آذر نغمه سی


مشاهدات نویسنده تبریزی در باکو و نخجوان

سفرنامة باکو

·        محمدعلی منافی

پس از تجاوزات مکرر روسیه به خاک ایران و دفاع ایرانی‌ها که سالها به طول انجامید، در نهایت به سال 1813 میلادی (1192 شمسی) قرارداد ننگین گلستان توسط دولت قاجار امضا شد و شهرهای قره‌باغ، باکو، شکی، شیروان، قبا و دربند از ایران جدا و تحت اشغال روس‌ها قرار گرفت.

در قرارداد نامه‌ای به نام ترکمانچای در سال 1828 ، حکومت قاجاران شهرهای ایروان، نخجوان، اردوباد، و بالاخره تمام شهرهای کنونی جمهوری آذربایجان (ایران شمالی) و ارمنستان و گرجستان را به روس‌ها واگذار ساخت و رود ارس مرز بین ایران و روسیه تعیین گردید.

نخستین بار، هنگامی که باکو را دیدم، انگار درک آن تا حدودی گنگ و نامفهوم بود. یا آن که چیزهای زیادی درباره آن خوانده بودم، ولی به علت اتفاقات گسترده‌ای که در آن رخ داده و به دلیل روحیه متفاوت مردمانش، شناخت آن قدری دشوار به نظر می‌رسید.

سپس که در آن کاوش کردم، احساس چندان خوبی نداشتم، زیرا که به سرعت به سوی نابرابری‌های اجتماعی می‌رود.

به سوی باکو(1)

در مرز آستارا نخستین چیزی که توجه انسان را به جلب می‌کند، درختان تنومند جنگلی هستند که گویا در هم تنیده شده‌اند. این درختان کهنسال به نظر می‌رسد که تقریباً هفتاد سال شاهد اتفاقات مرزی بوده‌اند.

زمانی شوروی‌ها از مرزها به شدت پاسداری می‌کردند. شاید در مدتی که سوویت‌ها(2) حکومت کردند، به ندرت کسانی از مرز جمهوری‌های آن گذشتند که حتی اگر دوست و رفیق هم بودند، خاطی را به شدت مجازات کردند.

اما، اینک بیش از شانزده سال از گلاسنوست گورباچف می‌گذرد. پلیس دولت باکو با اونیفورم نیلی تیره رنگ در مرز مستقر است. در آن طرف هیچ نشانه‌ای از حکومت شوراها به چشم نمی‌خورد. مطمئناً، روزی در روی همین پل پرچم سرخ شوروی با نشان چکش و داس در اهتراز بوده است. در زمان شوروی‌ها، مرز یکی از دورافتاده‌ترین مناطق کشور محسوب می‌شد. بنابر این آنها در آبادانی مرزها نکوشیدند.

اتاق یوخلاما(3)(اتاق تفتیش)

پس از گلاسنوست گورباچف، اولین اداره و یا تشکیلاتی که فاسد گردید، اداره پلیس بود. پلیس دولت باکو پلیس بی‌هیچ شرم و تأملی رشوه می‌گیرد. حتی شهروندان از چنین دستبردهای آشکار در امان نیستند. هنگام عبور از مرز بی‌آنکه اخاذی خود را پنهان کنند، از هر نفر چهار منات(4) طلب می‌کنند. این پول چون به حساب دولت ریخته نمی‌شود، هیچ معنایی جز رشوه ندارد. به خاطر آن که مسافران اتوبوس ما از پرداخت چنین پولی اجتناب می‌کنند، خشمناک شده و با بی‌حرمتی ما را به اتاق «یوخلاما» می‌برند تا به اصطلاح گوشمالی بدهند.

بیشتر آنها فربه‌اند. صورت‌هایشان پف کرده و غبغب‌هایشان آویزان است؛ اما وقتی خشمگین می‌شوند، لپ‌هایشان سرخ و متورم می‌شود.

بسیار واضح است که اتاق یوخلاما، کاری نمایشی و شیادانه است. تمام ترفندهای موذیانه آنها از جمله خشم و رأفت ناگهانی و رفتار تند و آرام‌شان به خاطر اخذ چهار منات پول آذری است. اما، لاجرم هیچ چاره‌ای نیست. چنان به نظر می‌رسد که بدون پرداخت چهار منات رشوه نمی‌توان گام‌ به آنجا نهاد. در آن حال که با حروف لاتین اسم مسافران را روی دفتری ثبت می‌کنند با نگاه‌های مشکوکانه‌ای که کاملاً ساختگی و دروغ است، سوالاتی می‌پرسند که حقارت و پستی آنها را می‌رساند.

« تریاک حمل ائلمرسن؟!»(5)

در نوبت من پول را می‌دهم و بدون بازرسی خارج می‌شوم. آنها چون پول را گرفته‌اند، تفتیش اتوبوس را هم نیمه تمام می‌گذارند!

در اولین گام چهره کریه و پنهانی حکومت علی‌یف‌ها نمایان می‌شود. پلیسی که می‌بایست حافظ جان و مال مردم شود، خود دزد سرگردنه از آب درآمده است.

بادکوبه یا باکوان

زیرا آفتاب گرم و درخشان شامگاه که بال‌های زرینش را همچنان در زمین و دریا گسترده‌ است، باکو در بستر دریای خزر هنوز در تکاپوی روزانه است.

در همان نگاه نخست شهر عظمت و شکوه خود را نشان می‌دهد. روی تپه‌های مشرف به دریا در لابلای انبوه درختان کاج اولین خانه‌های سنگ تراشیده باکو با وقار و شکوه خاصی مشاهده می‌گردند.

باکو یا بادکوبه، با بیش از یک میلیون و هشتصد هزار نفر جمعیت در غرب دریای خزر واقع شده است.

درباره آن نویسندگان ایران و روس مطالب زیادی نوشته‌اند. احمد کسروی در کتاب خود موسوم به «شهرها و دیه‌های ایران» در مورد وجه تسمیه آن نوشته است:

« چنانکه می‌دانیم این شهر را در نوشته‌های ایرانی بادکوبه می‌نویسد. در حالی که در زبان مردم آنجا و در نوشته‌های روسی همان باکو می‌باشد...

بادکوبه گویا از زمان صفویان پیدا شده، زیرا ما نخست بار آن را درکتاب عالم آرای عباسی که در زمان شاه عباس نوشته شده می‌یابیم.

پیش از آن حمدالله مستوفی در نزهت القلوب و یاقوت در معجم‌البلدان و بسیاری از جغرافی‌نویسان در کتابهای خود آن را بادکوبه آورده‌اند.

از اینجا پیداست که بادکوبه چیزی ساخته است و پایه‌ای برای خود نمی‌دارد.

چنانکه از نوشته اعتمادالسلطنه در مرآت البلدان بر می‌آید. این نام ساخته از آنجا پیدا شده که در باکو بادهای تندی وزد و کسانی خواسته‌اند میانه آن بادها و نام شهر همبستگی پدید آورند و این است آن را بادکوبه گردانیده‌اند. جایی که بادکوبد. ولی ما می‌دانیم که این گزارشها درباره نامهای آبادی‌ها بسیار بی‌ارج است.»(6)

با آنکه بادهای وحشتناک را درهم می‌کوبند و حمدالله مستوفی و یاقوت و دیگران آن را بادکوبه نامیده‌اند؛ اما کسروی می‌کوشد در آن باره کاوش گسترده‌ای انجام دهد. می‌نویسد:

« در زمان ساسانیان و پیش از زمان ایشان یک رشته آبادیهایی در ایران به نامهای باکوان یا باکاوان یا مانند آنها می‌بوده که چون در هر یکی آتشکده‌ای برپا می‌بوده ایرانیان آنها را گرامی می‌داشته‌اند و از راههای دور آهنگ آنها می‌کرده‌اند. یکی از آن آبادیهای دینی گرامی همین شهر آران می‌بوده که آتشکده خودسوز بزرگی می‌داشته و نامش باکاوان یا باکوان می‌بوده.»(7)

باکو شهری است، بسیار شلوغ با انسان‌های متفاوتی که در آن می‌لولند. صدای بوق اتومبیل‌ها گوش را می‌نوازد؛ اما هوا دود نیست. گرم و شرجی است. نفس گاهی پس می‌رود. از آن بوی دریا به مشام می‌رسد.

در رستورانی که صندلی‌هایش را زیر درختان کاج چیده است، نشسته و چای می‌نوشیم. (ح) در باکو به ما پیوسته است. او بیش از سه سال است که در آنجا زندگی می‌کند. باکو را مثل کف دست می‌شناسد. به من می‌گوید: اوضاع بسیار تأسف‌بار است. دسته‌های مافیایی درست شده‌اند و تمام شریان‌های اقتصادی را در چنگ دارند. واردات و صادرات کالا توسط آنها انجام می‌گیرد. اینها چون از نزدیکان دولت و یا حتی از سران درجه یک آنها هستند، بدون وقفه کشور را می‌چاپند. مافیای باکو دروازه را برای ورود کشورهای امپریالیستی باز گذارده است. در حقیقت باکوی امروز از هر جهت به دنیای سرمایه‌داری وابسته است.

در آن حال یک کشتی باربر از دور به طرف ساحل می‌راند و دقایقی بعد به آرامی در لنگرگاه پهلو می‌گیرد. روی بدنه آن با حروف روسی چیزهایی نوشته‌اند و من چون از حروف روسی چیزی نمی‌دانم از خواندن آن عاجزم.

در ساحل همچنان کشتی‌های زیادی لنگر انداخته‌اند. این کشتی‌های باربر به چهار کشور دریای خزر رفت و آمد می‌کنند.

با آن که به غروب آفتاب چیزی نمانده است؛ اما هوا همچنان گرم و سوزان است و از آب بخار مرطوبی برمی‌خیزد. زیر سایه درختان انبوه پارک مردم قدم می‌زنند و زن‌ها هر طور که دلشان خواسته(!) لباس پوشیده‌اند.

گاهی صدای سوت‌ کشیدة کشتی‌ها سراسر شهر را فرا می‌گیرد. این سوت غم‌انگیز حس نوستالوژی را در انسان پدید می‌آورد. در آن سوی دریا، در جایی که آب و آسمان به هم نزدیکتر دیده می‌شوند، خورشید انگار در آب نیلگون فرو می‌رود و چنان به نظر می‌رسد که چون حبابی در آب باز خواهد شد.

ساختمان‌های باشکوه

ساختمان‌های حیرت‌انگیز دوران حاجی زین‌العابدین تقی اف‌ها (قبل از انقلاب 1917 در روسیه) که در جای جای شهر، همچنان محکم و استوار ایستاده‌اند، باکو را صد چندان زیباتر نشان می‌دهند. کتابخانه «میرزا فتحعلی آخوندزاده، ساختمان ایستگاه راه‌آهن (وازال)، ساختمان موزه قالی و تئاتر، بنای دبیرستان مارینسکی و دهها ساختمان عظیم و سنگی دیگر که باکو را با وقار نشان می‌دهند.

در باکو همه  جور آدم پیدا می‌شود. داغستانی، روس، گرجی، لزجی، ایرانی و حتی یک ایرلندی و سوئدی که برای تماشای شهر از راه دوری آمده است.

مراکزی که اینک در باکو دایر شده‌اند، برای جذب توریست، حتی تا سحرگاه باز است. به یاد می‌آورم که زمانی کلمه توریست در جمهوری‌های شوروی مفهومی نداشت. در آن حال حزب توده و فرقه‌چی‌های آذربایجان ایران از مرزها گذشته و در چند جمهوری شوروی زندگی می‌کردند. این افراد بیشتر وابستگان سیاسی حزب کمونیست شوروی بودند. آنها تا زمان گورباچف در شوروی ماندند و سپس مغموم و شکست خورده به کشورهای اروپایی رفتند. تعداد بسیاری از آنها هنوز هم در جمهوری‌های سابق شوروی زندگانی می‌کنند. فرقه‌چی‌ها از دیرباز در آنجا ازدواج کرده و صاحب زن و فرزند شده‌اند و به خاطر وابستگی نمی‌توانند به ایران باز گردند.

اندیشه‌های متفاوت

امروز نیز مثل همیشه و مانند پایتخت‌های دیگر همه چیز در باکو متمرکز است. تمام سیاست‌های داخلی و خارجی در آن اتخاذ می‌شود. شریان‌های اقتصادی در باکوست. ثروت و فقر و آنگاه جنایت و دردی نیز در باکو  اتفاق می‌افتد. این شهر چون کندوی عسل همه را به دور خود جمع کرده است.

چنانکه طبیعی است، اندیشه‌ها و آدمها نیز در باکو متفاوتند. با خانمی به نام حقیقت آشنا شدم که بیش از چهل سال داشت و با احساسات متعصبانه‌ای از اسلام دفاع می‌کرد. افسر بازنشسته‌ای را ملاقات کردم که از کمونیسم سخن می‌گفت و معتقد بود که روزی دنیای سرمایه‌داری نابود خواهد شد. با کارگری حرف زدم که از گسترش نظام طبقاتی بسیار وحشت داشت و تصمیم گرفته بود باکو را به مقصد کشور دیگری ترک کند. می‌گفت به آیندة فرزندانم امیدوار نیستم. با زن سالخورده‌ای که کارگر شهرداری بود و با جاروی دستی خیابان را جاروب می‌کرد، سخن گفتم که روزی سه منات حقوق می‌رفت. زن میانه سال دیگری که کارگر کارخانه چای بود، روزانه چهار منات دستمزد می‌گرفت. یک زن فروشنده در یک فروشگاهی که لباس می‌فروختند، پنج منات حقوقش بود. یک راننده لادا از اوضاع بسیار خشنود بود،  می‌گفت می‌توان پول‌هایم را پس‌انداز کنم. یک خواننده مرد هتل با دودلی حرف می‌زد. در آن حال در مرکز شهر آقای «مک دونالد» آمریکایی رستورانی ساخته است و ساندویچ و پیتزا می‌فروشد. در این میان جوان‌های تازه به دوران رسیده تحت تأثیر فرهنگ باسمه‌ای غربی آقای مک، دست هم را گرفته‌اند و برای صرف پیتزا به ساختمان او می‌روند.

من در باکو بی‌تفاوتی سیاسی را نیز به طور آشکار مشاهده کردم. در یک اتومبیل گازت اخباری از منطقه قره‌باغ توجه مرا به سوی خود جلب کرد. گویندة رادیو با لحن سوزناکی که انسان را ناخواسته متأثر می‌ساخت، از جنایات ارامنه سخن می‌گفت. من که بیگانه بودم، متأثر می‌شدم؛ اما هیچکدام از مسافران حتی کوچکترین توجه‌ای به سخنان گوینده نمی‌کردند. این صحنه مرا متعجب می‌ساخت. با خود می‌اندیشیدم که آیا چطور ممکن است، دشمن به کشوری حمله کند و ملت آن هیچ عکس‌العملی از خود نشان ندهد؟

من در باکو به رفتار و کردار توده‌ها توجه می‌کردم. وقتی با آنها حرف می‌زدم، احساس‌های درونی آنها را به راحتی درمی‌یافتم. در روستای «رامانا»(8) با مردی که قلبش بیمار بود و برای معالجه تصمیم گرفته بود به ایران سفر کند، دوستی نزدیکی پیدا کردم. او در حکومت سوویت‌ها، کارگر اداره کالخوز بود. شورای آبادی خانه رایگان به او داده بود، ساعات بسیار محدودی در کالخوز کار می‌کرد. پس از فراغت از کار درکافه‌ها به خوشی و شادی می‌گذرانید و در زندگانی به چیزی فکر نمی‌کرد؛ اما در زمان دبیرکلی گورباچف ناگهان طرفدار او شده بود. خودش می‌گوید. کج فهمی کردم. سپس در حکومت علی‌یف‌ها، قلبش مریض می‌شود. دکترهای باکو از او می‌خواهند که قلبش را جراحی کنند؛ ولی او به علت سودطلبی به آنها اعتماد نمی‌کند و تصمیم گرفته است که به ایران مسافرت کند؛ چون شنیده است که دکترهای ایرانی مهارت خاصی در جراحی قلب دارند.

این مرد و دوست جوان او که فرزند فلجی دارد، مرا با شرایط تازه‌ی باکو آشنا می‌کنند. آنها با سخنان ساده ندامت خود را از گلاسنوست گورباچف بیان می‌کنند.  معتقدند که پروسترویکا، شوروی را در گرداب فرو برد. پول همه چیز انسان نیست، بلکه حیثیت، شرف نیز مطرح است.

من و دوستانم به خانه مرد جوان که او نیز برای معالجه کودک فلج‌اش تصمیم به مسافرت ایران گرفته است، رفتیم، خانواده او با صمیمیت و ساده‌گی از ما پذیرایی کردند. فرزند فلج او در کلاس سوم دبستان درس می‌خواند، بسیار مودبانه و با خنده‌رویی تا نیمه برخاست و به ما سلام کرد. اسم او متین بود. مادرش با چهره اندوهناک درباره متین گفتگو می‌کرد. گویا متین مادرزادی فلج نبود. هنگامی که چهار ساله بود در روی ستون فقراتش زخم کوچکی نمایان می‌شود. او را به بیمارستان می‌برند و در اثر کم‌توجهی و یا سهل‌انگاری اطباء پاهای کودک بیچاره فلج می‌شوند. پدر اندوهگین او از من و دوستانم پرس و جو می‌کرد و از ما راه و چاره می‌طلبید.

با این اوصاف، باکو به دوران تقی‌اوف‌ها باز می‌گردد. در یک طرف دسته‌های مافیایی، صاحب ثروت‌های هنگفتی می‌شوند و در طرف دیگر انبوه گرسنگان پدید می‌آیند.

این بوی مشمئزکننده چهره زیبای باکو را مخدوش می‌کند.

بازار کتاب

تعداد کتابخوانان یک جامعه، نشان‌دهنده پیشرفت فکری آن جامعه است.

در حالی که در باکو کتابخانه‌های بسیار عظیمی مانند کتابخانه «میرزا فتحعلی آخوندزاده» با ساختمان زیبای سنگی قرار دارد، اما در میان مغازه‌هایی که پس از گلاسنوست دایر شدند. کمتر مغازه‌ای را می‌توان دید که کتاب می‌فروشد. به نظر می‌رسد، پس از گلاسنوست و فروپاشی شوروی و عدم تحقق آمال و آرزوهای مردم در دورة‌ استقلال، مردم به علت سرخوردگی از اوضاع سیاسی در پی کتابخوانی و آگاهی هم نمی‌روند. در سراسر باکو حتی بیش از چند مغازه کتابفروشی مشاهده نمی‌شود. آنها نیز کتاب‌های غیر روشنگرانه می‌فروشند. بیشتر آنها کتاب شعر، تاریخ ملل و یا داستان‌های افسانه و فیزیک و هندسه است. امروز در باکو راه‌هایی که به دانایی و شناخت علمی منتهی می‌شود، مسدود گردیده است. جوانان به سوی ابتذالات سرمایه‌داری کشیده می‌شوند. مدگرایی، جواهرپرستی، جلف‌بازی، افکار خیامی « دم غنیمت است» باعث انحرافات فکری و اجتماعی گردیده است. این در حالی است که زمانی مردم بسیار ساده زندگی می‌کردند و در داخل شوروی به ده‌ها زبان کتاب چاپ و نشر می‌شد. انتشارات «پروگروس» وظیفه چاپ کتابهای فارسی را به عهده داشت.

با این حال روزی من در «نخجوان»(9) از پیرمردی که در بازار کتاب می‌فروخت، کتاب صابر را خواستم. نخست گفت: او را نمی‌شناسیم؛ اما سپس که دید من ایرانی هستم، پرسید: تو مگر صابر را می‌شناسی؟ او انگار نمی‌دانست که صد سال پیش هم صابر را در ایران می‌شناختند. من بلافاصله شعری از صابر را برای او خواندم:

آخ: نئجه کف چکمه‌لی ایام  ایدی!

اونداکی اولاد وطن خام ایدی!

در دم پیر مرد دنباله شعر را گرفت:

اوز حق مشروعنی بیلمزدی ائل

چهره حریته گولمزدی ائل ...

او در حالی که انگشتش را در هوا تکان می‌داد با شور عجیبی شعر را می‌خواند.

گوزلرینی بیر کره سیلمزدی ائل،

غز ته یه، ژورناله اگیلمزدی ائل،

دائم ایشیتدیکلری اوهام ایدی،

آخ نئجه کئف چکمه لی ایام ایدی،

در آن هنگام بود که به همه چیز پی‌بردم. گویا اختناق دولتی باکو در فراگیری علم محدودیت‌هایی به وجود آورده است. صورت پیرمرد را بوسیدم و از آنجا دور گشتم.

سینما

در این میان سینمای باکو حکایت غم‌انگیزی دارد. دوره سوویت‌ها، سینما نقش روشنگری بازی می‌کرد. آن زمان فیلم‌های باکو چه در داخل و چه در کشورهای دیگر تأثیر عمیقی نهاده بود.

با آن که در آن دوره امکانات فیلم‌سازی بسیار کم بوده است و از دوربین‌ها و نگاتیوهای کامل امروز خبر نبود؛ اما باکو به همت سناریست‌ها و کارگردانان مجرب و اندیشمند فیلم‌هایی چون «دده قورقود، اولولر، قاراجاقیز، قاچاق بنی، شریکلی چورک، نسیمی، مشدی عباد، بابک و فیلم‌های زیاد دیگری که کارگردانان به نامی مثل « راسیم اوجاف اوف، شامیل محمود بیگ اوف، آقارضا قلی اوف، و دیگران ساختند، به جهانیان عرضه کردند.

لیکن امروز این سینما مثل چیزهای دیگر، در باکو متوفق شده است. چون دیگر راسیم اوجاق اوف‌ها نیست که فیلم بسازند، فیلم‌های خارجی را نشان می‌دهند. در این باره حتی هنرمندان قدیم باکو بسیار ناراحت هستند. آنها از اینکه اندیشه‌های غرب در کشورشان نفوذ می‌یابد، از دولت انتقاد می‌کنند. با این وجود گاهی فیلم‌های قدیمی به معرض نمایش گذاشته می‌شود.

روزنامه‌ها و مجلات

روزگاری که پرولتاریای فقیر باکو به مبارزه برخاست، طبقات روشنفکر و ستیزه‌جویان باکو، اندیشه‌های انقلابی خود را در روزنامه‌ها پخش کردند. این روزنامه‌ها تأثیر چنان نیرومندی در انقلاب باکو و مبارزات توده‌های مردم بر جای نهاد که پایه‌های استبداد تزاری را به لرزه درآورد. روزنامه‌های «اکینچی، ملانصرالدین ، ضیاء، همت و بسیاری دیگر مبارزه کارگران و اتحاد آنها را لیدری می‌کرد. مطبوعات یکی از پایه‌های اساسی مبارزه و ابزار برنده روشنفکران باکو بود. حتی این روزنامه‌ها و اندیشه‌های نوین آنها در مبارزه دیگر ملل از جمله انقلاب مشروطه در ایران تأثیر عمیقی داشت.

پس از گلاسنوست دیگر چنین نیست. مجلات و روزنامه‌هایی که در کیوسک‌های خیابان فروخته می‌شوند، بیشتر با تصاویر نیمه‌عریان از زنان و با مطالب تهی و انحرافی سعی در مسخ نیروهای جوان جامعه می‌کنند.

موسیقی

موسیقی به مراتب اوضاع آشفته‌تری دارد. این هنر زنده که می‌تواند روحیه، افکار و زندگانی توده‌ها را تغییر دهد و به مسیر درستی هدایت کند، در سیطره بیگانگان فرو رفته است.

در موسیقی آذری ترانه‌هایی بوده‌اند که سال‌های طولانی در زبان مردم خوانده می‌شدند. این ترانه‌ها با زندگانی توده‌ای در هم آمیخته و هنوز نیز خوانده می‌شوند؛ اما دسته‌های مافیایی، به ویژه موسیقی جاز را در باکو رسوخ می‌دهند. در حالی که خواننده‌ها مثل غربی‌ها لباس می‌پوشند و می‌کوشند که مانند آنها برقصد، با شعرهای بی‌معنی و نامفهوم ترانه‌هایی می‌خوانند که هیچگاه با شیوه زندگانی آذری‌ها همخوانی ندارد.

تئاتر و اپرا

تئاتر

تئاتر از روسیه به باکو آمد. این هنر زیبا نامداران بسیار بزرگی داشت.

تئاتر را نخست بار حاج‌زین‌العابدین تقی‌اوف در باکو احداث کرد. هنر تئاتر نیز در پیشرفت جامعه باکو سهم ارزشمندی داشته است. درست است که تئاتر تا دیرزمانی در اختیار طبقه ثروتمند و متمول بود و توده‌های فقیر از آن بی‌بهره بودند؛ اما هنگامی که به دست روشنفکران انقلابی افتاد به سلاح بسیار برنده‌ای تبدیل شد و در سرعت بخشیدن به روند تکاملی انقلاب کمک شایانی کرد.

در باکو بناهای تئاتر بسیار زیاد است؛ تندیس عزیز حاج‌بیگلی در بیرون ساختمان کنسرواتوار، اهمیت تئاتر را در باکو به طور آشکار نشان می‌دهد.

پس از فروپاشی شوروی  از رونق این هنر نیز بسیار کاسته شده است و به جای نمایشنامه ها و اپراهای ملی، رقص‌های غربی اجرا می‌شود.

بازار پینه( پینه‌ بازاری)

و باز ثروت هنگفت نفت

جاده‌ای که از کنار شورگل(10) به طرف شرق می‌رود، در حقیقت تمام داستان باکو را از دوران حکومت تزارها، تاکنون ورق زده است. این سرزمین یعنی اطراف دریاچه نمکی که در کناره‌های آن ماده سفید نمک را تلنبار کرده‌اند، در دل خود ثروت بسیار عظیمی که به رنگ سیاه و قیری است، یعنی نفت را در برگرفته است. به برکت همین منطقه است که آذربایجان روی پای خود ایستاده است.

در سمت چپ جاده اندکی پس از شورگل روی تپه‌های بی‌آب و علفی که به رنگ خاکستر نه تنور است، دکل‌های استخراج نفت قدم به قدم نصب گردیده‌اند. این دکل‌ها، مایع سیاه ولی حیاتبخش نفت را به لوله‌های قطوری پمپاژ می‌کنند.

سراسر زمین‌های خاکستری رنگ را دکل‌های پمپاژ در حالیکه چکش‌های وزین آن هر لحظه نفت را از دل خاک بیرون می‌کشند و در درون لوله‌ها می‌ریزند، فراگرفته است.

گاهی این ثروت حیات‌بخش بی‌پایان که ارزانی زمین به انسان است به علت خرابی چکش دکل در سطح زمین ریخته شده و در روی تپه‌های خالی جاری می‌شود.

درست همین تپه‌های خاکستری رنگ ته تنوری است که نان و آب دولت را تأمین می‌کند و باعث اتفاقات بسیار بزرگی می‌شود.

بازار جدید پینه

نیم ساعت بعد، پس از چهل کیلومتر راه بازار پینه نمایان می‌شود. این بازار تجاری بسیار بزرگ ثمره پروستریکای میکائیل گورباچف است و پس از گشایش مرزها ساخته شده است. در این بازار همه چیز فروخته می‌شود. لباس، فرش، وسائل آرایشی زنانه، وسائل خانه، مبلمان، لوازم یدکی اتومبیل و بالاخره هر آنچه که برای زندگانی لازم است.

فروشندگان آن آذری هستند؛ اما مشتریان از هر ملیتی و قومی مشاهده می‌شوند. گرجی‌ها، روس‌ها، ایرانی‌ها و حتی ترکمن‌ها که از آن سوی دریای خزر به باکو آمده‌اند و دسته دسته در بازار می‌گردند و خرید می‌کنند.

در این بازار حتی مشتریان قدیمی نیز گم می‌شوند. چنان بزرگ و پیچ در پیچ است و میادین و گذرگاه‌های فراوانی دارد که هیچگاه نمی‌توان از جایی که وارد شده‌ای دوباره به آن بازگشت. بیش از هزاران دکان به طور غیررسمی ساخته شده است و تقریباً همه جای بازار سرپوشیده است که با شیروانی و سقف‌های کاذب روی آن را پوشانده‌اند.

چون در این بازار سیاحت می‌کنی، وابستگی تجاری آن را به کشورهای دیگری مثل ترکیه، چین و روسیه مشاهده می‌کنی. به اصطلاح بازار تجاری پینه نیز مثل تاریخ و فرهنگ این کشور که با ملت‌های دیگر در هم آمیخته است، در یک مسیر می‌غلتد.

کثرت ملت‌ها و فراوانی فرهنگ‌ها در بازار پینه بسیار زیاد است. من هیچگاه در هیچ جای این کشور چنین تجمع انسانی و دوستی پایدار آنها را ندیده‌ام.

چون موضوع بازار و تجارت و سود در میان است، تجمع انسانها نیز به وقوع می‌پیوندد. من که به آسانی نمی‌توانستم ملیت آنها را تشخیص دهم و زبان آنها را بفهمم؛ لاجرم از رنگ چهره، لباس و حتی قامت و اندام آنها پی به تفاوت ملیت‌شان می‌بردم. در آن حال من از زندگانی و آداب و سنن آنها چیزی نمی‌دانستم؛ اما مشاهده همه آنها که به طور مسالمت‌آمیز و با احترام متقابل با همدیگر گفتگو می‌کردند، بسیار لذت‌بخش بود.

در آن میان تنها ارمنی‌ها به چشم نمی‌خورند. آنها که سالهای زیادی با آذربایجان زیسته بودند و حتی در میانشان وصلت زناشویی فراوان بوده است، دیگر به خاطر قره‌باغ در خاک همدیگر رفت و آمد نمی‌کنند و مناقشه قره‌باغ میان دو ملت تیره‌گی و کدورت انداخته است.

اما گرجی‌ها در بازار پینه رفت و آمد می‌کنند و با الفاظ صدادار گفتگو می‌کنند. من زبان آنها را به هیچ وجه نمی‌فهمم؛ لیکن بعضی از آنها زبان ترکی آذری را بلدند و با من چند کلمه حرف می‌زنند. گرجی‌ها دوستانه رفتار می‌کنند. در زمان شوروی‌ها نیز میانه خوبی داشتند؛ اما چنانکه شنیده‌ام در زمان پروسترویکا روابطشان با روس‌ها رو به تیره‌گی نهاد و به زودی خصومت‌های ملی نمایان شد.

گرجی‌ها در این اواخر پای آمریکا را به قلمرو روس‌ها باز کردند و مورد تنفر روس‌ها قرار گرفتند. جنگی چند روزه در تفلیس درگرفت و روس‌ها سرزمین‌های گرجی‌ها را اشغال کردند. آنها به اصطلاح مثل آذری‌ها خواسته‌اند، خود را از زیر یوغ روس‌ها آزاد سازند؛ اما در گرداب بورژوازی غارتگر جهانی گرفتار آمده‌اند. درباره روابط و دوستی ملیت‌های شوروی یک نفر نخجوانی در باکو به من گفت:

ـ کاتاسترویکای(12) گورباچف همه ما را بدبخت کرد. در آن زمان یک آذری با یک ارمنی دوست و فامیل بود؛ ولی اکنون اوضاع طور دیگری شده است. آذری‌ها با ارمنی‌ها می‌جنگند. گرجی‌ها با آبخازها، روس‌ها با چچن‌ها و در این میان آمریکایی‌ها سود می‌برند. مرد نخجوانی گفت:

ـ تو ایرانی هستی نمی‌دانی! همه  اینها با هم فامیل و دوست و برادرند. حالا ببین چطور ناجوانمردانه به روی هم اسلحه می‌کشند. من حتی در آن زمان خواهرم را به یک ارمنی داده‌ام. حالا که جنگ است، چند ساله که او را ندیده‌ام. خدا می‌داند، چقدر دلم برای فرزندانش تنگ شده. تحمل این اوضاع برای من بسیار سخت است. خدا به دادمان برسد.

 

لیکن با همه این، دوستی بسیاری از ملتها دوام می‌یابد. روابط اقتصادی آنها گسترش پیدا کرده و سرنوشت شان درهم گره می‌خورد.

در بازار پینه، ایرانی‌ها نیز حضور دارند. تعجب می‌کنم که در همه جا اثری از ایرانی‌ها به چشم می‌خورد، چهره و قیافه آنها طوری است که بلافاصه شناخته می‌شوند. حتی هموطنان فارس زبان در باکو و یا نخجوان زیادند. من عید نوروز، آنها را در نخجوان می‌دیدم که با خانواده‌های خود در خیابان‌ها قدم می‌زنند. فرق آنها با ما آذری‌ها دقیقاً در همین است. آنها با خانواده‌هایشان سفر می‌کنند و ما تنها ... من در بسیاری جاها مثل ترکیه و ارمنستان آنها را دیدم که چنین بودند.

به هر حال بازار پینه نقطه پیوند و دوستی ملتهاست. چنانکه باکو در پیش نیز چنین بوده است. از هر گوشه جهان به خاطر ثروتی که در آن است به سوی آن می‌آمدند.

سومقایت(13)

سومقایت در کنار دریای خزر، آرام و بیصدا، اما پر از سبزه و گل است. شهری است پر از باغچه و درختان گردو و سیب و آلبالو. حتی از کوچه‌های آن بوی تاک و مو به مشام می‌رسد.

بیش از دویست و شصت هزار نفر جمعیت دارد و در روستاهای آن بیشتر کشاورزی و دامداری می‌کنند. عجیب است که در چند روستای آن هنوز کالخوزها از بین نرفته‌اند و کشاورزی به طور اشتراکی انجام می‌گیرد.

هوای سومقایت نیز شرجی و گرم است و در آن بادهای خزری تند و سهمناک می‌وزند. روزها هوا دم می‌کند و نفس کشیدن بسیار سخت است. در آن هوای بخار‌آلود، بهترین نوشابه چای گرم می‌باشد. آب خنک انسان را بیشتر عطش می‌کشند و پس از یک بار نوشیدن، انسان مجبور می‌شود تا عصر هنگام آب بنوشد. شبها نیز که هوا اندکی خنک می‌شود، چای گرم از آب خنک گواراتر است.

در تمام کافه‌ها و رستوران‌های سومقایت چای می‌فروشند؛ گویا سومقایتی‌ها در هوای شرجی و گرم آنجا به مزیت چای پی‌برده‌اند؛ اما هیچ جا مثل کافه‌های ایران قلیان دیده نمی‌شود. آذری‌ها مثل اینکه قلیان را نمی‌شناسند. ولی سیگار مثل همه جای دنیا متداول است.

به نظر می‌رسد، سیگار یکی از اختراعات عجیب بشر در تاریخ بوده است که هیچ ملتی نمی‌تواند بی آن زندگانی کند.

در سومقایت قدم می‌زنم. شهری است که همه چیز آن از دوره سوویت‌ها مانده است. خیابانها، کوچه‌ها، ساختمان‌ها و حتی انبوه درختان کاجی که در پارکها مشاهده می‌شود. دولت علی‌یف‌ها برخلاف باکو، کمترکاری در آن انجام داده‌اند. چند برج، چند بازار تجاری و چند مدرسه ساخته‌اند. بزرگترین کاری که آنها کرده‌اند، این بوده است که نظم و سازمان جامعه را به هم ریخته‌اند. چنان که مثل شهرهای دیگر از طبقات همکف آپارتمان‌ها، مغازه‌های زیادی چون علف سبز شده‌اند. در این مغازه‌ها، انسا‌ن‌ها به جای آن که تولید کنند، روی صندلی‌های نرم و راحت می‌نشینند، کت و شلوار تر و تمیزی می‌پوشند، کراوات می‌زنند و کالاهایی که از کشورهای دیگر وارد شده‌اند، را می‌فروشند.

بازار سومقایت‌ با این حال، چندان پر رونق و پر رزق و برق نیست. مغازه‌های حقیر آن هیچگاه انسان را جذب نمی‌کنند. همانند کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته که حتی برای یک سبد سیب دهها لامپ روشن می‌کنند و ویترین‌های خود را با هزار ترفند و کلک می‌آرایند نیست، بلکه بسیار ساده است. شبها در مغازه‌ها یک یا دو لامپ می‌سوزد و پیداست که هنوز فوت و فن فروشندگی را به خوبی نیاموخته‌اند.

در سومقایت با آن که تولید فردی دیده نمی‌شود؛ اما شهری است صنعتی و دارای کارخانه‌ها و کارگاههای زیادی است. در این شهر بعد از محله «گده بیگی‌ها» که ساکنان آن بیشتر قره‌باغی‌های جنگ زده هستند، کارخانه‌های چینی‌سازی، کنسروسازی، سفال‌سازی و غیره قرار گرفته‌اند. در نزدیکی محله گده‌بیگی‌ها، رودخانه‌ای در جریان است که به علت جریان پس آب‌های کارخانه‌ها بوی بسیار بدی از آن بلند می‌شود. به طوری که تا یک کیلومتری این بو شنیده می‌شود. در محله گده‌بیگی‌ها، باغات و باغچه‌های فراوانی وجود دارد که بیشتر محصولات آن گردو، گلابی و سیب و بادام است.

قره‌باغی‌ها در میان این باغات زندگی می‌کنند. آنها از شهرهای قبادلی(14)، زنگلان(15)، لاچین(16) و فضولی(17) به آنجا آمده‌اند و در محله گده بیگی‌ها ساکن شده‌اند. آنها اکنون زندگانی زیاد خوبی ندارند. اکثراً بیکار، بدون هدف و مأیوس و اندوهگین بسر می‌برند. بچه‌هایشان پابرهنه در کوچه‌ها راه می‌روند و جوانانشان در کافه‌ها تخته نردبازی می‌کنند. با آن که من هیچگاه در چند جمهوری شوروی سابق ـ حتی پس از گلاسنوست گدا ندیده‌ام؛ اما در میان قره‌باغی‌ها گدا نیز پیدا می‌شود. در یکی از کافه‌ها یکی از آنها از من پول خواست. من به او پول دادم و کافه‌چی مرا به شدت سرزنش کرد که چرا گداپروری می‌کنم. استدلال مرد کافه‌چی این بود که او چون گرسنه است می‌تواند از مال ثروتمندان بدزدد؛ اما نباید گدایی کند.

به نظر می‌رسد، دولت علی‌یف‌ها با وجود آنکه از اشغال قره‌باغ سوءاستفاده‌های سیاسی زیادی برای ثبات دولت خود انجام می‌دهند؛ اما هیچگاه به فکر مردمان آواره و فلاکت‌زده آن دیار نیستند.

قره‌باغی‌ها، مردمانی مظلوم، ستمدیده  و در آن حال پاک سرشت هستند، هنگامی که با آنها حرف می‌زدم؛ مرا «قارداش»(18) خطاب می‌کردند.

در میادین میوه و سبزی مانند دیگر جاها، زنان فروشنده زیاد به چشم می‌خورند. آن‌ها معمولاً زنان پیر و شکسته‌اند که چون کارهای دیگر را نتوانسته‌اند، به این کار روی آورده‌اند. در این میدان، چند شغل دیگر مانند قصابان و عطاران نیز برای خود جایگاه‌های مخصوصی دارند. در شغل قصابان زنان دیده نمی‌شوند؛ اما در میان عطاران زنان فروشنده بسیارند. قصابها در حالی که روپوش سفید پوشیده‌اند، در پشت ویترین‌هایشان از مشتری استقبال می‌کنند.

پارک حیدر

پارک حیدر پر از سبزه و گیاه است. گل‌های رنگارنگی چون اطلسی، رز و شمعدانی در آن کاشته‌اند. از هوا بوی دریا به مشام می‌رسد و چون مرداد ماه‌ها هوا گرم است، مردم طرفهای عصر به خیابان می‌آیند و زنان و کودکان دسته دسته در پارکها و یا کنار دریا قدم می‌زنند.

در یک رستورانی که تازه تأسیس شده است، هنگام صرف ناهار، تلویزیون برنامه‌ای درباره باکو پخش می‌کند. صفحه تلویزیون شهر را چنان باشکوه نشان می‌دهد که با آنچه من دیده‌ام، بسیار متفاوت است. کاملاً معلوم است که از جاهایی که جلوه خاصی دارند، فیلم‌برداری می‌کنند. هیچگاه از کمبودها، دردها و رنج‌های اجتماع سخن گفته نمی‌شود، بلکه شکوه و زیبایی کاذب به رخ کشیده می‌شود.

زندگانی انسان‌ها باید بهبود یابند. فقر و نابسامانی ریشه‌کن گردد؛ ساختن چند برج و خیابان و پارک انسان را سعادتمند نمی‌کند. با گام‌های آرام در کنار دریا قدم می‌زنیم. سومقایت در ساحل دریای مازندران با درختان انبوه کاج، پهناور و زیبا به نظر می‌رسد. زیر پای آن تا چشم کار می‌کند، آب نیلگون موج می‌زند.

می‌اندیشم: این دریاچه چندان هم کوچک نیست. در دور تا دور آن ملت‌های متفاوتی زندگانی می‌کنند و هر کدام راه و رسم و آداب و سنن مختلفی دارند. به یاد ایران می‌افتم.

چون ایران نباشد تن من مباد.

به راستی هم که خانه هر کس برای او از هر جای دنیا راحت‌تر و دنج‌تر است. با آن که تمام انسان‌ها برابرند و تمام دنیا مال همه انسان‌هاست؛ اما جایی که وطن نامیده می‌شود، گرامی‌تر از همه جای عالم است.

 

 

پی‌نوشت‌ها: ـــــــــــــــــــــ

1. Baki

2. سوویت: شورا

3. یوخلاما: بازرسی

4. منات: مانات (MANAT ) واحد پول دولت باکو

5. تریاک حمل نمی‌کنی؟

6. کتاب « نام شهرها و دیه‌های ایران»، احمد کسروی، ص 240.

7. همان کتاب، ص 241

8. Ramana

9. Naxcivan

10. آخ چه ایام لذت‌بخشی بود، زمانی که فرزند وطن خام و بی‌سواد بود. مردم حق مشروع خود را نمی‌دانست به چهره آزادی نمی‌خندید مردم. چشم‌های خود را قدری پاک نمی‌کرد. روزنامه و کتاب نمی‌خواند. حرف‌هایی که می‌شنید اوهام و خیال بود. آخر چه ایام لذت‌بخشی بود!

11.şorgol

12. کنایه از پروسترویکاست، کاتاسترویکا به معنای مصیبت و فاجعه است.(Catastroika )

13. Sümğayit

14. Ğübadi

15. Zengilan

16. Laçin

17. Füzüli

 

 

 

18 قارداش : برادر

 


اصلان آذراوغلو