزات روسهای اشغالگر نمودند.
تجاوزات روسها در این دوره، شامل حملات نظامی به روستاها، سوزاندن مزارع و باغات، سرقت گلههای گاو و گوسفند، آتش زدن خانههای مردم، ربودن و دزدیدن زنان و کودکان و دستگیرکردن مخالفان اشغال و ... بود. چه بسا خانمانها که در این حملات، از بین رفت و چه سالهایی از عمر مبارزان که در زندانهای روسها سپری شد! (به نقل از: اسناد آرشیو آقای نیکبخت)
سرانجام کانونهای مقاومت بر علیه متجاوزان روسی در مناطق مرزی تشکیل گردید. بازماندگان شهدای جنگهای ایران و روس، شاهدان کشتارهای ناجوانمردانه، از اولین نفراتی بودند که به این کانونها میپیوستند.
در رأس این مبارزان، زنی قهرمان به نام «پریزاد» قرار گرفته بود که با هجوم به داخل سرزمینهای شمال ارس، دمار از روزگار روسهای متجاوز درمیآورد. زنان و مردان شجاع ارسباران، تحت فرماندهی پریزاد، سالها با روسها جنگیدند و مانع ادامه سیاستهای اشغالگرانه آنها شدند.(عیسی غریبی کلیبر، زمان پریزاد)
ولی متاسفانه ضعف حکومت قاجار و پیروی بزدلانه شاهان قاجاری از روسها، پای قشون روس را به این سوی ارس (آذربایجان) نیز باز کرد و با موافقت آن حکومت پست، عمال روسیه در همه جای آذربایجان و ارسباران (قراجهداغ) نظر و نفوذ داشته و ساخلوی آنها در اهر مستقر و در محوطه آرامگاه شیخ شهابالدین اهری چادر زده و هر روز مراسم مشق نظامی و سان و سرود برگزار میکردند. (حسین بایبوردی، ص 46)
بعد از جنگ جهانی اول و سقوط تزارها، نیروهای روسی از ایران عقبنشینی و ظاهراً تا سال 1309 هـ .ش هیچ واقعه مهمی بر علیه ایران انجام نگرفت. تا اینکه در همین سال، سپاه قفقاز به بهانه تعقیب و دستگیری قاچاقچیان مرزی و فراریان شوروی به عمق سه فرسخی ارسباران وارد شده و عدهای از خوانین و افسران و سربازان و کدخدایان مرزی را ربوده و به شوروی بردند (همان، ص 43) و از همین سال، مرحله دیگری از پروسه تجاوزگری روسها به خاک ایران شروع گردید و دیگر، هیچ روز و هفته و ماهی از تاریخ ارسباران بدون واقعهای تجاوزکارانه از سوی روسها دیده نشد و متجاوزان روس روز به روز جهت اجرای نیات شوم خود اقدامات نظامی و اشغالگری متعدد و مکرری را به مرحله اجرا گذاشتند.
در این سالها نیز در درگیریهای بین روسها و ایرانیان، افرادی شهید شدند که مدفن آنها در محل با نام « شهیدگاه» و اکثراً در جلو پاسگاههای مرزی به یادگار ماندهاند و درهها و تنگههایی که به نام معرکههای جنگ با روسها معروفند!
سرانجام با شروع جنگ جهانی دوم، بهانه مناسبی برای حضور جدّی روسها در ایران به دست آمد و سوم شهریور 1320 هـ . ش قوای روس از شمال و قوای انگلیس از غرب و جنوب وارد کشور ایران شده و رسماً کشورمان را اشغال نمودند!
با تجاوز شوروی به ایران در سوم شهریور 1320 و اشغال دویست هزار کیلومتر مربع از خاک ایران، توانایی مخالفت با دولت متجاوز از سوی دولت ایران سلب شد و شورویها با اعمال نفوذ در دولت و مجلس، سعی در گرفتن امتیاز از جمله گرفتن امتیاز استخراج نفت شمال نمودند. سرسختی مجلس و عدم موفقیت شورویها در امتیازگیری، فاز دیگری از پروسهی دو قرنی پطرکبیر را آغاز نمود و آن تشکیل فرقه دموکرات بود!
فاجعه شوم شهریور 1320 در ارسباران . جنایتهای فرقه دمکرات
و مبارزات دلاوران ارسباران با بیگانه پرستان
سوم شهریور 1320 هـ .ش برای ارسباران، روزی شوم و غیرقابل فراموشی است. روسها از پل خداآفرین گذشته و از راه کلیبر، خود را به اهر رسانده و از آنجا در نقاط دیگر پراکنده شدند. صبح سوم شهریور، غرش هواپیماهای سیاه رنگ روسی، مردم اهر را از خواب بیدار کرد. هوپیماها شروع به بمباران خانهها کردند. دسته دسته مردم، زیر آوارها و در آتش بمبها سوختند. مردم، ناچار به باغات جنوب شهر پناه بردند، ولی هواپیماها همان باغات را نیز هدف قرار دادند و قریب نود نفر از اهالی کشته شدند. (همان، ص 44) خانههای مردم غارت شد و کودکان در مقابل چشم مادرانشان کشته شدند. شهر به تصرف نیروهای شوروی درآمد و سواران و تفنگداران روسی در شهر مستقر شدند و مسجد صاحبالامر را اصطبل اسبهای خود کردند. ( به نقل از معمرین منطقه و شاهدان عینی)
به این ترتیب همه شهرهای ارسباران (اهر، کلیبر، خداآفرین، ورزقان، هریس) به تصرف روسها درآمد و بعد از استقرار نیروهای روسی، اقدامات نظامی و سیاسی نیز انجام گرفت. فعالیت تشکیلات حزب توده و تجمعات کمونیستی و تهدید و ارعاب مردم و مخالفین اشغالگری شروع شد. اما ارسباران که در هیچ برهه از تاریخ، یوغ رقّیّت بیگانگان و اشغالگران را نپذیرفته، در این سالها نیز به مقابله با دشمن برخاست و مردان غیرتمندش با تشکیل هستههای مقاومت به مبارزه با روسهای متجاوز پرداختند:
1. حضرت آیتا...العظمی حاج سیدکاظم طباطبایی کوه کمری اهری معروف به مجتهد اهری، حزبی به نام «حزب اسلامی» در اهر تاسیس کرده و با بسیج جمعی از مردم اهر و عشایر منطقه، در مقابل اهداف روسها و احزاب وابسته آنان ایستاده و تن به سازش نداد. «آخوندوف» عامل روسها با انتشار شایعات و تهمتها، سعی در بدنام کردن و شکست دادن مجتهد نمود و لیکن، مجتهد شجاع اهری، با استقامت به مبارزاتش ادامه داد.(3)
2. عبداله خان محمد خانلو، رئیس ایل محمد خانلوی ارسباران، از سالها پیش در نوار مرزی کنارههای ارس و در روستاهای مختلف با روسها میجنگید و در سالهای اشغال (25 ـ1320) با سواران مسلح خود، روزگار روسها را سیاه کرده و درجنگهای متعددی آنان را به زانو درآورده بود.
ژنرالهای روسی، مکرراً سعی کرده بودند عبداله خان را به سوی خود جلب کنند تا ضمن محفوظ ماندن از حملات وی، از نفوذ و قدرت نظامی او نیز بهرهمند شوند. لیکن وی بعد از تماس با علمای معروف وقت از جمله: آیات عظام سیدکاظم طباطبایی کوه کمری اهری، انگجی و شهیدی، دست رد بر سینه بیگانگان زده بود.(4)
حتی در سال 1312 هـ .ش که احزاب متمایل به شوروی در شهرستان کلیبر، خواسته بودند با نصب تابلو و عضوگیری اقدام به فعالیت نمایند، توسط افراد عبداله خان متلاشی شده و از فعالیتشان جلوگیری به عمل آمده بود.(5)
نهایتاً در مهر 1324 دفتر حزب توده با پشتیبانی شورویها با مسئولیت یک ارمنی به نام «سرکیس» در کلیبر دایر و شروع به فعالیت مینماید که اواخر همان ماه (مهر 1324) افراد عبداله خان، دفتر حزب را اشغال نموده، اسناد و مدارک آن را ضبط میکنند.
« آخوندوف» مسئول حزب توده اهر، طی نامهای از عبداله خان اجازه گشایش مجدد دفتر حزب کلیبر را خواستار میشود. عبداله خان در جواب نامه «آخوندوف» مینویسد: در صورتی که گشایش مجدد حزب در کلیبر مخالفت نخواهم کرد که از فرماندار و سرهنگ امین فرمانده پادگان اهر و یا فقط از شخص آیتاله سیدکاظم اهری اجازه و موافقت کتبی داشته باشند!(6)
و در آبان 1324 سرگرد بابایف ـ فرمانده پادگان شوروی در اهر ـ خواستار ملاقات با عبداله خان میگردد. عبداله خان در جواب مینویسد:
ـ ملاقات ما با تبعه بیگانه بدون حضور دولتمردان ایرانی، عملی است خلاف و هیچ نوع عذر موجهی نیز برای توجیه این دیدار نمیبینم.(7)
و در آخر، کنسول شوروی از تبریز به اهر آمده و وعده اولین مقام حزبی در 18 محال قراجه داغ (ارسباران) را به عبداله خان میدهد!(8)
اما فرمانده شجاع ایلات ارسباران، هیچ وعده و تهدیدی را بر نمیتابد و شجاعانه با افراد وفادارش، مقابل توطئه بیگانگان میایستد. جنگهای شدیدی بین او و روسها درمیگیرد و کوهها و درهها از فریاد دلاوران و نفیر گلولهها، سرسام میگیرند.
حمله گسترده نیروهای مهاجم علیه عبداله خان در دی ماه 1324 در روستای «حیدرکانلو» آغاز میشود. محاصره سختی، نیروهای مسلح عبداله خان را در تنگنا قرار میدهد. لیکن شجاعت یاران عبداله خان باعث شکسته شدن محاصره و فرار نیروهای مهاجم میگردد. این جنگها چند روز طول میکشد و عبدالهخان بعد از زخمی شدن، به اسارت عناصر فرقه دموکرات درمیآید. او را بعد از اهانتهای زیاد به اهر برده و در آنجا اعدام میکنند.(9)
3. سیدصمدخان سیداحمدی، بزرگ ایل حسنبگلو، سومین فرد غیرتمندی بود که در منطقه حسنآباد ارسباران، در پی اتحاد با عبداله خان محمد خانلو، به مبارزه با روسها پرداخته و با افراد مسلح ایل خود، سالها و ماهها با اشغالگران جنگیده است. میرصمدخان که مدتی نیز در کسوت روحانیت بوده و سجع مهر وی «صمدبن صمدالحسینی» بوده، در سال 1324 هـ .ش توسط قشون فرقه دموکرات پیشهوری به فرماندهی ژنرالهای روسی، دستگیر شده و در تبریز به همراه پسر و جمعی از بستگانش به طرز فجیعی به قتل رسیدهاند!(10)
روسها و مزدوران آنها ( فرقه دمکرات ) با این اقدامات ضدانسانی و علیرغم توطئههای عدیده نتوانستند آذربایجان عزیز را از پیکره ایران اسلامی جدا نمایند و سرانجام تلاشهای مبارزان مسلمان آذربایجان، به ثمر رسید و دشمن خانه زاد ( فرقه دموکرات پیشهوری) را، همت غیرتمندان و ناله ستمکشیدگان، درهم شکست و با فروپاشی فرقه دموکرات و فرار رذیلانه سران آن، آذربایجان به دامن میهن اصلی ـ ایران ـ برگشت.
اگر آیریلسا بندیم بنددن، جاناندان آیریلمام
وطن دیر سوگیلیم یاریم، اُولم ایراندان آیریلمام(11)
ترجمه:
نگسلم از یار، حتی بگسلد بندم ز بند
یار و دلدارم وطن، هرگز ز ایران نگسلم
منابع و ماخذ ـــــــــــــــــــ
1. بایبوردی، حسین ـ تاریخ ارسباران ـ انتشارات کتابخانه ابن سینا ـ تهران ـ 1341
2. حافظ زاده، محمد ـ ارسباران در گذر حماسه و تاریخ ـ مهدآزادی ـ تبریز ـ 1376
3. غریبی کلیبر، عیسی ـ پریزاد ـ مرکز فرهنگی آبا ـتهران ـ 1375
4. نجمی، ناصر ـ ایران در میان طوفان ـ کانون معرفت ـ 1336
5. نیکبخت کوهی، رحیم ـ آرشیو شخصی
پینوشتها : ـــــــــــــــــــــــــــــــ
1. ایران در میان طوفان، ناصر نجمی، ص 172
2. ارسباران در گذر حماسه و تاریخ، محمد حافظ زاده ـ ص 429
3. حافظ زاده، ص 375
4. همان، ص 383
5. همان، ص 384
6. همان، ص 385
7. همان
8. همان، ص 387
9. بایبوردی، ص 155
10. حافظ زاده، ص 763
11. از سرودههای آقای هاشم عابدی از شعرای ارومیه
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢۳ ب.ظ توسط اصلان آذراوغلو
۱۳۸۸/۱/٥
خطر به خاطر ایران
- سید جواد حسینی
- مبارزه فرهنگی - سیاسی اقبال آذر - موسیقی دان بزرگ ایران با بیگانه پرستان و اشغالگران در زمان اشغال آذربایجان
در سوم شهریور سال 1320، بر اثر عوارض جنگ جهانی دوم، ارتش سرخ شوروی، وارد تبریز شد و تمام خطّة آذربایجان، تحت نفوذ و اشغال نیروهای شوروی که غالباً افسران آن قفقازی بودند، قرار گرفت. «ارتش سرخ شوروی، با رفتار صمیمانه و دوستانه با مردم تبریز و اهداء کمکهای انسانی، از جمله مواد غذایی، واکسیناسیون مردم در برابر بیماریهای خطرناک، فراهم نمودن تسهیلات آموزشی برای جوانان آذربایجان، مبادلة هنرمندان بین بادکوبه و تبریز، ... درصدد برآمده بود تا با فریب افکار عمومی، احساسات ضدروسی را در مرزهای جنوبی شوروی، بیاثر سازد». « به همین جهت؛ در تاریخ بیست و پنج آبان ماه سال 1320 ، فرماندهی نیروی سرخ، از استاندار وقت، میخواهد چند نفر از اهالی تبریز و کارمندان ادارات به عنوان میهمان دولت جماهیر شوروی، به مدت ده روز به بادکوبه رفته و مراجعت نمایند، که اقبال آذر نیز از جمله اشخاص بود که برای این مسافرت درنظر گرفته شده بود» (1) . « اقبال آذر که از وجود روسها در خاک ایران رنج میبرد، دعوت آنان را نپذیرفت و گفت: چگونه من به میهمانی روسها بروم در حالی که خاک ما در اشغال آنهاست» (2). « آنها سعی داشتند به هر نحوی که شده، اقبال آذر را برای رفتن به این مسافرت راضی نمایند و چون اقبال آذر در این ایّام از وضعیت بد معیشت رنج میبرد، به او پیشنهاد میکنند که اگر این دعوت را قبول نماید، یک کامیون قند، ـ که بسیار نایاب بود ـ برایش بدهند تا از طریق فروش آنها، به زندگیش سر و سامان بدهد. ولی اقبال آذر که روحی بزرگ و سری پرشور داشت، به هیچ سودایی خود را نفروخت»(3).
« در سال 1321 شمسی، سلیمان رستماوف (از ایرانشناسان شوروی که گفته میشود جاسوس زبردستی بوده است)، که با دوستان هنرمند خود به تبریز سفر کرده بود، در مقالهای با عنوان « خاطرههای کهنه، دوباره نو شد...»، ابوالحسن خان اقبال آذر را استاد و خوانندة همیشه جوان نامیده و در مورد ملاقات خود با اقبال آذر و نحوة خوانندگی او، مینویسد:
با استادان موسیقی آذربایجان، بلبل محمداوف، حقیقت رضایئوا، علیاوسط صادق اوف، یاور کلانترلی و سایرین، برای دیدار دوستانه به تبریز رفته بودیم. در یکی از مدارس که گروه ما برنامة کنسرت داشت، خبر دادند که ابوالحسن خان قرار است برنامه اجرا نماید. در این موقع، بُلبُل (خوانندة مشهور اهل ایران شمالی)، صورتش را در بین دو دستش گرفت و با هیجان پرسید: سلیمان! من چکار کردم؟ پرسیدم، چه شده مگر؟ جواب داد: آیا میدانی ابوالحسن خان چه کسی است؟ گفتم، خیر نمیدانم. گفت: این مشهورترین خوانندة شرق است، من در مجلس، به جای تصنیف باید دستگاه میخواندم ... حالا گذشته ... سالن از کفزدنهای جمعیت لرزید. بلی، این ابوالحسن خان بود که وارد صحنه میشد. او، نخست با خواندن غزل ترکی (زلفونوباس یاراما، قویما منی قان آپارور)، در دستگاه سگاه، برنامة خود را آغاز نمود. همه در سکوت عمیق فرو رفته بودند. او، واقعاً یک خوانندة معجزهگری بود. در حین خواندن، علامتی حاکی از عذاب و فشار در سیمایش مشاهده نمیشد. لبها و چشمهایش و در یک کلام، صورتش غرق تبسّم بود. سپس، ابوالحسن خان، بُلبُل را با صمیمت و مهربانی تمام در آغوش گرفت و بوسید»(4).
« اقبال آذر، در هفتم تیر ماه سال 1321، با صدور حکمی از سوی وزارت کشور، به ریاست کارگزینی شهرداری تبریز، منصوب شد» (5). سپس « در دوم اردیبهشت ماه سال 1323، هنگامی که آقای غلامرضا الهامی ـ رئیس شهرداری تبریز ـ به خاطر همکاری با شورویها، از کار خود معزول شد» (6)؛ « اقبال آذر، از سوی وزارت کشور، برای مدتی به کفالت شهرداری تبریز، تعیین گردید»(7).
« در سال 1944 میلادی (1323 شمسی)، که نیروهای شوروی و بیگانگان در خاک ایران جولان میدادند، یک گروه از هنرمندان موسیقی ایران شمالی (آذریهای قفقاز)، خان شوشینسکی (خواننده)، حاجی محمداوف (نوازندة تار)، حافظ میرزاعلی اوف (نوازندة کمانچه) و اللهیار جوانشیراوف (نوازندة تار)، به منظور اجرای کنسرت به ایران آمدند و در شهرهای تهران، تبریز، اردبیل، قزوین، رشت و چند شهر دیگر، به اجرای کنسرت پرداختند» (8). « در سفری که این گروه به تبریز داشتند، اقبال آذر، کفیل شهرداری تبریز بود و هنرمندان میهمان را با صمیمیّت خاصّی، استقبال نمود و به منظور هر چه بهتر برگزار شدن کنسرت آنها، از هیچ اقدامی مضایقه ننمود و به قابلیّت و مهارت استادان موسیقی، به ویژه به هنرنمایی خان شوشینسکی، ارزش خاصی قائل شده بود» (9). « حاجی محمداوف ـ تارزن معروف باکو ـ در کتاب خاطرات خویش، از سفر خود و همراهانش به تبریز و ابوالحسن خان اقبال آذر، چنین یاد میکند:
در مسافرت 1944 به ایران، در تبریز، گروه هنری ما را به یک مهمانی دعوت نمودند. در این ضیافت، ابوالحسن خان اقبال آذر ـ خوانندة مشهور آذربایجان ایران ـ نیز حضور داشت. بعد از تشریفات لازم، از خان شوشینسکی درخواست نمودند. در این ضیافت، ابوالحسن خان اقبال آذر ـ خوانندة مشهور آذربایجان ایران ـ نیز حضور داشت. بعد از تشریفات لازم، از خان شوشینسکی درخواست نمودند با نوازندگی من، آواز بخواند. خان شوشینسکی نیز آوازی را در دستگاه «سهگاه» به نحو زیبایی ایفا نمود و مدعوین از جمله ابوالحسن خان، از صدای زیبا و رسای وی تمجید فراوان نموده و به شدت مورد تشویق قرار دادند. سپس مدعوین از ابوالحسن خان درخواست نمودند با نوازندگی من، دستگاه « شور» را اجرا نماید. این خوانندة 74 ـ 75 ساله، از جا برخاست و چنان شوری خواند که همه را در حیرت فرو بُرد. سپس، ابوالحسن خان از خان شوشینسکی، سراغ سیّد شوشینسکی را گرفت و پرسید: ( آیا باز هم میخواند؟). از اینکه اطّلاع یافت ایشان سولیست فلارمونیا است، خوشحال شد و سفارش نمود (مواظبش باشید و قدرش را بدانید. در دنیای شرق، خوانندهای نظیر او جود ندارد). تعریف و تمجید سیّد، آن هم به وسیلة هنرمندی چون ابوالحسن خان اقبال آذر، موجب فخر و مباهات سیّد و دوستداران موسیقی ایران گردید»(10).
« در مرداد ماه 1324، که هیئت ارکستر انجمن موسیقی ملّی به سرپرستی روحالله خالقی، به تبریز آمد؛ اقبال آذر در [مقام کفیل شهرداری تبریز]، برای پیشرفت کنسرتهای انجمن، کمکهای شایسته نمود»(11).
« از سال 1323 به این طرف، همواره در روزنامههای محلی وابسته به روسها، مقالات تند و زننده راجع به ایران و وضعیات آذربایجان درج و منتشر میشد»(12). علاوه بر این اقدامات، « روسها ضمن اینکه مانع از اقدامات نیروهای تأمینه در آذربایجان بودند، به طرق مختلف میکوشیدند که مردم آذربایجان را به سوی خود جلب سازند و همچنین با دستهای غیرمستقیم میکوشیدند تا ضمن مبارزه با زبان ملی و تاریخی ایرانیان یعنی زبان فارسی، زبان ترکی روز به روز بیشتر رواج یافته و با این اسلحه، ملیّت آذربایجانی را غیرایرانی معرّفی نمایند و برای این منظور، میکوشیدند تا اشخاص خوشنام را با خود همدست ساخته و از نفوذ آنها در میان مردم استفاده نمایند. یکی از این افراد برجسته که مورد توجه روسها واقع شده بود و او را برای اجرای نقشههای خود مناسب دیدند، ابوالحسن خان اقبال آذر بود» (13). « لذا یک شب [در سال 1324]، مهمانی مفصّلی با حضور ابوالحسن خان اقبال آذر (کفیل شهرداری تبریز)، سرتیپ علیاکبر درخشانی (فرمانده لشگر آذربایجان)، اسمینو نیکلا (کنسول شوروی) و عدهای از رجال آذربایجان و جیرهخواران سفارت شوروی، در سالن عمارت شهرداری تبریز، برگزار میگردد. در این مهمانی، اشغالگران، برای اینکه بتوانند آذربایجانیها را به طرف خود جلب نمایند و موافقت اقبال آذر را با نهضت تحمیلی به رُخ ملّت بکشند، وی را به خواندن آواز ترکی وادار مینمایند. اقبال آذر، هر چه میخواهد قبول نکند، آنها ول نمیکنند. بالاخره اجباراً در صحنه نمایان میشود». « اقبال آذر، به خاطر علاقهای که به استقلال واقعی مملکت خود داشت و نیز مخالف هر گونه مداخلة اجنبی بود، لذا فرصت را مغتنم شمرده، به جای خواندن اشعار ترکی، با حال بغض و گریه، شعر مهیّج ذیل را که معلّق به شاعر ملی ایران، ابوالقاسم عارف قزوینی است، خواند:
لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست
چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست
چه شد که مجلس شورا نمیکند معلوم
که خانة خانة غیر است یا که خانة ماست؟» (14).
« اقبال آذر، پس از خواندن این اشعار، گریست و کلام آتشین عارف، چون برقی لامع، در دلهای حسّاس شعله افکنده و احساسات وطنی و ملّی میهنپرستان آذربایجانی حتّی مهاجرین قفقازی را به هیجان آورد» (15). « اشعار فوق، که معنی استقلالطلبی و آزادیخواهی را در برداشت، خوشآیند حضّار ذینظر واقع بخصوص وطنفروشان فرقة دمکرات نمیشود و این خود به ضرر اقبال آذر بوده است، زیرا او در این قضیه با مقدّرات خود بازی نمود»(16). «سرانجام، اقبال آذر مجبور گردید مخفیانه توسّط عدّهای از طرفدارانش، سالن را ترک کرده و به خانة خود بازگردد و از یک خطر قطعی که هیچ کس امید آن را نداشت، نجات یابد» (17) . « آنشب، احساسات مردم آذربایجان در محبت به میهنشان ایران و نفرت از بیگانگان اشغالگر و عوامل آنها به اندازهای شدید بود که جیرهخواران سفارت شوروی، در خانههای خود مخفی گردیدند»(18).
خودِ اقبال آذر، ماجرای میهمانی مزبور را چنین تعریف میکند:
« بنده در بلدیه بودم، جمعی آقایان اینجا بودند، بنده خودم نیز آن وقت رئیس شهرداری بودم. آمدند از بنده خواهش کردند که شما باید برای ما بخوانید. من گفتم: والله، تنها، بیساز نمیشود خواند. ولم نکردند، اصرار کردند، به من گفتند، تو ترکی، باید ترکی بخوانی! من گفتم: من ایرانیام. آنها گفتند: ترکی. من جواب دادم ؛ ایرانی هستم... بنده شروع کردم شعر مرحوم عارف را خواندم:
لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست
چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست...
و بعد شروع کردم به گریه کردن. بعد از گریه کردن، مردم به شدت احساس وطنپرستی، از خودشان بروز دادند و گفتند باید یک پولی جمع بشود. پول جمع کردند و قریب پنج ـ شش هزار تومان، پول جمع شد، من خودم رفتم عرض کردم، آقایان محترم، ابوالحسن اقبال پول نمیگیرد، این پول مال بینوایان است. آنجا، میخواستند بنده را ترور بکنند. من، چون ترسی ندارم در دنیا؛ در زندگانی خودم هیچ ترسی نداشته و نخواهم داشت. من خودم ایرانی هستم و ایران را دوست دارم و مملکتم را دوست دارم و دروغ هم عرض نمیکنم. این قضیة من بود. بعد بالاخره من آمدم، یک سرود ملّی هست [ایران هنگام کار است...]، گفتم: از آن وقت شما برای من التماس میکردید بخوانید، حالا من برای شما میخوانم و من شروع کردم در بیات اصفهان، آن سرود ملی ایران را برایشان خواندم»(19).
یادداشتها
1. ن . ک . : سند شمارة (25) در کتاب حاضر.
2. از اظهارات جمشید اقبال آذر، نوادة استاد ابوالحسن اقبال آذر، به نگارندة سطور از سال 1373 تا سال 1380.
3. پیشین.
4. فریدون شوشینسکی: هنرمندان موسیقی ایران شمالی، ص 201.
5. ن . ک. : سند شمارة (26) در کتاب حاضر.
6. خانبابا بیانی: غائلة آذربایجان، ص 128.
7. ن.ک.: سند شمارة (24) در کتاب حاضر.
8. فریدون شوشینسکی: یادنامة خان شوشینسکی، ص 19.
9. هنرمندان موسیقی خلق آذربایجان، ص 198.
10. فریدون شوشینسکی: یادنامة سیّد شوشینسکی، صص 100 ـ 102.
11. روح الله خالقی: سرگذشت موسیقی ایران، جلد اول، ص 352.
12. غائلة آذربایجان، ص 91.
13. محمدرضا خلیلی عراقی: خاطرات سفر آذربایجان و کردستان، ص 23.
14. نصرت الله فتحی: وارث باربد یا اقبال السّلطان، ص 16./ نجفقلی پسیان: مرگ بود بازگشت هم بود، ص 59./ مجلة چنگ: دی ماه 1325، ص 2.
15. برگرفته از کاست صوتی ـ دربارة عارف قزوینی./ مجلة چنگ: دی ماه 1325 ، ص 2.
16. وارث باربد یا اقبال السّلطان، 16.
17. مجلة چنگ: دی ماه 1325، ص 16.
18. خاطرات سفر آذربایجان، ص 24.
19. برگرفته از مصاحبة استاد اقبال آذر با رادیو تبریز در سال 1342، که نوارکاست این مصاحبه را آقای ستّار جنیدی، از سرِ لطف در اختیار بنده گذاشتند.
در تندباد حوادث
· سیدجواد حسینی
« در شهریور سال 1324، مشتی مزدور و بیگانهپرست که از سوی دولت جماهیر شوروی حمایت میشدند، حزبی را با نام « فرقة دموکرات آذربایجان»، به قصد مبارزه با حکومت مرکزی و تجزیة آذربایجان، در تبریز تشکیل دادند و با وعدههای دروغینِ اصلاح امور، رفع مفاسد و ترفیه حال طبقات محروم، مردم آذربایجان را اغفال کردند. فرقة دموکرات با حمایت گستردة شوروی، روز به روز پیشرفت نمود و قوّت گرفت، تا اینکه در روز بیست و چهارم آبان سال 1324، بر علیه حکومت مرکزی قیام مسلّحانه نمود و سرانجام در روز بیست و یکم آذر 1324، قدرت حاکمیت را در آذربایجان به دست گرفت»(1).
« [ در این ایّام، اقبال آذر همانند دیگر مردم آذربایجان،] رنگِ ملّی بودن آنها را باور نموده و گمان میبُرد این بار نیز مانند نهضت مشروطیّت، آذربایجان برای آزادی سایر استانها پیشقدم شده و این نهضت ترقی خواهانهایست»(2). «تصوّر میکرد که، سرانِ فرقه، خیال خدمتگزاری به میهن را دارند»(3)، « زیرا آنها، خواستار حکومت ملّی با حفظ استقلال و تمامیّت ایران و حفظ حقوق آذربایجانی در دایرة دولت ایران بودند»(4).
با برقراری حاکمیت فرقة دموکرات و «انتصاب آقای آتشخان بیات ماکو، به شهرداری تبریز، در دهم دی ماه 1324 »(5)، « اقبال آذر، از کفالت شهرداری تبریز برکنار و به ریاست کارگزینی شهرداری، منصوب گردید»(6).
اقبال آذر، در هشتم اسفند 1324، به دستور محمد بیریا ـ وزیر معارف و اوقاف حکومت ملی آذربایجان ـ و تقاضای آقای رسّام موزعزاده ـ رئیس ادارة هنرهای ظریفه (اینجه صنعتلر ادارهسی) ـ از ریاست شهرداری تبریز، اقبال آذر از خدمت کردن در ادارة شهرداری معذور، و به ریاست شعبة موسیقیِ ادارة هنرهای ظریفه، برگزیده گردید، تا علاقهمندان به هنر موسیقی، بتوانند از معلومات وی استفاده نمایند.(7) « اقبال آذر، در تکوین مراکز فرهنگی و هنری با مسئولان ادارة مزبور، همکاری صمیمانهای نمود» (8) و «از ششم خرداد 1325، با دایر کردن کلاس مخصوص آواز ایرانی در ادارة هنرهای ظریفه، به تدریس آواز ایرانی پرداخت»(9).
«عیوض صادقزاده، همکار نزدیک ابوالحسنخان اقبال آذر در ادارة هنرهای ظریفه، به تاریخ 7/6/1325، در مقالهای تحت عنوان « موسیقی آذربایجان ایران و هنرمندان آن»، دربارة اقبال آذر و هنر آوازخوانی او، مینویسد:
ابوالحسن خان اقبال آذر، اکنون مشهورترین هنرمند موسیقی آذربایجان ایران است. ابوالحسن خان که دوران پیری را میگذراند، شهرت خوانندگیاش به سی ـ چهل سال پیش برمیگردد. او، همزمان با خوانندگان مشهور آذربایجان شوروی (ایران شمالی) نظیر جبار قاریاغدی اوغلو، علعسگر عبداللهیئف و سید شوشینسکی، به عرصة هنر گام نهاده و شهرت به سزایی کسب نموده است. ابوالحسن خان، استاد مسلّم موسیقی مقامی است و میتوان گفت که از معدود بنیانگذاران مقام کلاسیک به شمار میرود. ابوالحسن خان، ضمن ایفای مقامها، سعی میکند ظریفترین جهات و نکات آن را به شنونده انتقال دهد. ابوالحسن خان، به هنگام خوانندگی، برخلاف سایر خوانندهها، دایره به دست نمیگیرد و نمینشیند. بعضاً نیز، به خاطر اینکه تار و کمانچه، مخلِّ مَلاحت صدایش نشود، بدون همراهی ساز میخواند» (10).
با توجه به نوشتة آقای محمدحسن عذّاری به تاریخ یکشنبه 27/5/1325، که در روزنامة آذربایجان (روزنامة ارگان فرقة دمکرات)، درج شده است، نشان میدهد که اقبال آذر، تا این تاریخ، در ادارة هنرهای ظریفه، به تدریس آواز مشغول بوده است.(11) « مدتی بعد از این تاریخ؛ اقبال آذر، به نیّات پلید گردانندگان فرقة دمکرات پی بُرد و دانست که گرفتار خیانت گردیده است. زیرا پیشهوری و سران حکومت وی، میخواستند با طرد زبان فارسی از جامعة آذربایجان و رسمیّت دادن به زبان ترکی در این استان، آذربایجان را از سایر نقاط ایران جدا سازند» (12).
« اقبال آذر را نیز، تحت فشار قرار داده بودند که به هنگام تدریس آواز، از اشعار ترکی استفاده نماید. ولی اقبال آذر که، فردی ایراندوست و میهنپرست بود و علاقة شدیدی به آزادی فردی و استقلال فکری داشت، زیر بار این خیانت بزرگ نرفت و همکاری با حکومت پوشالی فرقة دموکرات را نپذیرفت و از ریاست شعبة موسیقی ادارة هنرهای ظریفه، استعفا نمود. ولی گردانندگان خاین فرقة دمکرات، دست بردار نبودند و به طُرُق مختلف اقبال آذر را به همکاری دعوت میکردند. یک روز، بُلبُل محمداوف (خوانندة اپرای باکو)، را نزد اقبال آذر فرستادند تا از وی بخواهد، ریاست شعبة موسیقی ادارة هنرهای ظریفه را به عهده بگیرد و نیز به هنگام تدریس و خواندن آوار، از اشعار ترکی استفاده نماید. برخوردهای صمیمانه و اصرار فراوانِ بُلبُل محمداوف، میسّر واقع نشد و اقبال آذر تقاضای او را نپذیرفت. روز بعد، بُلبُل، به سراغ اقبال آذر رفت و با ناراحتی و به طور جدّی از وی پرسید که، دلیل این کار تو چیست که اصرار داری حتماً باید اشعار فارسی بخوانی، مگر پروردة آذربایجان نیستی؟ اقبال آذر، پاسخ میدهد: به دلیل آنکه، عقدنامة مادرم به زبان فارسی نوشته شده و علاقه به این زبان ملّی، در روح و جسم من ریشه دوانیده است و درست است که عاشق آذربایجانم، ولی ایرانی هستم...» (13).
« این جریانات و اختلافنظرها، موجب میشود که جان اقبال آذر به خطر بیفتد» (14). « اما با اقداماتی که از طرف محمدبیریا [وزیر معارف و اوقاف آذربایجان] و زینالعابدین قیامی [رئیس کل دیوان تمیز]، برای نجات اقبال آذر انجام گرفت؛ اقبال آذر، ناخواسته مجبور به ترک آذربایجان و خانوادهاش گردید و راهی تهران شد» (15). بدینگونه اقبال آذر، این هنرمند بزرگ از آذربایجان تبعید شد.
« اقبال آذر، در تهران، به خانة سرهنگ روحالله خادم آزاد، که از دوستانِ دیرین وی بود، رفت و مدتی را میهمان او گردید»(16). تا اینکه، نیروهای ارتش ایران، برای بیرون راندن متجاسرین از خاک میهن، در اوایل آذر 1325، دست به عملیات زدند. « که در این زد و خوردها، افراد محلی مانند سواران اقبال آذر، یونس آقاجانی، ایراج دارائی و علی درامی، کمکهای مؤثری به نیروهای دولتی کردند».(17) بالاخره در روز 22 آذر همین سال، تبریز به دست نیروهای ارتش ایران فتح شد و اقبال آذر در میان نیروهای دولتی، وارد تبریز شد و پس از خاتمة غائله، دوباره به ریاست کارگزینی شهرداری تبریز منصوب شد و به خدمات سابق خود ادامه داد.(18)
«بعد از غائلة آذربایجان، محمدرضا پهلوی، در مورّخ یکشنبه 3 خرداد 1326، به منظور دیدار از آذربایجان به تبریز سفر نمود. در این سفر؛ آقای علی منصور (استاندار آذربایجان)، تیمسار سپهبد شاه بختی و تیمسار سرلشگر ضرابی، از ملتزمین رکاب بودند. روز دوشنبه طبق وقتی که قبلاً تعیین شده بود؛ نمایندگان آذربایجان، قضات و رؤسای ادارات، اعضای اطاق بازرگانی و عدّهای از محترمین و طبقات مختلف مردم تبریز، در تالار بزرگ عمارت شهرداری تبریز، با لباس رسمی حضور یافته بودند تا با شاه دیدار نمایند» (19). «در این مراسم، [اقبال آذر نیز به عنوان رئیس کارگزینی شهرداری]، حضور داشت. موقعی که شاه، نسبت به وی تفقد مینماید، آقای میرزا علی هیئت (پدر دکتر جواد هیئت!) که در این سفر سمت ترجمان مستدعیات اهالی را داشت، جلوتر آمده به عرض میرساند که: قربان! اقبالالسّلطان هنوز هم به خانوادة قاجاریه وفادار است! اقبال آذر بلافاصله جواب میدهد: برای آن که با نان و نمک آنها بزرگ شدهام و حق نمک خوارگی را نباید فراموش کرد. شاه تصدیق نموده و بعد آقای میرزاعلی هیئت به همراه تبسّمی اضافه میکند که، ضمناً آقای اقبال السّلطان آزادیخواه هم هستند. در این موقع، شاه تبسّمی نموده و چیزی نمیگوید»(20).
«روز پنجشنبه یازده تیر 1326، شهرداری تبریز، جمعی را برای صرف شام در کافة شهرداری که در استخر شاهی دائر بود، دعوت کرده بود. در این میهمانی، آقای علی منصور (استاندار آذربایجان)، صفا حائری (رئیس کار و تبلیغات)، هدایتالله کلانتری (شهردار تبریز) و تیمسار سرلشگر ضرابی نیز حضور داشتند. در این میهمانی، ابوالحسن خان اقبال آذر نیز همراه دوستان هنرمندش محمود فرنام و روحالله خالقی، جزو مدعوین بودند. اقبال آذر، بنا به درخواست حاضرین، به همراه ویلن خالقی و دایرة فرنام، آوازی را در دستگاه «شور» اجرا نمود و در خاتمه، تصنیفی از مرحوم عارف قزوینی را خواند. در این میهمانی، از خدمات آوازخوانی اقبال السّلطان در ایّام سختی، تقدیر به عمل آمد»(21).
اقبال آذر، یکی از طرفداران جبهة ملی و علاقهمندان دکتر محمد مصدّق بود. در روز ملی شدن صنعت نفت به تاریخ 29 اسفند 1331، اقبال آذر در جشنی که توسط اعضای جبهة ملی در تالار فرهنگ دبیرستان فردوسی تبریز برگزار شده بود، شرکت کرده و به آوازخوانی پرداخت. او با خواندن اشعار مناسب روز، حضّار را تحت تأثیر قرار داد. عدّهای از مردم که نتوانسته بودند بلیط ورودیّه تهیّه کنند و به داخل سالن راه یابند، در پیادهروی طرفین خیابان اجتماع کرده و از بلندگو صدای اقبال آذر را استماع میکردند.(23).
اقبال آذر، در اوج مبارزات سیاسی در کنار دکتر مصدّق بود و در سالهای بعد از سقوط دولت دکتر مصدّق در 28 مرداد 1332 نیز، وفاداری خود را به نهضت ملی حفظ کرد. « او در نامهای جالب و پراحساس که در مورّخ 22 اسفند 1332، برای تبریک عید خطاب به فرزند دکتر مصدّق نگاشت، ارادت و جاننثاری خود را نسبت به دکتر مصدّق اعلام داشت. اقبال آذر در این نامه، یک بیت شعر را که وصف حال دکتر مصدّق بود، با خط درشت و مشکی عالی، به عنوان تبریک عید، تقدیم ایشان نمود:
به شبنشینی زندانیان برم حسرت
که نقل مجلسشان دانههای زنجیر است
وقتی این نامه تقدیم دکتر مصدّق گردید، ایشان نامه را خواند و چون به بیت مورد نظر رسیدند، اشک در دیده کردند»(24).
در مرداد سال 1334 شمسی، استاد ابوالحسن صبا و استاد عبدالله خان دوامی، به منظور دیدار با شهریار و استاد ابوالحسن خان اقبال آذر، به تبریز آمدند و در هتلِ «سپید» این شهر، اقامت نمودند. اقبال آذر، در مدّت اقامت مهمانان هنرمند تبریز، آنان را به خانة خود دعوت کرد و در این دیدار صمیمانه، بنا به خواهش ابوالحسن صبا، به خواندن آواز با ویلن او پرداخت.(25)
یادداشتها
1. سرلشگر احمد زنگنه: خاطراتی از مأموریتهای من در آذربایجان (از شهریور ماه 1320 تا دی ماه 1325)، ص 8. / نجفقلی پسیان: مرگ بود بازگشت هم بود، صص 76 ـ 124.
2. نجفقلی پسیان: مرگ بود بازگشت هم بود، ص 22.
3. محمدرضا خلیلی عراق: خاطرات سفر آذربایجان و کردستان، ص 25.
4. مرگ بود بازگشت هم بود، ص 62.
5. ن . ک .: سند شمارة (35) درکتاب حاضر. (لیست شهرداران تبریز)
6. پیشین .
7. ن . ک .: سند شمارة (29) در کتاب حاضر.
8. فریدون شوشینسکی: هنرمندان موسیقی خلق آذربایجان، ص 198.
9. روزنامة آذربایجان: شمارة 209، دورة دوم، دوشنبه 6 خرداد 1325، ص 3.
10. هنرمندان موسیقی خلق آذربایجان، صص 198ـ199.
11. روزنامة آذربایجان: شمارة 277، یکشنبه 27 مرداد 1325، ص 3.
12. خاطرات سفر آذربایجان، ص 11. / مرگ بود بازگشت هم بود، ص 62.
13. نصرتالله فتحی: وارث باربد یا اقبال السّلطان، ص 17. / نصرت الله فتحی: « مرگ اقبال آذر یا مرگ استادترین هنرمند در موسیقی اصیل ایرانی»، مجلة یغما: شمارة مسلسل 275، شمارة پنجم، مرداد 1350، سال بیست و چهارم.
14. وارث باربد یا اقبال السّلطان، ص 17.
15. از اظهارات جمشید اقبال آذر، نواده استاد ابوالحسن اقبال آذر به نویسنده
16. پیشین
17. مرگ بود بازگشت هم بود، ص 265
18. مرگ بود بازگشت هم بود، ص 252/ وارث باربد یا اقبالالسطان، ص 17/
19. روزنامة تبریز: یکشنبه 3 خرداد 1326.
20. نصرتالله فتحی : وارث باربد یا اقبال السّلطان ، ص 13.
21. روزنامة تبریز: سردبیر حسین امید، سال سی و هشتم، شمارة 141، شنبه 13 تیر ماه 1326، ص 1.
22. ن . ک. : سند شمارة (34) درکتاب حاضر.
23. از گفتوگوی نگارندة سطور با آقای اکبر مدرّس اول ـ دبیر جبهة ملّی در آذربایجان و مدیر روزنامة آذربایجان آینده ـ در سال 1375.
24. جلیل بزرگمهر: دکتر محمد مصدّق در دادگاه تجدید نظر نظامی، ص 23.
25. از گفتوگوی نگارندة سطور با جمشید اقبال آذر از سال 1373 تا سال 1380.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٧ ق.ظ توسط اصلان آذراوغلو
۱۳۸٧/۱۱/٢۱
« قارا مجموعه»
کتابی اصیل یا جعلی؟!
- ایوب جهانبلگو
به سال 1380 کتابی با عنوان « قارا مجموعه» به نام « شیخصفیالدین اردبیلی» توسط حسین محمدزاده صدیق انتشار یافت. انتشار این کتاب بازتابهایی در پیداشت و برخی از این بازتابها، در بعضی از مطبوعات محلی نیز درج شد. و این پرسش در میان آمد که آیا کتابی که با عنوان « قارا مجموعه» چاپ شده، واقعاً نوشته شیخ صفیالدین اردبیلی است یا حاصل ذوق و کوشش ناشر آن میباشد؟
آنچه در پیمیآید پرسشهایی است که پس از مطالعه پیشگفتارهای فارسی و ترکی کتاب و تأملی در متن آن، در ذهن هر مطالعهگر قد میکشد و او را در باور کردن انتساب «قارا مجموعه» به شیخ صفیالدین اردبیلی به تردید جدی وا میدارد.
بر جلد کتاب نوشته شده است: « شیخصفیالدیناردبیلی، قارا مجموعه، تدوین کننده: دکتر حسین محمدزاده صدیق» معنای این عبارتها این است که کتاب توسط شیخ صفیالدین اردبیلی نوشته شده و آقای محمدزاده صدیق متن آن را تدوین و مرتب کرده است.
در شناسنامه کتاب نوشته شده است:
« قارا مجموعه ( اشعار ، سخنان، نصایح و مناقب شیخ صفی الدین (اردبیلی)
مقدمه و تصحیح و حواشی: دکتر حسین محمدزاده صدیق
ناشر : مصحح [تصحیح کننده:] یعنی حسین محمدزاده صدیق!!
با مطالعه متن کتاب و مقایسه آن با شناسنامه و عبارات روی جلد کتاب، روشن میشود که نمیتوان گفت کتاب منتشر شده نوشته شیخ صفیالدین اردبیلی است. حسین محمدزاده ناشر « قارا مجموعه» میباشد. در روی جلد کتاب خود را به عنوان « تدوین کننده» معرفی میکند و در شناسنامه کتاب از خود با عنوان « مصحح» نام میبرد. میان « تدوین کننده» و « مصحح» فرق بسیار است. تدوین کننده کسی است که هر پاره و بخشی از کتاب را از منابع و مآخذ مختلف استخراج کند و آنها را در یک مجموعه گرد آورد. « مصحح» کسی است که کتابی را تصحیح کند. بدین معنا که فیالمثل؛ کتابی با عنوان « قارا مجموعه » یا « آغ مجموعه » چندین قرن پیش یا در زمان دیگری توسط شخصی نوشته شده و امروز از آن کتاب نسخههای متعددی در دست است که این نسخهها با هم اختلاف دارند. کسی کمر همت میبندد و با گردآوری نسخههای خطی و چاپی مختلف آن کتاب، قدیمیترین و مورد اعتمادترین نسخه را اصل قرار میدهد و با استفاده از شیوههای علمی به تصحیح آن کتاب اقدام میکند. چنین کسی مصحح نامیده میشود. روشن است کتابی که با عنوان « قارا مجموعه» توسط حسین محمدزاده منتشر شده، کتابی است جدید که نمیتوان نسخهای از آن را در کتابخانههای عالم یافت و ناشر آن نیز هرگز ادعا نکرده که نسخهای از کتاب در یکی از کتابخانهها جهان موجود است.
همچنین تدوینکننده یا مصحح، در شناسنامه کتاب، زبان آن را «ترکی» معرفی کرده، حال آنکه در داخل کتاب اشعاری فارسی و گلیکی آورده و آنها را منسوب به شیخ صفیالدین اردبیلی دانسته است!
ناشر، مصحح یا تدوینکننده کتاب قارا مجموعه، پیشگفتاری به زبان فارسی بر کتاب خود نوشته است. با مطالعه دقیق این پیشگفتار و با استناد به آن میتوان به یقین باور کرد که روح شیخ صفیالدین اردبیلی از کتابی به نام « قارا مجموعه» خبر ندارد.
تدوین کننده محترم در این پیشگفتار مینویسد که از سال 1347 با نام قارا مجموعه آشنا شده و از سال 1351 به طور جدی در پی کشف کتاب قارا مجموعه بوده است. بعد از انقلاب اسلامی (1358) به ترکیه میرود و علیرغم سالها اقامت، به نوشته خود: « نسخههای زیادی مربوط به دوره صفویه را بررسی کردم، هیچگاه به رسالهای موسوم به قارا مجموعه برنخوردم» تا اینکه تدوین کننده محترم در سال 1362 به کشف بزرگی نایل میشود. وی مینویسد: « تا آنکه در سال گذشته [یعنی سال 1379] هنگام یادداشتبرداری از مطالب یکی از رسالات کلمات و نصایح شیخ صفی « ناگهان » به این جمله برخوردم که: « سنه قارا مجموعهدن بیر حصّه یازدیم... و متوجه شدم که قارا مجموعه در واقع مجموعهای بوده است که رسالات مربوط به طریقت شیخ صفی، کلمات نصایح و مناقب او در آن جمع میشده است.»
همانگونه که پیداست، اولاً تدوین کننده محترم مینویسد: « هنگام یادداشتبرداری از مطالب یکی از رسالات... » به راستی کدام رساله؟ آیا چنین رسالهای وجود دارد؟
اگر چنین رسالهای، رسالهای خطی است در کدام کتابخانه وجود دارد، و اگر چاپی است، کدام شخص و انتشارات آن را چاپ کرده است؟
اصولاً در بحث و تحقیق علمی نمیتوان وجود چنین رسالهای را پذیرفت. پس بنیان استدلال « تدوینکننده » مبنی بر کشف کتابی به نام قارا مجموعه، سستتر از آن است که توسط اهل علم و تحقیق مورد اعتنا قرار گیرد.
تدوینکننده محترم در ادامه مینویسد: « متوجه شدم که قارا مجموعه در واقع، مجموعهای بوده است که رسالات مربوط به طریقت شیخ صفی، کلمات نصایح و مناقب او در آن جمع میشده است.»
اکنون اگر با اغماض و تسامح بسیار، سخن تدوین کننده محترم را بپذیریم، باز هم نمیتوان کتابی به اسم قارا مجموعه را به نام شیخصفیالدین چاپ کرد. تدوین کننده مدعی است که متوجه شده است: « قارا مجموعه در واقع مجموعهای بوده است که رسالات مربوط به طریقت شیخ صفی، کلمات، نصایح و مناقب او در آن جمع میشده است.» اکنون از تدوین کننده محترم یا هر خواننده با انصافی میتوان پرسید که: آیا میتوان رسالات مربوط به طریقت شیخصفی را به نام شیخ صفی چاپ کرد؟ یعنی 50 یا 100 سال بعد از شیخ صفی یا در زمان حیات وی، اگر شخصی درباره طریقت وی رسالهای نوشت، میتوان آن را تحت عنوان قارا مجموعه یا هر عنوان دیگری به شیخ صفی نسبت داد؟ و آیا میتوان مناقب شیخصفی یا هر شیخ دیگر را ـکه دیگران نوشتهاند ـ به نام شیخصفی یا آن شیخ دیگر منتشر کرد؟
تدوینکننده محترم در ادامه، پس از آنکه از نحوه کشف! قارا مجموعه خبر میدهد، مینویسد: « دیگر بار به بازبینی رسالاتی که از ترکیه آورده بودم، پرداختم، در یکی از آنها به این جمله برخوردم... » مگر خواننده علم غیب دارد که بداند، تدوینکننده محترم چند رساله از ترکیه آورده و در کدام یک از آنها به فلان جمله برخورده است؟
تدوین کننده محترم باز هم مینویسد:« در این میان فرزندم ضمن تفحص درکتابهای ترکی موجود در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، مرا از وجود کتابی با نام البویوروق مطلع کرد. این کتاب را نیز جزئی از قارا مجموعه یافتم.» حالا به کدامین دلیل، تدوین کننده محترم آن کتاب را نیز جزو قارا مجموعه یافته است، ظاهراً جزو اسرار است! اگر کسی شیوه تدوینکننده محترم کتاب را دنبال کند، میتواند داستانهای اصلی و کرم، یا امیرارسلان رومی را هم جزو قارا مجموعه فرض کند و آب هم از آب تکان نخورد.
البته با تکیه بر چنین شیوه کاری است که تدوین کننده محترم مینویسد: « اینک نخستین جلد از این مجموعه را به چاپ میسپارم... « یعنی قارا مجموعه میتواند جلد دوم، سوم ، چهارم، پنجم، ششم و جلدهای دیگر نیز داشته باشد!
تدوین کننده محترم در پیشگفتار فارسی، صفحه 13، رسالهای به نام «البویوروق» را جزو قارا مجموعه ( منسوب به شیخ صفیالدین اردبیلی) میداند، اما در صفحه 56 کتاب مینویسد: « البویوروق رسالهسی، شیخ صفیالدین اردبیلینین « طالیب!» آدلانان مریدلری طرفیندن یازیلمیشدیر».
ترجمه اینکه: « رساله البویوروق توسط مریدان شیخ صفیالدین اردبیلی که طالب نامیده میشدند، نوشته شده است» خوب!
این قضیه چه ربطی به شیخ صفی دارد و با کدامین دلیل میتوان روی جلد کتاب قارا مجموعه، نام شیخ صفی مرحوم را به عنوان نویسنده آن درج کرد؟
تدوینکننده محترم درباره قسمت ششم کتاب خود « یول اهلینه قیلاووز» در ص 85 مینویسد: « نویسنده این اثر نیز معلوم نیست... به گمان بسیار این رساله را شیخ صفی خودش نوشته است.» به گمان بسیار!؟ این است دلیل علمی تدوینکننده محترم!
تدوینکننده محترم در صفحه 21 کتاب مینویسد: « قارا مجموعهلرین خاص و یگانه مولفی یوخدور. اما عمومیتله بو کتابلار بیر مرشد آدینا توپلانارمیش. شیخ صفیالدین اردبیلی زامانیندا، اونون آذربایجاندا عرفانی زاویهلرین توسعهسینده بویوک رولو اولدوغو ایچون، قارا مجموعه اونون آدیایله باغلاندی. شیخ صفیدن سونرا، اونون مریدلری و عمومیتله صفوی جوانلاری و اردبیللی عارفلر و عالملر طرفیندن تورکجهمیز بیر چوخلو قارا مجموعه قازاندیریلیب.
.. الینیزده اولان کتاب، همین اثرلر آراسیندان سئچیلیب توپلانمیشدیر.»
ترجمه اینکه: « قارا مجموعهها مولف واحدی ندارد. این کتابها یعنی قارا مجموعهها به نام مرشدی گردآوری میشدند... در زمان شیخ صفی به دلیل نقش وی در توسعه زوایای (خانقاههای) عرفانی، قارا مجموعه با نام وی گردآوری شد، بعد از شیخ صفی، مریدان وی و جوانان صفوی و عارفان و عالمان اردبیلی قارا مجموعههای زیادی به ترکی نوشتند. کتابی که در دست شماست، از میان این آثار گزینش و گردآوری شده است.»
تدوینکننده محترم در پیشگفتار فارسی کتاب به صراحت مینویسد که هرگز کتابی با نام « قارا مجموعه » نیافته است و در پیشگفتار ترکی مینویسد که جوانان صفوی و مریدان شیخ صفوی و عارفان و علمای اردبیلی قارا مجموعههای زیادی به ترکی نوشتهاند ( وی نام این مریدان و جوانان و عرفا و علما را باز هم نمینویسد) و کتاب حاضر، گزیدهای از آن قارا مجموعههاست!؟ به راستی این قارا مجموعهها اکنون در کدامین کتابخانهها هستند؟ چرا تدوینکننده محترم از ذکر نام و نشان و محل وجود آنها و اسامی نویسندگان آنها که همان جوانان صفوی و مریدان شیخ صفی و عرفای اردبیلی باشند، خودداری کرده است؟
اگر باز هم ادعای تدوینکننده محترم را بپذیریم که قارا مجموعه وی، گلچینی از قارا مجموعههای جوانان صفوی و مریدان شیخ صفی و عرفای اردبیلی است، تدوین کننده محترم چگونه و به چه علت، گزیدهای از کتابهایی را که عرفای اردبیلی و جوانان صفوی و ... نوشتهاند، به نام شیخ صفیالدین ادبیلی چاپ کرده است؟...
و سخن آخر اینکه؛ نثر کتاب چندان سست است که هر ادبیاتشناس و سخنسنجی درمییابد که چنین نثری، اثر جوانان نوقلم است، نه اثر پیری به شأن و شعور شیخ صفیالدین. و برخی شعرهای مندرج در کتاب حتی در حد شاعران مبتدی نیز نیست، مانند غزل « و اللهی باللهی!» در صفحه 40 کتاب که فاقد قافیه است!
آیا چاپ چنین کتابی به نام شیخصفیالدین اردبیلی رواست؟ به راستی هدف حسین محمدزاده صدیق از جعل کتابی به نام شیخصفیالدین اردبیلی چیست؟
.....................
اخیرا بار دیگر حسین محمدزاده صدیق این کتاب را با شمایلی دیگر روانه بازار کرده و البته این بار بر روی کتاب نام خود را " سید " حسین محمدزاده صدیق نوشته است ! جعل عنوان " سید " توسط نامبرده حاکی از چه میتواند باشد ؟...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٦ ب.ظ توسط اصلان آذراوغلو
۱۳۸٧/۱٠/٢٦
نقش فقهاي شيعه
در جنگهای روس- ایران
برای بازپس گیری سرزمینهای قفقازی میهن
- حجه الاسلام روحالله حسينيان - نماینده مجلس شورای اسلامی
قرن نوزدهم ميلادي [1179 تا 1279 هجري خورشيدي] قرن تكامل سلطه و تكون امپرياليسم بود. ايران گرچه مستعمره هيچ كشوري نبوده است، اما به دليل موقعيت استراتژيكش هميشه مورد توجه استعمارگران بوده است. نكته ديگري كه موقعيت را براي ايران خطرناك كرد، چشم طمع روسيه تزاري به ايران براي رسيدن به آبهاي گرم بود. پطركبير در اوايل قرن 18 دكترين توسعه مرزهاي شمالي و جنوبي خود را تدوين كرد. گرچه او خود موفق به اجراي چنين طرحي نشد، ولي آرمانهاي او هميشه الهامبخش تزارهاي بعدي بود.
در وصيتنامه منسوب به پطركبير آمده است كه «ممالك گرجستان و ولايت قفقاز، شريان حياتي ايران است و همين كه نوك نيش تسلط روسيه بر آن خليد، فيالفور خون ضعيف از رگ دولت ايران فوران خواهد كرد... بر شما لازم است كه بدون فوت وقت ممالك گرجستان و قفقاز را تسخير نموده و فرمانفرماي ايران را خادم و نوكر مطيع خود سازيد.»(1)
در آخرين بده بستانهاي شمال غربي ايران، گرجستان جزء متصرفات ايران بود و فرمانرواي گرجستان به عنوان والي، از سوي ايران تنفيذ ميشد. در سال 1197 قمري بين هراكليوس دوم، حاكم گرجستان و كاترين دوم قراردادي بسته شد و از آن به بعد گرجستان تحتالحمايه روسيه قرار گرفت. آقامحمدخان قاجار در سال 1209 مجدداً گرجستان را تصرف كرد و حاكم گرجستان فرار كرد. در سال 1215 گرگين خان، پسرهراكليوس با حمايت الكساندر دوم، تزار روس حاكم گرجستان شد و در همان سال قراردادي بين گرگينخان و الكساندر منعقد شد كه وارث حكومت گرجستان الكساندر باشد. دو سال بعد روسها به گرجستان حمله كردند و تزار روس با يك اعلاميه انسان دوستانه! الحاق گرجستان به روسيه را اعلام كرد.(2) اين تجاوز، جنگي را در پي داشت كه در سال 1218 ق شروع و در سال 1228 ق با شكست ايران منجر به قرارداد ننگين گلستان شد. در نتيجه اين قرارداد كه با ميانجيگري مرموزانه انگليس به امضا رسيد، ولايات قرهباغ، گنجه، شكي، شيروان، قبه، دربند، باكو و قسمتي از طالش و تمامي داغستان و گرجستان به تصرف روسيه درآمد.
نقش فقيهان شيعه در جنگ ايران و روس
بزرگان دولت قاجار وقتي از كمك دولتهاي فرانسه و انگليس نااميد شدند، به اين نتيجه رسيدند كه «لازم و واجب است كه تجاوزات روسيه را در محال گرجستان و تفليس به علماي اسلام اعلام دارند كه آنان به موجب تشويق، اهالي اسلامي را بر عليه تجاوز روسيه بشورانند و امر جهاد صادر نمايند. پس از موافقت، اين امر به ميرزا بزرگ فراهاني كه يكي از وطنپرستان به شمار ميرفت واگذار گرديد. مشاراليه براي انجام منظور، حاج ملاباقر سلماسي و صدرالدين تبريزي را ملاقات و آنان را به سوي عتبات گسيل داشت تا پيشامد لشكركشي روسيه را در حدود شمال ايران به گرجستان و داغستان و ساير نقاط شمال، به عرض شيخمحمدجعفر نجفي و آسيدعلي اصفهاني برسانند.»(3)
آيتالله شيخ محمدجعفرنجفي، معروف به كاشف الغطاء كه اصالتاً عرب و يكي از مراجع تقليد زمانش بوده، در روستاي جناحي از توابع حله متولد شد و به نجف رفت. پس از تحصيلات مقدماتي از حوزه درس آيتالله وحيد بهبهاني بهرهمند شد. كتاب معروف وي «كشفالغطاء» است كه از بهترين كتابهاي استدلالي فقه است. از خصوصيات اخلاقي وي گفتهاند؛ داراي صولت و شكوه و وزانت بود، اما درعين حال متواضع، فروتن و با مؤمنان بيتكبر بود. در مورد تكامل اجتماعياش گفته شده: جعفرك بود، جعفر شد. بعد شيخجعفر، سپس شيخالعراق و آنگاه بزرگ مشايخ مسلمين شد.
وي در سال 1227 قمري در نجف اشرف وفات كرد و همانجا به خاك سپرده شد.(4) وي در غائله وهابيون (حمله به نجف) رهبري جهاد را برعهده گرفت و در مقابل حملات آنها سور(ديوار) نجف را ساخت و همراه با ساير علما و همكاري مردم مسلحانه استقامت كرد تا سرانجام وهابيون متواري شدند.(5)
مرحوم كاشفالغطاء براي دفاع از مرزهاي ايران فتواي جهاد صادر كرد و چنانچه از « كشفالغطاء» پيداست، وي معتقد به ولايت فقيه بوده و جهاد را ابتدائاً از اختيارات پيامبر (ص) و ائمه هدي ميدانسته است: «به درستي كه سياست جهاد، دفع اهل كفر و عناد و جمع لشكر و سپاه مخصوص است به بزرگان از پيغمبران و ائمه امنا» و پس از ائمه هدي، عالمان دين را نايب معصومين ميداند و ميگويد: «و كسي كه قائم مقام ايشان است از علما» و چون خود را از لحاظ شرعي مسئول قيام به جنگ ميداند، اما دست خود را از قدرت كوتاه ميبيند با حق شرعي ولايتي، اين مسئوليت واقعي را به عهده دولت مردان ميگذارد و ميفرمايد: «پس از حصول موانع ظهور و عدم امكان قيام ما و قيام علما به اين امور، اذن داديم به پادشاه اين زمان و يگانه دوران» و توجيه اين اجازه را در اين ميبيند كه شاه ايران «معترف است به اطاعت، و سالك است در رفع دشمنان به طريق شريعت، فتحعلي شاه قاجار ـ حَفظَهالله مما يخاف و يخشاه ـ و كسي را كه وليعهد و قايممقام خود داشته و ملك آذربايجان را به او واگذاشته و اوست شاهزاده عباس ميرزا».
مرحوم كاشفالغطاء با ظرافتي خاص اين دو را از اعوان و انصار خود ترسيم ميكند و نه افرادي مستقل، لذا در دعاي بعد ميگويد: «عباس ميرزا، دخلهالله في شفاعتنا و جعله فيالدنيا و الاخره تحت ظلنا و في حمايتنا» يعني عباس ميرزا كه خداوند او را مشمول شفاعت ما بگرداند و در دنيا و آخرت در زير سايه ما و كمكهاي ما قرار دهد.
مرحوم كاشفالغطاء باز براي تأكيد ـ بر اين كه اين جهاد نه به اعتبار شاهان قاجار است، بلكه به اعتبار ولايت فقهاست ـ اضافه ميكند كه «هر كه در سپاه ايشان قتيل شود، مثل آن است كه در لشكر ما به قتل رسيده و آن كه اطاعت ايشان كند؛ چنان است كه اطاعت ما كرده و هر كه ايشان را ياري نكند، نديم ندامت شود و محروم از شفاعت ما در روز قيامت باشد.»(6)
يكي ديگر از عالمان اثرگذار در جنگ روس و ايران آسيدعلي، صاحب رياض است.سيدعلي طباطبايي در سال 1161 قمري در كاظمين متولد شد. وي خواهرزاده و داماد وحيد بهبهاني است. پس از دروس مقدماتي درنزد استاد كل، وحيد بهبهاني به تلمّذ پرداخت و به سرعت از عالمان مشهور شد. حوزه درس وي به خاطر بيان رسا و دقايق علمياش رونق گرفت و تمام علما و مجتهدين كربلا در درس وي حاضر ميشدند. وي كتابي را به نام «رياضالمسائل في بيان احكام الشرع بالدلائل» در شرح «مختصر النافع» علامه حلي نوشت. اين كتاب يكي از پرمحتواترين و پيچيدهترين كتابهاي فقهي است كه هيچ مجتهدي از آن بينياز نيست. معروف است كه شيخانصاري به شاگردان خود سفارش كرده كه اگر ميخواهيد به اجتهاد برسيد، كتاب «رياض المسائل» را به دقت مطالعه كنيد.
وي پدر عالم مجاهد آيتالله سيدمحمد مجاهد است كه در جنگ دوم ايران و روس شخصاً شركت كرد. آقاسيدعلي صاحب رياض در سال 1231 ق در كربلا وفات يافت؛ اما شاگردان مجتهدي را از خود به يادگار گذاشت.(7)
سيدعليطباطبايي، صاحب «رياض» نيز رسالهاي در وجوب جهاد با كفار روس نوشت و تمام مسائل مهم جهاد از قبيل بسيج، كمك مالي، سربازگيري، مخارج جنگ، غنائم، هزينه از انفال يا خمس و زكات و يا ماليات، غسل و كفن شهدا و ... را در آن آورده است.
در اين رساله اطاعت مردم از شاه و نايبالسلطنه عباس ميرزا واجب شده است و اين اطاعت را از باب اجازه ولائيّه خود و كاشفالغطاء ميداند : «بنابر اجازت اين دو نايب امام (ع) و صريح فتواي علماي اعلام، ظاهر است كه جهاد به متابعت پادشاه زمان كه مقصود از آن حفظ بيضه اسلام و مال و عرض و جان بلاد مسلمين باشد، مقاتله في سبيلالله است». وي همة مسئولين جنگ از شاه تا فرماندهان دسته را موظف ميكند: «ايشان راست رجوع به مجتهد براي دانستن طريقه و احكام شرعيه، و از آن جمله آن است كه پادشاه بدون اضطرار در حرب و قتال سبقت نگيرند و از حدوث امري كه شوكت اسلام را بشكند، بر حذر باشد.»
مرحوم صاحب «رياض»، دفاع از مرزهاي اسلام را در زمان غيبت مهمتر از حضور امام (ع) ميداند و ميفرمايد: «مرابطه زمان غيبت كه براي حفظ بيضه اسلام يا خون يا عرض مسلمين باشد و با متابعت امرا و حكّام ـ سيّما به اذن نواب عامه ـ به علم آيد، افضل است از مرابطه و مجاهده هنگام حضور امام (ع).» وي غسل و كفن كشتهشدگان را لازم نميداند و ميفرمايد: « و دفن ميشود با لباس خود».(8)
اين دو مرجع بزرگ تشيّع در نجف تنها بر فتواي خود اتكا نكردند و از آن جا كه ميدانستند بعضي مردم ايران مقلد مراجع ساكن ايران هستند «به هر يك از پيشواياني كه طرف تقليد عامه بودند، شرحي صادر نموده، به قم ، كاشان، يزد ، اصفهان، شيراز [و] ساير بلاد ارسال داشتند» تا علماي ايران نيز حكم صادر كنند. «من جمله از علماي محلي ملااحمد نراقي، ميرمحمدحسين سلطانالعلما (امام جمعه اصفهان) و ملاعلياكبر اصفهاني كه اعظم علما محسوب بودند، بدين دستور احكامي صادر نمودند» و براي اطلاع مردم ايران «مباشر اين امر، ميرزا بزرگ [فراهاني] عبارت بيانات مجتهدين را به طرز رساله درآورده [موسوم به احكام الجهاد و اسباب الرشاد] در تمام شهرهاي مملكت منتشر ساخت. در اندك وقت كليه ايران ـ به خصوص آذربايجان ـ به شورش پرداخته، با وسايل لازم مهياي جدال عمومي با روسيه شدند.»(9)
جنگ دوم روس و ايران
در علت وقوع جنگ دوم سخنهاي بسياري گفتهاند و بعضي از نويسندگان، علما را به ايجاد درگيري مجدد متهم كردهاند، ولي با مراجعه به تاريخ، غيرعلمي بودن اين سخن آشكار ميشود. علت وقوع مجدد جنگ را بايد در حوادث زير جستجو كرد:
1ـ تصرف تجاوزكارانه [منطقه] گوگچه توسط قواي روس
2ـ هيجان ملي ـ مذهبي مردم [براي آزادي اراضي اشغال شده از اسارت روسها]
3ـ تمايل شخصي عباس ميرزا، فرمانده كل قواي ايراني براي جبران شكست قبلياش.
ژنرال سرپرسي سايكس در علت وقوع جنگ جديد ميگويد:
«مواد عهدنامه گلستان به قدري مبهم بود كه سه ناحيهاي كه بين ايروان و درياچه گوگچه قرار داشت و مهمتر از همه شهر گوگچه بود كه تكليفي برايشان معين نشده بود و بر سر آنها نزاع جريان داشت. بين ژنرال يرمولوف و عباس ميرزا مذاكراتي در اين باره به وقوع پيوست، ولي چون به نتيجه قطعي نرسيد، نيروي روس، گوگچه را تصرف نمود.»(10)
محمدتقي لسانالملك سپهر در اين باره مينويسد:
« اين هنگام (سال 1240 ق ـ 1824 م) كارداران دولت روسيه را نصب خاطر گشت كه با دولت ايران نقض عهد كنند و پيمان بشكنند. پس سخن درانداختند كه بعضي از اراضي گوگچه ايروان به حكم صلحنامه بايد در تحت فرمان ما باشد.»(11)
نمايندگان روس براي مذاكره به ايران آمدند و مذاكره با حضور ميرزا ابوالحسنخان شيرازي و ميرزا محمدعلي آشتياني كه خود از تهيهكنندگان عهدنامه بودند شروع شد، اما مذاكرات با تهديد نمايندگان روس به نتيجه نرسيد و ميرزاصادق وقايعنگار به اتفاق نمايندگان روس به تفليس رفت تا با يرمولوف، فرمانده نظامي منطقه مذاكره كند، اما قبل از رسيدن نماينده ايران، روسها قريه بالغلو را تصرف كردند.(12) ميرزامحمدصادق وقايعنگار خود به طور مفصل مأموريتش را توضيح ميدهد و ميگويد: آنها به هزار حيله ميخواستند من از مأموريت منصرف شوم، ولي به مأموريت خود ادامه دادم و موضوع مذاكره را تصرف اوچ كليسا قرار دادم « و نيز مأموريت خود را نسبت به واگذاري قراء متصرفي كه از طرف سران روسيه از روي تجاوز صورت گرفته بود، بيان داشتم». طرف مذاكره نسبت به ميرزاصادق شروع به پرخاش ميكند و ميگويد: « ما آن چه تا حال تصرف كرده يا بعدها به تصرف خود درآوريم، ملك خود ميدانيم و بدون حكم امناي روسيه تخليه آنها غيرممكن است، بنابراين بيش از اين گفتگو و مشاجره مورد ندارد».(13)
تصميم بر جنگ
ميرزا محمدصادق پس از مذاكره فوراً به سوي ايران عزيمت ميكند و گزارش را به نظر شاه ميرساند. «فتحعلي شاه پس از استماع از تجاوزات روسها در صدد تلافي برآمد، دستور داد: « چون دست تجاوز از طرف روسيه دراز شد و رعايت معاهده ننموده، عهد خود را شكستهاند؛ سران ايران به حمله پرداخته، محلهاي متصرف شده را از يد آنان خارج نمايند و يك نسخه از مدرك [گزارش] را به وقايعنگار رد كرده، براي سران روسيه در تفليس بفرستد.»(14)
مرحوم سپهر نيز تصميمگيري براي جنگ را به فتحعلي شاه نسبت ميدهد و ميگويد: «در اين هنگام شاهنشاه ايران در كيفر جماعت روسيه يك جهت شد».
نكته ديگري كه موجب تهييج احساسات عمومي شد، اين بود كه روسها «در اين مدت كه در اراضي مسلمانان مسلط بودند از دراز دستي به زنان بيگانه [مسلمان] و اخذ اموال مردم خودداري نمينمودند.»(15)
تصرف مناطق جديد از يك طرف و تعدي به مردم مسلمان شكست خورده فضاي ايران را تغيير داد: « درنتيجه اين دست درازي احساسات شديد و خصمانه ايرانيان كه بر اثر فتوحات روسيه و هم چنين رفتار تحقيرآميز وي نسبت به اتباع جديد مسلمان خود به هيجان آمده بود، باعث شد كه يك نمايش ملي به نفع جنگ وقوع يابد.»(16)
مردم تحت ستم مناطق كه از حكومت نااميد شده بودند، دست به دامان علماي نجف شدند. [چون روسيه قراباغ و شيروانات را به انضمام گنجه تحت تسلط خود در آورده بود، سالداتها در اين ولايات به وسائل مختلف باعث اذيت و آزار ساكنين آن نواحي بودند و دست رنج [آنها] را به هر عنوان از كف رعايا ربوده، به جانب روسيه حمل ميكردند... ساكنين سه ولايت مزبور ... شكايتي به وسيله فرستاده مخصوص به سوي عتبات فرستادند و در نزد علماي عظام آقا سيدمحمد اصفهاني و علماي ديگر از تعديات روسيه و طرز رفتار خشن آنان نسبت به مسلمانان [شكوه نمودند] و از علماي مزبور خواهان بذل توجه شدند تا زارعين را از چنگال آنان رهايي بخشند.»(17)
غير از مردم سرزمينهاي اشغالي، اين حديث به دست «بعضي از چاكران نايب السلطنه [عباس ميرزا] كه از مصالحه با روسيان دل نگران بودند، گوشزد آقا سيدمحمداصفهاني كه ساكن عتبات عاليات بود گشت.»
آيتالله سيدمحمد مجاهد چون ميدانست كه تصميم در اين باره بدون نظر دولت ممكن نيست، ابتدا به رايزني با حكومت ايران پرداخت: « بنا به مصلحت و صوابديد آيتالله محمدمجتهد اصفهاني لازم دانستند كه دولت ايران را از شكايت مردم آن سه محل واقف سازند.»(18)
علماي نجف جلسهاي مشورتي گرفتند و به اين نتيجه رسيدند كه چون «برهم زدن مصالحه [بين ايران و روس] به صلاح دولت ايران نيست» اول يكي از علما به صورت انفرادي حكم جهاد را در مقابل روس اعلام كند و عليالقاعده پس از مطالعه، تصميم نهايي گرفته شود. آنگاه «به آراي جمهور مجتهدين، ابتدا به وسيله ملارضاي خويي(19) حكم جهاد مسلمين را در برابر روسيه جايز شمرد.»(20)
آيتالله مجاهد مسأله را با دولت ايران در ميان گذاشت و نظر شاه را در مورد جهاد جويا شد. «او به كارداران درگاه شاهنشاه ايران نگاشت كه اين هنگام جهاد با جماعت روسيه فرض افتاد. پادشاه اسلام را دراين امر رأي بر چگونه است؟ شهريار تاجدار فرمود كه ما پيوسته به انديشه جهاد شاد بودهايم و خويشتن را از بهر ترويج دين و رونق شريعت نهادهايم».(21)
«چون علماي نجف، دولت را براي جهاد عامه موافق ديدند با تدارك لازم به عزم جهاد با روسيه به ايران وارد شدند. عموم ايرانيان پايبند به دين و وطن براي استقبال علما شتافتند و از آنان پذيرايي شايان به عمل آوردند. علما به هر محل و مكاني كه ورود مينمودند، حسّ وطنپرستي را بين عموم شايع و آنها را بر ضد دولت روسيه تحريك و تشويق نموده، از همان روز ورود به وسيله معتمدين خود، نامهها به تمام فضلاي بلاد اسلامي به تحرير آوردند و تمام مسلمين را به اقدام جهاد دعوت كردند.»(22)
سرانجام آيتالله مجاهد «درعشر آخر شوال المكرم [1241] وارد تهران شد و تمامت شاهزادگان و علماي بلاد جنابش را پذيره شدند و شهريارش عظيم گرامي بداشت... پس آقا سيد محمد دل شاد كرد و با هر يك از علماي ايران مكتوبي نگار داد كه به حضرت شهريارگرد آيند و مردم را از بهر جهاد تحريض كنند.»(23)
« روز هفدهم ذيقعده جنابآقاسيدمحمد و حاجي ملامحمد جعفراسترآبادي و آقا سيدنصرالله استرآبادي و حاجي سيدمحمدتقي قزويني و سيدعزيزالله طالش و ديگر علما و فضلا وارد لشكرگاه گشتند و شاهزادگان و امراي ايشان را پذيره كردند. در روز شنبه، هيجدهم، جناب حاجي ملا احمد نراقي كاشاني كه از تمامت علماي اثني عشريه فضيلتش بر زيادت بود، به اتفاق حاجي ملا عبدالوهاب قزويني و جماعتي ديگر از علما و حاجي ملا محمد ميرحاجي ملااحمدكه او نيز قدوه مجتهدين بود از راه برسيد. جماعت شاهزادگان و قاطبه امرا و اعيان نيز به استقبال بيرون شتافتند و جنابش را با تكبير و تهليل و سكانت در محلي جليل فرود آوردند و اين جمله مجتهدين كه انجمن بودند، به اتفاق فتوا راندند كه هر كس از جهاد با روسيان باز نشيند، از اطاعت يزدان سربرتافته، متابعت شيطان كرده باشد.»(24)
سرانجام علما به سوي آذربايجان حركت كردند. سفراي روس پيام صلح به ايران آوردند. وقايعنگار مينويسد:
«در همين اثنا كه سفير مذكور دم از دوستي و يگانگي ميزد، ناگاه پيكي از طريق مرز با مكتوب سربسته از طرف مرزداران واصل گرديد: سرحدداران روسيه شب هنگام به ايروان تجاوز كرده، با رفتار موحش، به يكي از قراء ايروان تاخت آورده و چون اهالي پايداري كردهاند، قريه را به توپ بسته، بعد از قتل يك عده مرد و زن و كشتن اطفال معصوم قريه را متصرف شدند. پس از وقوف، مجتهدين جنگ با روسيه را واجب دانستند و نايبالسلطنه (عباس ميرزا) هم با عقيده علما موافق بود... سفير مزبور آن چه كوشش كرد كه جدال بين دو دولت صورت نگيرد، به جز انكار و اصرار در جنگ از عباس ميرزا و علما جوابي نشنيد».(25)
سرانجام جنگ بين سپاهيان ايران و روس درگرفت و به سرعت با پيروزي سپاهيان مسلمان به پيش ميرفت. «ايرانيان به قدري در عمليات خود پيروزمند بودند كه در عرض كمتر از يك ماه تمام شهرهاي شيروان، شاماخي ، طالش، گنجه، همگي دوباره به تصرف نيروهاي شاه ايران درآمدند»، (26) اما با كمال تأسف شاه حريص و زرپرست ايران «از دادن پول براي تجهيز خودداري نمود. ارتش ايران منحل گرديد. روسها از نيروهاي امدادي كه به آنها ميرسيد، منتهاي استفاده را مينمودند».(27) به هر حال جنگ مغلوبه شد و شكست ايرانيان آغاز شد.
ميرزا محمدصادق وقايعنگار، علت شكست سپاه ايران را اشتباه تاكتيكي عباس ميرزا ميداند: يكي سادهانگاري وي بود كه قول كيورگ ارمني را پذيرفت و دست از قلعه شوشي (شهر شيشه) برداشت، اما وي به عباس ميرزا خيانت كرد. دومين اشتباه وي اين بود؛ هنگامي كه جنگ در حوالي گنجه با برتري ايرانيان به شدت ادامه داشت و عباس ميرزا «به خيال اين كه عده اميرزادگان در صف جلو واقع و مشغول جدال هستند و مبادا هدف گلوله توپ دشمن قرار گيرند، يكي از سواران ناديده جنگ را احضار نموده، به وي دستور داد كه از بين سواران گذشته، در صف جلو به اميرزادگان اطلاع دهد كه خود را از جلو صف به عقب سپاه انتقال دهند. سوار كم تجربه به جاي اين كه پيغام نايبالسلطنه را به نحو شايسته و بيصدا به اميرزادگان برساند، برخلاف با عجله هر چه تمامتر بين سپاه زده، خود را به صف جلو سپاه رسانيده با صداي بلند بر ملا گفت: اميرزادگان! حسبالامر خود را از اين هنگامه خارج نمايند. اميرزادگان به محض وصول اين خبر، صف جلو را شكسته از رديف جدا شده، بدون مقدمه عقبنشيني كردند. سواران كم تجربه چون خارج شدن شاهزادگان را از صف جلو مشاهده كردند، بناي هلهله و ولوله را گذاردند. همين روش، سبب شد كه سپاه تعادل خود را از دست داد... نايبالسلطنه وقتي پي به خبط و اشتباه خود برد كه ديگر سودي نداشت و چون چنان ديد در شب با سپاه فراري، خود را به كنار ارس رسانيد، در نتيجه رسيدگي به تعداد لشگر، دو قسمت سپاه، به واسطه عدم ملاحظه بعدي او تلف شده بودند.»(28) اين موضوع را نيز مرحوم سپهر نقل كرده و مينويسد: «نايبالسلطنه در انديشه رفت كه مبادا فرزندان را كه نوآموز كارزارند، در آن ظلمت جنگ آسيبي رسد. كسي به شتاب فرستاد كه ايشان را بركنار كارزار باز دارند... سربازان چنان فهم كردند كه ايشان طريق فرار گرفتند، لاجرم بياينكه رزمي دهند و حمله افكنند، به جمله سر بركاشتند و بارگيرهاي لشكر عراقي و بختياري را كه به كار جنگ بودند بر نشسته، راه فرار برداشتند. جماعت مازندراني و عراقي چون اين بديدند، نيروي جنگ از ايشان برفت و از دنبال هزيمت شدگان برفتند.»(29)
به هر حال حكومتگران قاجار نتوانستند از اين فرصت به دست آمده و بسيج ملي استفاده كنند و اين شكست موجب بيماري آيتالله سيدمحمدمجاهد شد و به قول سپهر «اين هنگام جناب آقا سيدمحمد كه در ميان علماي ايران فحلي (نري) نامبردار بود، مزاجش از اعتدال بگشت»(30) و «در تبريز، مريض و در عرض راه به جوار رحمت الهي پيوست و از كشاكش امورات جهاد و دنياي بيبنياد رست»(31) و سرانجام اين جنگي كه با همّت و تلاش علما ميرفت تا حيثيت از دست رفته ايران را بازگرداند با غفلتي نابخشودني بار دگر منجر به قرارداد نكبتبار تركمانچاي شد.
قيام مردم تهران بر ضد سياست روس و نقش آيتالله ميرزا مسيح تهراني
پس از شكست ايران از روس و انعقاد قرارداد ننگين تركمانچاي، غرور ملي و مذهبي مردم شكسته شد. جنگي كه بيشترين نيرو و مخارج آن برعهده مردم بود، شكست آن موجب غمزدگي ملت ايران شد. يك سال بعد روسيه، الكساندر سرگيويچ گريبايدوف را به همراه هيئتي به عنوان وزير مختار جهت اجراي عهدنامه به ايران اعزام كرد.
وي در مسير راه تا تهران به بدرفتاري با مردم ايران پرداخت و سرانجام 5 رجب 1244 ق وارد تهران شد. مؤلف «ناسخالتواريخ» درباره اخلاق وي ميگويد: «گريبايدوف را تكبر و تنمري غيرمعروف بود... سخن به غلظت و خشونت همي گفت.»(32) همراهان فاتح گريبايدوف در بين مردم شكست خورده، مست شراب و غرور به تحقير ميپرداختند. گريبايدوف ابتدا براي اجراي فصل 13 قرارداد در صدد استرداد اسيران جنگي برآمد، اما در اين كار چنان افراط كرد كه حريم خانه مردم مسلمان را مورد تجاوز قرار ميداد. به نوشته جهانگير ميرزا، پسرعباس ميرزاي نايبالسلطنه، گريبايدوف «بدون اذن و استحضار امناي دولت ايران كسان خود را از ارامنه و روسيه به خانههاي مسلمانان ميفرستادند و ايشان خودسر داخل خانههاي مردم شده، اظهار ميداشتند كه بايد نمايندگان ما جميع اناثيه (زنان) آن خانه را ديده، اگر زني از گرجستان باشد به خانه ايلچي (سفير) برده تا ايلچي بالمشافهه تحقيق رضا و عدم رضا در ماندن و نماندن او در مملكت ايران نمايد و مكرر اين حركت از گريبايدوف صادر شد و از اناثيه اهل اسلام با اين نحوها به خانه خود برده، شبها نگاهداري ميكرد».(33)
اعمال گريبايدوف بر مسلمانان سخت گران آمد. آنها ابتدا نزد «امناي دولت عليّه ايران شكايت بردند»، اما آنها سعي «در اسكات مسلمانان» نمودند و يكي، دو بار به گريبايدوف هم تذكر دادند، اما فايده نبخشيد. ميرزا صادق وقايعنگار سختگيري گريبايدوف نسبت به زنان مسلمان گرجيالاصل را تا حدي ميداند كه ميگويد: «دو نفر از اسرا با عقيده پاك مسلمان شده بودند و دعوت سفير روسيه را اجابت نكردند. در نتيجه فشار، هر دو در منزل يكي از علما پناهنده شدند. ولي امناي دولت به سفير اطمينان دادند كه آن دو را پس از چند روز از آن پناهگاه خارج نموده، تحويل دهند».(34) گريبايدوف هر روز به اعمال تحريكآميز خود مغرورانه افزود تا اين كه وي دو زن مسلمان شوهردار را كه بچه نيز داشتند، از آصفالدوله درخواست كرد. آصفالدوله از ترس اين كه مبادا متهم به تحريك عوامل روس شود، آن دو زن را به سفارت روس تحويل داد. «ايشان در سراي او به تلاوت قرآن مشغول شدند و علماي اسلام را از حال خويش اعلام دادند»(35) و سرانجام جان مسلمانان به تنگ آمد، نااميد از دولت، رو به درگاه علما نهادند. جهانگير ميرزا نقل ميكند كه «مسلمانان را كه كمال دلتنگي از اين اعمال داشتند، به مقام عجز و تظلم درآورده، در دولت سراي افضل الفضلاء مجتهدالعصر والزمان، حاجي ميرزا مسيح ـ رحمهالله ـ جمع آمده زبان به تظلّم و تشكّي گشوده»؛ شكايت اول مردم از بيتفاوتي حكومت بود «و از عدم اعتناي خاقان (شاه) مغفور نيز در اين باب اظهار دلتنگي نمودند».
حاج ميرزا مسيح به حكم وظيفه مسلماني و رهبري مردم ابتدا دست به هيچ عملي نزد، بلكه مراتب امر به معروف را، حتي نسبت به بيگانه مراعات كرد. «حاجي ميرزا مسيح ـ رحمهالله ـ نظر به تكليف مسلماني، كسي به نزد ايلچي (گريبايدوف) فرستاد. طلب اناثيه (زنان) اهل اسلام را ... نمود»، اما گريبايدوف مغرور به جاي پاسخ منطقي و رعايت فرهنگ ديگران «در جواب، سخنان درشت گفته». مردم ازاين بياعتنايي و غرور اين شخص بيگانه «پريشان شده، محلات و محالات را خبر كرده و جميع كسبه و رعايا از زن و مرد اسلحه پوشيده و اكثر نوكر باب دولتي نيز به جهت اسلام، ترك آمدن ارگ مباركه را كرده، به دولت سراي مجتهدالعصر والزماني جمع آمدند».(36)
اين خبر سرتاسر تهران را درنورديد و خون مردم را به جوش آورد. «از طرفي هم سكوت امناي دولت در اين باره، بيشتر مردم و خاصه علما را تحريك نمود و خلاصه در هر گوشه و كنار شهر، موضوع ورد زبان عامه گرديد، به قسمي كه منجر به شورش عام و ازدحام هر طبقه در كوچه و بازار و گذرها شد». كمكم خبر از تهران فراتر رفت و موضوع به يك مسأله ملي تبديل شد. «آوازه اين پيشامد در ساير شهرها نفوذ نمود، به نحوي كه از هر شهري علما عازم طهران شدند و جامعه را براي شورش تشويق نمودند».(37) كمكم شهر، مقدمات يك قيام را تدارك ميديد. ميرزا مسيح به همراه مردم به مسجد جامع رفتند و بازاريان به جمع مردم پيوستند و «دروب اسواق و خانات را بسته، به مسجد جامع مجتمع گشتند.» باز مرحوم مجتهد مسيح تهراني خواست تا موضوع را با مسالمت و مصالحه حل كند و «كسان به نزد [ژنرال] گريبايدوف فرستاد و از او دوباره خواهش استرداد اناثيه اسلام را نمودند و گريبايدوف نيز كسان خود را كه قريب دويست نفر بودند جمع آورده، به حفظ خانه خود مشغول شده، كسان ميرزاي مجتهد را به عتابهاي درشت و خطابهاي سخت مخاطب ساخته، معاودت داد...».
شاه افرادي را براي جلوگيري از مردم به مسجد فرستاد؛ اما مردم فرستادگان شاه را مورد سرزنش قرار دادند. ميرزا مسيح براي اتمام حجت براي سومين بار، چند نماينده نزد گريبايدوف فرستاد، اما اين مرد نادان «دو، سه نفر از اهل اسلام را كه جناب ميرزا فرستاده بود مقتول ساخته، ساير خدمتكاران ايلچي نيز از بام و ديوارهاي خانه بناي تفنگ اندازي گذاشته، جمعي از اهل اسلام را مجروح ساختند». مردم پس از اين واقعه از مسجد بيرون آمدند و رو به سفارت نهادند. شاه ظلالسلطان را با جمعي از دولتيان براي جلوگيري از مردم فرستاد، اما مردم «از ديدن احوال، كسان ظلالسلطان را در كوچهها به سنگ و چوب گرفته، هجوم به سر خانه ايلچي آوردند».(38) دراين كه چند نفر از مردم ايران كشته شدهاند در منابع دست اول آمار مختلف است، از 1 نفر تا 80 نفر به ثبت رساندهاند. به هر حال مردم عصباني «از در و ديوار خانه گريبايدوف صعود كرده، به سراي او رفتند و او را با 37 تن از مردان او مقتول نمودند و هر چه در آن سراي بود به غارت برگرفتند و خانه را نيز ويران كردند... از ميانه ملسوف (Malzov ) نامي كه نايب اول گريبايدوف بود با يك تن ملازم او، خود را به بيغولهاي دربرده، زنده بماند».(39)
دولت ايران از اين موضوع سخت ترسيد و جنازهها را با احترام به كليسا برد و بازمانده سفارت را نوازش داد. فتحعلي شاه براي عذرخواهي، پسر عباس ميرزا به نام خسرو ميرزا را به دربار امپراطور روس فرستاد. امپراطور روس چون در حال جنگ با عثماني بود و ملسوف، كاردار باقي مانده از حادثه نيز از رفتار نامناسب گريبايدوف نزد دولت روس پرده برداشت، ماجرا با اعدام يكي از سران حمله به سفارت و تبعيد حاجي مسيح تهراني خاتمه يافت.
پس از صدور حكم تبعيد ميرزا مسيح، وي براي خداحافظي به مسجد آمد، اما «شورش عوام از نخست بار بر زيادت شد. مردم شهر از داني و نامي نزديك او انجمن شده، غوغا برداشتند و اين نوبت آتش غضب پادشاه زبانه زدن گرفت و بيم آن بود كه حكم به قتل عام نمايد».(40) سرانجام ميرزا مسيح مجتهد با وساطت مرحوم كلباسي شبانه به دور از چشم مردم به عتبات عاليات سفر كرد و اين سومين رويارويي خونين عالمان شيعه با دشمن بيگانه بود كه شعاع آن درگيري بين علما و دولت را نيز فراگرفت.
پينوشتهاــــــــــــــــــــــــ
- سيد تقي نصر، ايران در برخورد با استعمارگران، چاپ 1363، ص 187
- ناصر نجمي، ايران در ميان طوفان، چاپ كانون شريعت، 1363 ، ص 50.
- ميرزا صادق وقايع نگار، تاريخ جنگهاي ايران وروس، به كوشش حسين آذر، تصحيح اميرهوشنگ آذر، چاپ اول، 1369، ص 172.
- محمدباقر خوانساري، روضاتالجنات ج2، صص 200 ـ 206.
- عقيقي بخشايشي، فقهاي نامدار شيعه، ص 292.
- محمدحسن رجبي، رسايل و فتاواي جهادي، ص 23.
- ر.ك. به: علي دواني، نهضت روحانيون ايران ، ج 8 ، ص 623 و آقا محمدكرمانشاهي ، مرات احوال جهاننما، ص 129 و ميرزا محمدباقر خوانساري ، پيشين، ج 4، ص 399.
- محمدحسن رجبي، پيشين، صص 25 ـ 54.
- ميرزا محمدصادق وقايعنگار، پيشين، ص 172.
- سرپرسي سايكس، تاريخ ايران، ترجمه سيدمحمدتقي داعي گيلاني، چاپ دنياي كتاب، 1370، ص 459.
- محمدتقي لسانالملك (سپهر)، ناسخالتواريخ (تاريخ قاجاريه)، ج 1، تهران، اساطير، 1377، ص 356.
- همان مدرك، ص 358.
- ميرزا محمدصادق وقايعنگار، پيشين، ص 230.
- همان مدرك ، ص 232.
- همان مدرك.
- سرپرسي سايكس ، پيشين، ص 459.
- ميرزا محمدصادق وقايعنگار، پيشين، ص 232.
- سرپرسي سايكس ، پيشين.
- منظور، حاج ملارضا همداني است. براي اطلاع از متن فتوا ر.ك به: محمدحسن رجبي ، پيشين، ص 171.
- همان مدرك، ص 233.
- محمدتقي لسانالملك (سپهر)، ص 364.
- ميرزا محمدصادق وقايعنگار پيشين، ص 233.
- محمدتقي سپهر، پيشين، ص 364.
- همان مدرك، ص 365.
- ميرزا محمدصادق، وقايعنگار، پيشين، ص 235.
- سرپرسي سايكس، پيشين، ص 460.
- همان مدرك، ص 461.
- ميرزامحمدصادق ، وقايعنگار، ص 249.
- محمدتقي لسانالملك، پيشين، ص 373.
- همان مدرك، ص 374.
- رضا قليخان هدايت، فهرستالتواريخ، به تصحيح دكتر عبدالحسين نوايي و ميرهاشم محدث، چاپ پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1373، ص 402.
- محمدتقي لسانالملك، پيشين، ص 419.
- جهانگير ميرزا ميرعباس، تاريخ نو، به سعي و اهتمام عباس اقبال، ص 121.
- محمدتقي لسانالملك (سپهر)، پيشين، ص 420.
- همان مدرك، ص 420.
- جهانگير ميرزا، ص 122.
- ميرزا محمدصادق وقايعنگار، پيشين، ص 293.
- جهانگير ميرزا، صص 122 و 123.
- محمدتقي لسانالملك (سپهر)، پيشين، ص 421.
- همان مدرك، ص 427.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۸ ق.ظ توسط اصلان آذراوغلو
۱۳۸٧/٩/٢٩
نگاهی به گستره نفوذ و اهداف " موساد "
در ایران شمالی
نفوذ سرطانی سازمان جاسوسی رژیم صهیونیستی (موساد) در ایران شمالی ( جمهوری آذربایجان ) ابعاد نگران کننده ای به خود گرفته است. اگرچه افکار عمومی گروههای سیاسی و نیروهای مستقل نسبت به آثار و تبعات این نفوذ روزافزون به شدت احساس خطر می کنند ولی برخی دولتمردان باکو براساس دستورالعمل های دریافتی از این اقدام دفاع کرده و به توجیه آن می پردازند.
برای آنکه درک بهتری از اصل موضوع داشته باشیم خوبست برای یافتن پاسخ چند سئوال به بررسی اجمالی در این زمینه بپردازیم. سئوالات و ابهامات پیرامون این مسئله فراوانند ولی مهمترین سئوالات به این شرح اند : موساد و شبکه های صهیونیستی در ایران شمالی چه اهدافی را دنبال می کنند راهکار موساد برای نفوذ در این منطقه شیعه نشین چیست ؟ موساد تاکنون به چه اهداف و زمینه هائی دست یافته است واکنش افکار عمومی در این موارد چه بوده است مقامات جمهوری آذربایجان چه توجیهی برای این قبیل اقدامات خود دارند.
مسئله اینست که اهداف و برنامه های « موساد » از عملیات در ایران شمالی جدای از عملکرد این سازمان جاسوسی اسرائیل در سایر کشورهای منطقه نیست. به عبارت بهتر دولت باکو هم حلقه ای از زنجیره عملیات رژیم صهیونیستی برای تامین اهدافی محسوب می شود که صهیونیستها در مقیاس منطقه ای و جهانی درصدد تعقیب آن هستند. به طور کلی رژیم صهیونیستی در قلمرو کشورهای اسلامی اهداف روشنی دارد و سعی می کند در محورهای زیر به فعالیت بپردازد یا زمینه های تحقق اهداف آینده را فراهم نماید.
١ ـ شناسائی مهره های مورد نظر برای جاسوسی خبرچینی و انتشار مطالب دلخواه
٢ ـ بررسی زمینه های فعالیت موثر در هر موردی که ممکن است منافع صهیونیستها را تامین کند.
٣ ـ جمع آوری اطلاعات از درون ساختار قدرت اعم از نقاط قوت و ضعف حکومت باکو و سواستفاده از همین موارد برای تامین اهداف آینده.
۴ ـ مقابله با روحیه غیرتمندانه و معنویتی که نزد مردم مسلمان ایران شمالی وجود دارد.
۵ ـ ایجاد زمینه های بدبینی و مخالفت با همسایگان بویژه علیه جمهوری اسلامی ایران.
البته اهداف و برنامه های اسرائیل در ایران شمالی به همین موارد خلاصه نمی شود لکن در مراحل بعدی طرحهای توسعه یافته تری مدنظر قرار دارد که به کمک آنها موساد می تواند مراحل تکامل یافته و پیشرفته تری را پیگیری کند.
سئوال بعدی اینست که موساد برای نفوذ در ایران شمالی چه راهکارهائی را در پیش گرفته است با مروری به عملکرد صهیونیستها در سایر کشورها و مقایسه باشرایط داخلی ایران شمالی به خوبی می توان دریافت که موساد از همان روشهای متداول در سایر کشورها با اندکی تغییرات محلی عینا بهره می برد. در واقع موساد سرگرم انجام « اقدامات چندمنظوره » در ایران شمالی است که درک ابعاد آن چندان مشکل نیست. نفوذ در رسانه ها که حتی بعضا به صورت ارسال اطلاعات انحرافی و دستکاری شده است. همچنین ارسال مقالاتی که برای درج در رسانه های محلی تدوین شده است یکی از اصلی ترین راهکارهای « نفوذ رسانه ای » موساد در ایران شمالی است. علاوه بر این ترویج فساد و فحشا از طریق شبکه های تلویزیونی « پورنو » و فراهم کردن زمینه های انتشار مطالب و تصاویر مستهجن برای جلب نظر جوانان و انحراف آنها به طور مستمر پیگیری شده است. با اینهمه هدف اصلی موساد جستجو برای « راههای میانبر » است که معمولا با شناسائی افراد ضعیف النفس درون ساختار قدرت و مهره چینی برای دستیابی به یک شبکه خبرچینی و جاسوسی در حاکمیت باکو به اجرا درآمده است.
جای تعجب است که موساد توانسته است نقش اصلی در حفاظت از « الهام علی اف » رئیس جمهور این کشور را برعهده بگیرد و در عین حال با تحریکات قومی ـ نژادی برروی زمینه های واگرائی نسبت به همسایگان این جمهوری گام بردارد و به فعالیت بپردازد. این اقدام « علی اف » در واگذاری حفاظت و امنیت ریاست جمهوری به « موساد » به منزله تحقیر نیروهای امنیتی ایران شمالی ارزیابی می شود و اهانت بزرگی نسبت به آنهاست و نشان می دهد رئیس جمهور به نیروهای تحت امر خود « اعتماد » ندارد و بیگانگان را به آنها ترجیح می دهد!
در تاریخ معاصر فقط یک نمونه مشابه وجود داشته است و آن واگذاری امنیت « بوریس یلتسین » رئیس جمهور اسبق روسیه به مامورین سازمان جاسوسی « سیا » بوده است. این برای سرویسهای نیرومند امنیتی روسیه اهانتی آشکار محسوب می شد که یلتسین هرگز به آنها اعتماد نکرد و حاصر نشد امنیت و حفاظت خود را به نیروهای « امنیتی خودی » واگذار کند. البته افکار عمومی روسیه و حتی مقامات رسمی این کشور واکنش سردی نسبت به یلتسین داشتند و در سالهای پس از کناره گیری وی از قدرت و بویژه پس از مرگش نشان دادند که نه تنها وی کمترین محبوبیتی در میان مردم نداشته که حتی نفرت از وی نیز در سراسر روسیه عمومیت داشته است. طبعا مردم ایران شمالی هم از این رفتار « علی اف » خشمگین شده اند و توجیهی برای آن نمی یابند. تا این مرحله به پاسخ بسیاری از سئوالات مطروحه دست یافتیم ولی باید پرسید که مقامات باکو چه توجیهی برای این قبیل اقدامات خود دارند در واقع رفتار حاکمیت در این قبیل موارد نشان می دهد که آنها نیازی به شفاف سازی مسائل نمی بینند و قطعا بایستی نگران عواقب چنین رفتارهای غیراصولی خود باشند ولی بنظر می رسد که عمده ترین توجیه آنها اتکا به یک نیروی بیگانه بمنظور پر کردن خلا ناشی از عدم همراهی مردم با حکومت در ایران شمالی است. بعلاوه « علی اف » و دستیارانش امید دارند از طریق همکاری با صهیونیستها از حمایت لابی صهیونیستی در آمریکا برخوردار شوند.
اما آیا این موارد قابل درک و پذیرش است ایران شمالی با در اختیار داشتن یک موقعیت ژئواستراتژیک و بهره مندی از منابع عظیم نفت و گاز و سایر منابع غنی زیر زمینی از آنچنان موقعیتی برخوردار است که آمریکا و اروپای تشنه انرژی به شدت به آن احتیاج دارند به عبارت دیگر ایران شمالی برای تامین منافع خود از آنچنان شرایط مطلوبی برخوردار است که نیازی به حمایت لابی صهیونیستی ندارد. بلکه حتی لابی صهیونیستی با آگاهی از نقاط ضعف داخلی جناح حاکم و انتقال آن به آمریکا و اروپا قدرت چانه زنی باکو را برای دریافت امتیازات ارزنده تر به حداقل ممکن کاهش می دهد و فقط موقعیت خود را بیش از پیش تثبیت می کند. چرا که در آن واحد این لابی صهیونیستی است که از هردو طرف یعنی از ایران شمالی و از آمریکا برای دستیابی به یک توافق با شرایط مناسبتر امتیاز می گیرد تا توافقات ارزنده تری را برای هر طرف به قطعیت برساند. ایراد مهم دیگر در این مقوله اینست که در صحنه مناسبات خارجی جمهوری آذربایجان ابتکار عمل برای همیشه در اختیار « لابی صهیونیستی » و رابط آنها یعنی « موساد » قرار می گیرد که می بینیم قرار گرفته است !
ایکاش مقامات باکو با مروری بر عملکرد رژیم صهیونیستی در سایر کشورهای منطقه به مراتب سواستفاده « موساد » از حوادث گرجستان ترکیه عراق و لبنان پی می بردند و به چشم خود می دیدند که صهیونیستها نه تنها دوست حکومت لرزان باکو نیستند که حتی در هر فرصتی برای دشمنی و تامین منافع و مطامع خود از هیچ کوششی فروگذار نخواهند کرد.
اسرائیل اگرچه با جناح ١۴ مارس در لبنان نرد عشق می بازد ولی در جریان جنگ ٣٣ روزه کمترین اعتبار و آبروئی برای این جناح باقی نگذاشت و فیلم های دیدار محرمانه و همکاریهای خائنانه این جناح را در تلویزیون رسمی اسرائیل به نمایش گذاشت که بتواند به جنگ داخلی لبنان دامن بزند و اهداف خود را از آن طریق تامین کند و منافعش را به حداکثر ممکن برساند. رژیم صهیونیستی اگرچه با دولت ترکیه روابط بسیار نزدیک و صمیمانه ای دارد ولی در طرح کودتای نافرجام گروه « ارگنه کن » نقش داشته و از طریق روابط تجاری شبکه های رسانه ای و حتی توسط خاخامهای یهودی با کودتاچیان در ارتباط بوده است. صهیونیست ها در عراق به انهدام بخش اعظم زیرساختهای اقتصادی ـ صنعتی عراق پرداخته و به اعتراف « سیا » در گزارش رسمی به کنگره و رئیس جمهور آمریکا « موساد » در قتل ۵۵٠٠ تن از دانشمندان هسته ای استادان دانشگاهها و چهره های شاخص و نخبگان عراقی نقش داشته اند.
بدین ترتیب آیا ایران شمالی و دولت باکو ممکن است در این زمینه یک استثنا باشد ! و آیا ممکن است صهیونیستها در لباس دوستی از پشت به دولت باکو خنجر نزنند رمز اصلی نگرانی افکار عمومی در ایران شمالی را بایستی در همین نکته جستجو کرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱٤ ب.ظ توسط اصلان آذراوغلو
۱۳۸٧/٩/٧
بابک خرمدین از نگاه مورخان شیعه و سنی
استاد رسول جعفریان
اطلاعات مربوط به بابک خرمدین در آثار و منابع تاریخى، اعم از آن که نویسندگان آنها گرایش شیعى داشته باشند یا سنى، حکایت از آن دارد که بابک حتى اگر به حق با عباسیان می جنگیده، به هیچ روى تمایلى به اسلام نداشته است.
بر اساس این دادهها، وى در خطى سیر مىکرد که از آن مىتوان به عنوان یک جنبش منفى بر ضد اسلام، آن هم بر اساس یک ایدئولوژى التقاطى که ترکیبی از آیین زرتشتى و مزدکى بود، یاد کرد.
این جنبش که ادامه حرکت برخى از مدعیان پیروى از ابومسلم خراسانى و جانشیان وى براى مقابله با اسلام بود، کوشید تا با نوعى اصلاح در نگرههاى مذهبى ایران پیش از اسلام، در برابر دین مقدس اسلام مقاومت کندد.
براى نمونه سخن چند تن از نویسندگان کهن را نقل مىکنیم و پیشاپیش ابراز مىکنیم که گرچه ممکن است این مورخان در برخى از اظهارنظرهاى خود تندروى کرده باشند، اما پایه و اساس اظهاراتشان درست است.
ابن ندیم که نویسنده شیعه مذهب قرن چهارم است، در کتاب الفهرست خود اطلاعات با ارزشى درباره بابک مىدهد. وى مىنویسد: پدر بابک مردى از اهل مداین بود که روغن فروشى مىکرد و دوره گرد بود. وى در بلال آباد از روستاهای میمد در آذربایجان عاشق زنى شد و بابک - به هرشکل، با اختلاف نظرى که در میان مورخان وجود دارد - از وى به دنیا آمد. وى مىافزاید: رئیس خرّمیان بابکى، بابک خرّمى است و او به کسانى که از راه به در برده بود مىگفت: خدا، منم، و در مذهبش کشتن و ربودن و تصرف در اموال دیگران و جنگ و بریدن گوش و بینى روا بود در حالىکه پیش از او خرمیان به چنین کارهایى آلودگى نداشتند (فهرست ابن ندیم، ترجمه علیرضا تجدد، ص 611)
در همین منبع، از دوران جوانى بابک سخن به میان آمده که با جاویدان نامى از اربابان کوهستان بَذّ که رئیس فرقهاى از خرمیه بود، همراهى کرد. زمانى که جاویدان کشته شد، به تحریک همسر او، بابک جانشین وى شد. آنگاه بر اساس عقیده به تناسخ - حلول روح فرد مرده در فرد زنده – که میان خرمیان رایج بود، همسر جاویدان، طى مراسمى به سپاهیان او اعلام کرد که روح جاویدان در بابک حلول کرده است. بدین ترتیب او رئیس خرمیه شد. این زن اظهار داشت که شوهرش جاویدان پیش از مرگ به اوگفته است که امشب مىمیرد و روحش در کالبد بابک مىرود و او موفق مىشود تا آیین مزدک را باز گرداند. بابک هم به طمع افتاد و سخن او را پذیرفت. فرداى آن روز زن جاویدان این مطلب را براى سپاهیان اعلام کرد و بابک رئیس خرمیان شد.
ابن ندیم سپس شرحى از عقاید مشابه عقیده خرمیه که طرفداران شخصى به نام بهآفرید و برخى از پیروان منحرف ابومسلم خراسانى بودهاند بیان کرده و نشان داده است که اینان مسلمان نبودهاند و گاه براى فریب مردم مسلمان، به برخى از دستورات شرعى آن هم ناقص عمل می کردهاند. مانند این که بهآفرید از شهرستان ابرشهر عقیده مجوسیان را داشت و پنج نماز را بىسجده ادا مىنمود. (فهرست ابن ندیم، ترجمهتجدد، ص 615 – 613)
ابن ندیم شیعه مذهب در جاى دیگرى از کتابش هم از تلاش برخى از مجوسیان براى برگرداندن دولت اسلام به ایرانیان مجوسى سخن گفته و بابک را یکى از رهبران این حرکت معرفى کرده است (همان، ص 352).
مسعودى مورخ که شیعه مذهب است، آیین خرمى و عقاید بابک را به همین منوال شرح مىدهد و بر این باور است که رشته مذاهب انحرافى ایرانى در قرن سوم به آیین خرمى ختم شد که درصدد احیاى مجوسىگرى بود. بابک هم در همین مسیر قدم بر مىداشت. در این باره مىتوانید به مروج الذهب ج 4 (تصحیح شارل پلا، بیروت، 1973) ص144 و 359 ، 352 مراجعه فرمایید تا دریابید این مورخ بسیار مشهور و شیعه مذهب هم نظرش نسبت به بابک بسیار منفى است.
بجز مورخان شیعه، نویسندگان سنى هم نظر منفى نسبت به او دارند. بغدادى در کتاب خود از بابک با لقب بابک الخزى یاد مىکند و از کشتارهاى وحشیانهاى که او از مسلمانان داشته، سخن مىگوید. (الفرقبین الفرق، بیروت، 1978، ص 251) البته منطقهاى که بابک در آنمىزیسته به دست مسلمانان فتح شده و آنان پس از فتح شروع به ساختن مسجد کرده، به بچههاى آنان آموزش قرآن مىدادند. با این حال جماعت خرمدینى در پنهان، نه نماز مىخواندند و نه روزه مىگرفتند. (همانجا، ص252)
طبرى مورخ معروف ایرانى هم اطلاعات فراوانى از جنبش خرمدینى که ضد اسلامى بوده ارائه کرده و از رفتار بابک در تصرف دختران و خواهران زیباروى بطریقان ارمنستان یاد مىکند، به طورى که از بسیارى از آنان صاحب فرزند شده بوده است. (تاریخ طبرى، ج 9، ص 48) روشن نیست این مسائل درست است یا نه.
به هر روى، آنچه مسلم است این که تمامى منابع کهنى که در دسترس است، بر عقاید غیراسلامى بابک و گرایش وى به نوعى آیین مجوسى تحریف شده اعتراف دارند.
اگر گفته شود که این منابع را دشمنان او نوشتهاند، در پاسخ خواهیم گفت: این مطلب، اجماعِ منابع موجود است و ما منبع دیگرى از منابع کهن که بابک را فردى مسلمان و خیرخواه مسلمانان معرفى کند، در اختیار نداریم. اگر کسى منبع کهنى در اختیار دارد که او را از اتهام داشتن عقاید نادرست و غیر اسلامى تبرئه مىکند و او را حتی یک مسلمان معمولی نشان می دهد، مىتواند آن کتابها را به ما نیز نشان دهد تا به آن بپردازیم.
به نظر نویسنده این سطور، این بدنامى بزرگى براى شیعیان است که از بابک تجلیل کنند، زیرا شیعیان همیشه به دفاع از عقاید مجوسى متهم بودهاند که نوع اخیر آن تبلیغات صدام حسین و حزب بعث بر ضد شیعیان ایران است که اینان در باطن مجوسی هستند و در ظاهر مسلمان.
هر گونه بزرگداشت براى فردى که عقاید او به اجماع تمامى مورخان بر خلاف اسلام و تشیع بوده، شریک شدن در زمینه سازى براى این اتهام است، اتهامی که روزگارى خواجه نظام الملک در کتاب سیاستنامه و زمانى صدام حسین در جنگش بر ضد ایران و در سالهاى اخیر وهابىها دبستان بر ضد شیعه ابراز می کردند و می کنند.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٧ ب.ظ توسط اصلان آذراوغلو
۱۳۸٧/۸/٢٢
نگاهی به حیات حماسی ـ معنوی
یک روحانی شیعه نخجوانی
در اوج استبداد استالینی
روستای بزرگ «نِهرم» از توابع بخش «بابک» در پانزده کیلومتری جنوب شهر نخجوان و در کنار رود ارس قرار دارد. این قریه یکی از مراکز مشهور به دیانت در نخجوان محسوب میشود.
منارههای سر به فلک کشیدة امامزاده «سیدعقیل» از دور هر بینندهای را از وجود یک پایگاه دینی و معنوی در این بخش آگاه میکند. وقتی وارد نِهرم میشوی، سیمای دینداری و پایبندی به ارزشهای مذهبی بیشتر از دیگر قصبات و دهات و شهرها، چهره مینماید. بارگاه ملکوتی امامزاده عقیل و شش باب مسجد در این روستا، این حقیقت را هر چه بیشتر و بهتر نشان میدهد. مساجد این روستای مشهور به دیانت عبارتند از:
مسجد گوللو، حصار، حاجمهدی، خندق، جامع و حسینی. امامزاده در وسط قبرستان بزرگ نهرم واقع شده و دارای گنبد و منارههای بلندی است. میگویند: این امامززاده از اولاد امام کاظم (ع) است. در داخل بارگاه، ضریحی چوبین و لرزان بر روی قبری نصب شده است. ضریح را با پارچههای سیاه پوشاندهاند. آینه، ساعت، قرآن، تصاویر مذهبی، شعر «نادِ علیاً مظهرالعجائب» و ... زینت دیوارهای امامزاده است. «قائم صفرعلی» روحانی جوان و متعهد که از اهالی روستای بزرگ نهرم است، میگوید: در دوران حاکمیت شوروی بر این سرزمین، خیلی سعی کرده بودند که به هر نحوی شده، این امامزاده را از بین ببرند، موفق نشدهاند و خودشان خوار و ذلیل شده و از بین رفتهاند!
مرحوم حاج «میرزا مهدی نهرمی» از معروفترین چهرههای «نهرم» است. آوازة تقوا و کرامات و پاکیزگی او نه تنها در نهرم، بلکه در کل منطقه نخجوان پیچیده است. عالم مجاهدی که عمری را به تعلیم و تبلیغ و پیکار در راه خدا و دفاع از حیثیت مسلمین گذرانده است و در دوران گسترش حاکمیت نظام کمونیستی شوروی، سد محکمی در برابر شیوع کفر و الحاد بوده است. در قسمت غربی قبرستان نهرم، دو قبر مشخص قرار دارد که یکی قبر مرحوم حاج میرزا مهدی و دیگری در کنار آن قبر تنها دخترش «تللی خانم» است. شاید در تمام قبرستان نهرام، تنها سنگ قبر حاج میرزا مهدی بود که یک آیه و یک عبارت عربی با الفبای اصیل (عربی) حکّ شده است و هویت اسلامی دارد:
«کل نفسٍ ذائقه الموت ـ هذا قبر حاجی میرزا مهدی ـ 1351»
از تاریخ سنگ قبر که حتماً تاریخ قمری است معلوم میشود که حدود سالهای 1930 تا 1932 وفات کرده است.
بر سنگ قبر دخترش تللی خانم، مثل همة سنگ نوشتههای این وادی خاموشان عباراتی با الفبای کریل نوشته شده است؛
«حاجی مهدی قیزی، تئللی ـ 1983 ـ1903» (متولد 1282 ـ و متوفی 1362)
بنابر آنچه قائم و دیگران میگفتند: مرحوم حاج میرزا مهدی نهرمی نخجوانی از علمای بزرگ و مبارز شیعی در نیمة اول قرن چهاردهم هجری ـ اوائل قرن بیستم میلادی ـ در دیار نخجوان بوده است. پس از اتمام تحصیلات عالی در نجف اشرف، به موطن خود بازگشته و به هدایت و ارشاد مردم مشغول شده است. این عالم جلیلالقدر سرگذشتی افتخارآمیز و درعین حال غمانگیز دارد. از سال 1903 تا 1918 (1282 تا 1297) در دوره بروز جنگهای ارمنی ـ مسلمان در منطقه که به تحریک دولتهای خارجی و حزب افراطی داشناکسیون صورت میگرفت، چند بار سرزمین نخجوان مورد تجاوز ارمنیها واقع شده است. میگویند؛ ارمنیها تا نزدیکیهای نهرم پیش آمده بودند. حاجی میرزا مهدی حکم جهاد داده، خود نیز کفن پوشیده و مردم را به مقاومت و پیکار تحریک و تشویق میکرد. لذا مقاومت افتخارآمیز مردم نخجوان به ویژه روستای نهرم در برابر تجاوز ارمنیها در نتیجة حکم جهاد و نفوذ معنوی مرحوم حاج میرزا مهدی بوده است. آن مقاومت و افتخار و حماسه و حفظ اعراض و انفس و اولاد و اموال و اراضی نهرم و منطقة نخجوان، به یمن ایمان پولادین و تأثیر نَفَس مجاهد بزرگ حاج میرزا مهدی بوده است.
میگویند؛ میرزا مهدی به حفظ شئون اسلامی در جامعه و امر به معروف و نهی از منکر، بیش از همه چیز اهمیت میداده است. بدین خاطر حتی گاهی با برخی زنان و مردان نادان و لاابالی برخوردی تند و شکننده داشته است. لذا به برکت وجود او، بر شعائر دینی در منطقه حرمت نهاده میشد.
ده ـ پانزده سال آخر عمر آن مرحوم مصادف و مواجه بود با حاکمیت کمونیستها و استبداد جهنمی استالینی. سختترین دوران حیاتش نیز همان سالها بود. زیرا او به حفظ شئون و شعائر و ظواهر دینی به اندازة تقوا پیشگی مردم و عملی شدن احکام دینی در جامعه اهمیت میداد. از طرفی، با حاکمیت کمونیستها و برقرار شدن نظام مارکسیستی، خدا و دین و حقایق معنوی به صورت رسمی و قانونی و به زور سر نیزه استالینی، مورد تحقیر و تمسخر قرار میگرفت و مجال زندگی و فعالیت بر اهل دیانت و تقوا تنگتر میشد. نظام دینزدایی لنینیستی و استبداد سیاه استالینی دمار از روزگار مردم فلکزده ممالک شوروی درمیآورد. دانشمندان، شاعران و علمای دین ایرانی شمالی (جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی) و نخجوان در این سالهای خونین، به خاطر مسلمانی، مورد بیرحمانهترین حملات حزب کمونیست بود. بسیاری از مردم مسلمان را به گناه دینداری و حفظ شئون دینی و وفاداری به هویت اسلامی خود، به مسلخ میکشاندند و به دورترین نقاط سرزمین بزرگ شوروی تبعید ـ و در واقع سر به نیست ـ میکردند.
حاج میرزا مهدی در این سالها، بر سر ایمان چون گوه ایستاده و خم به ابرو نیاورد. میگویند: حزب حاکم وقت، به میرزا مهدی پیشنهاد کرده که دست از کارهای آخوندی وتبلیغ دین بکشد و در لباس نو به تدریس در مدارس دولتی بپردازد. میرزا مهدی گفته بود: تدریس یک امر مقدس و مطلوبی است، ولی این پیشنهاد شما توهین به هویت دینی و تحقیر هویت روحانی من است! من از تبلیغ دین و ابلاغ رسالت الهی و تکلیف شرعی خود دست برنمیدارم.
قدّارهبندان از خدا بیخبر استالینی، در اواخر عمر میرزا مهدی، این عالم وارسته و مجاهد را بیش از حد مورد آزار و شکنجة روحی قرار دادند. گفته میشود: بدخواهان (عوامل حزب کمونیست) از خدا بیخبر، پای منبر میرزا مهدی مینشستند، به سر و صدا و به هم زدن مجلس میپرداختند و حتی شبها از گوشه و کنار به سوی او در بالای منبر سنگریزه میانداختند! البته ابهت و نفوذ این عالم ربانی در قلوب مردم، مانع از آن میشد که کمونیستهای حاکم بتوانند به صورت علنی و مستقیم علیه او دست به اقدامی زنند. لذا از راههای مختلف و موذیانه به اذیت ایشان میپرداختند.
- آخرین کرامت مرحوم حاج میرزا مهدی
میگویند: چند روز قبل از مرگش، از بالای منبر اعلام کرد که فلان روز همه جمع شوند، آخرین حرفم را میزنم! در آن روز همه در مسجد جمع شدند. مخالفان هم آمده بودند. مسجد مملو از جمعیت بود. حاج میرزا مهدی بر فراز منبر قرار گرفت و خطبه خواند و شروع به سخنرانی کرد. مردم با چشمان باز نگاه میکردند، نفسها در سینه حبس و چهرهها برافروخته شده بود، همه منتظر بودند تا ببینند آخرین حرف میرزا مهدی چیست؟
میرزا مثل همیشه مردم را به دینداری و حفظ دیانت و مراعات تقوا دعوت نمود و گفت: « مردم! بلای عظیمی (حکومت کمونیستی) گریبانگیر ما شده است! نسل ما را به تباهی و بیدینی میکشند، میخواهند ما را با اصالت و گذشتههایمان بیگانه سازند، به خدا پناه ببرید و مواظب دین خود و فرزندانتان باشید، مبادا فرزندان امروز شما مردم مسلمان، مردان و زنان بیدین فردا باشند که گناه آن بر گردن شما خواهد بود.
دوران غربت دین و دینداران فرار رسیده، بر دور ما سیم و حصار میکشند، از دنیا بیگانه و از دین منقطع مینمایند، عمر من به سر رسیده، من همین امروز و فردا از میان خواهم رفت، اما نگران آیندة شما و نسلِ آتی این دیار هستم. آخرین حرف من این است که مواظب دین و ناموس و هویت اصلی خویش باشید و خدا را فراموش نکنید. فراموش نکنید که ما شیعه هستیم و همواره سعی کنید که از اهل بیت (ع) جدا نشوید.»
مردمی که یک عمر با این عالم بزرگ و خیرخواه اُنس و الفت داشتند، و جز خیر و نیکی و صلاح و دیانت و علم و حکمت از او ندیده بودند، با چشمانی اشکبار نگاهش میکردند. حاج میرزا مهدی گفت: مردم نِهرم! من دعا میکنم و از شما میخواهم که آمین بگویید. آنگاه این آیة کریمه را تلاوت کرد: « الّلهمَّ اَخرجنا مِن هذهِ القریهِ الظّالِم اَهلُها». (خداوندا! ما را از این قریه که اهلش ظالمند، نجات بده!)
از میان جمعیت، صدای «آمین» در مسجد طنین افکند.
میرزا مهدی از منبر پایین آمد و روانة منزل شد و به تهیة مقدمات غسل و کفن و دفن خود پرداخت! بعضیها مات و مبهوت مانده با حیرت میگفتند: حاجی آقا! این چه کاری است؟! حاج میرزا مهدی جواب داد: من امروز رفتنی هستم! با این آب که گرمش میکنم، مرا غسل بدهید، کفنم در خانه حاضر است، بعد از تکفین، در قبرستان امامزاده عقیل به خاکم بسپارید!
آنگاه در مقابل نگاههای حیرت زدة حاضران، رو به قبله دراز کشید و شهادتین گفت و جان سپرد!
این حادثة شگفت موجب گردید که مردم بیش از پیش به مقام و منزلت و عظمت روحانی و معنوی مرحوم حاج میرزا مهدی نهرمی پی میبرند و پس از مرگش، قبر او را مثل یک زیارتگاه مقدس حفظ میکنند.
اکنون در قبرستان نهرم تنها قبر اوست که با همان هویت اسلامی زیارتگاه عموم مردم است. و هر رهگذری با نثار فاتحه و یاسینی از تربت این مرد الهی همت میطلبد.
میگویند: تللی خانم دختر حاج میرزا مهدی، که در کنار پدرش آرمیده است، حدود پنجاه سال بعد از پدرش زندگی کرده، با همان عزّت و احترام خاصی که پدرش در چشم و دل مردم نهرم داشته است.
این بانوی وارسته و مؤمنه، آن چنان مورد توجه مردم بود که در حوادث و جریانات زندگی، به او نذر میکردند و نذرشان قبول میشد. تللی خانم آنچه را از راه نذورات به دستش میآمد، جمع میکرد و هر سال در عید غدیر، خوان احسان میگسترد. مردم به یاد ولایت مولای متقیان علی (ع) و با یاد کرد عظمت غدیر و امامت به حق جانشین پیامبر (ص) از سفرة احسان این دخت ایمان و فضیلت متنعم میشدند.
به راستی چه حماسههایی مقدس در سرزمین محصور به سیمهای خاردار شوروی کمونیستی اتفاق میافتاد که مردم دنیا از آن همه فضایل و حماسههای دینی بیخبر بودند و مطبوعات و رسانههای حزبی شوروی از انعکاس آن همه عظمت، سرباز میزدند و چشم حقیقت بینشان کور بود.
رحمت حق بر آن پدر و این دختر باد
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۱ ق.ظ توسط اصلان آذراوغلو
