آذر نغمه سی


چگونه چابهاریها یک دندانپزشک آسوری کمونیست را ختنه کردند ؟

ختنه یک کمونیست  در چابهار!

تاکنون به اقتضای میل درونی خویش، بیشتر دربارة‌ ایران و ادبیات نوشته‌ام. علاقة‌ من به وطنم ایران و نیز ادبیات، چنان است که گویی «‌با شیر اندرون شد و با جان بدر شود» و از این روست که اغلب جز در این باره‌ها کمتر نوشته‌ام ... (اکنون دلم می خواست دربارة پدیدة « مرز» و توضیح آن چیزی بنویسم که به بعد واگذار می‌کنم. اینکه « مرز» چیست؟ و چرا هر انسانی به آنانکه درون مرزهای کشورش زندگی می‌کنند و به همین دلیل «‌هموطن» محسوب می‌شوند، بیش از آنانکه « فرامرزها» هستند، علاقه و حس همدردی دارد و ...)

در کتاب « در کوچه و خیابان» که مجموعه‌ای از خاطرات یک دندانپزشک ایرانی به نام « عباس منظر پور» است، خاطره‌ای دیدم که برایم بسیار جالب بود و دریغم آمد که دیگران از خواندن آن محروم باشند!

 

 

 

 

هدایت !

  • عباس منظر پور
  •  
  • اسم این دکتر را هم نمی‌نویسم. گرچه، اگر شرح حال خودم بود، بدون هیچ ناراحتی دلم می‌خواست با نام و نشانی نوشته شود، ولی در مورد او شک دارم. چون همکلاس و هم‌سنّ من بود ممکن است!! هنوز زنده باشد!

    از اقلیت «آشوری» بود. قدش کمی کوتاه، چهارشانه و قوی، سبزه‌رو و بسیار مهربان بود (شاید هنوز هم باشد!). در دانشکده به تنبلی مشهور بود. واقعیت این است که تنبل نبود، بلکه بسیار مرتب و وسواسی و تمیز بود. گرة کراوتش « مو» نمی‌زد! اتوی لباس به همچنین. کفش‌ها هر روزه واکس زده، موها بسیار مرتب و شانه کرده و روغن زده.

    بیماران از دست او به عذاب بودند، چون برای کوچک‌ترین مداوا باید از استاد یا استادیاران مربوطه دستور بگیرد و آن قدر به آن‌ها مراجعه می‌کرد و دستور می‌گرفت که درمان ناتمام می‌ماند! وسایل لابراتوار را ـ آن چیزهایی که با گچ و قالب و موم سر و کار داشتند و ما همیشه آن‌ها را همان‌طور آلوده به گچ و موم به گوشه‌ای پرتاب می‌کردیم ـ به دقت می‌شست و با بنزین پاک می‌کرد! بچه‌ها نام مخصوصی برایش ساخته بودند که قسمتی از آن « عَوَضی» بود و من نمی‌توانم تمامش را بنویسم! «سمپات» حزب  توده [حزب کمونیست ایران] بود و چندین بار تقاضای عضویت در سازمان جوانان حزب توده را کرده و حتی در حوزه‌های «آزمایشی» هم شرکت کرده بود ولی بالاخره او را نپذیرفتند. چون همیشه دیر سر قرارها می‌آمد وعلتش رسیدگی به سر و وضع خودش بود! موقع «فرار» هم همیشه  عقب می‌ماند  و یا  کتک  می‌خورد و یا دستگیر می‌شد! حداکثر  می‌توانست دو روزنامه ( ارگان حزب) بفروشد و بعداً فهمیدم بقیة روزنامه‌ها را دور می‌انداخت و خودش پول آن را می‌داد! در حد توان از دادن کمک نقدی خودداری نمی‌کرد و این در حالی بود که با همة‌ این «ولخرجی‌»‌ها خانواده‌اش وضع مالی خوبی هم نداشتند. تنبل‌ترین شاگرد کلاس بود، به طوری که در یک دوره که ما باید حداقل دو دست دندان تحویل بیماران می‌دادیم ( و من چهار دست دندان تحویل دادم) او فقط توانست نیم دست دندان به بیمار تحویل دهد! و عجیب‌تر «پشتکار» آن بیمار بود که شش ماه برای ساختن یک دست دندان مراجعه کرد و تنها نیم دست تحویل گرفت و وقتی همشاگردی ما تجدید و مجبور شد تابستان هم کارکند، آن بیمار تمام تابستان هم مراجعه کرد تا نیم دست دیگر دندان خود را تحویل بگیرد!

    بالاخره! فارغ‌التحصیل شد و برای استخدام به وزارت بهداری مراجعه و تقاضا کرد او را به محروم‌ترین نقاط کشور بفرستند که بتواند به فقیرترین و محتاج‌ترین بیماران کمک کند! او را به «چابهار» فرستادند. هیچ دندانپزشکی تا آن تاریخ به این نقطه نرفته بود. فقط ما اسم آن منطقه را به عنوان تبعیدگاه! اشرار شنیده بودیم. من هم به خراسان رفته بودم. خیلی با هم دوست بودیم. تقریباً سه سال بعد او را در خیابان اسلامبول دیدم. حقیقت این است که من او را ندیدم بلکه او مرا دید! آن قدر عوض شده بود که در نگاه اول او را نشناختم. دیده‌بوسی کردیم و به کافه «نادری» رفتیم و او بدون این که من علت این تغییر عظیم را بپرسم، خودش شروع به دادن توضیح کرد. خیلی لاغر شده بود. صورتش که چاق بود استخوانی و پر از چین و چروک بود. روی هم رفته به نظر می‌آمد حدود 30 سال پیر شده باشد. چنین گفت:

    ـ وقتی به «چابهار» رفتم، در درجة‌ اول به  اشتباه عظیم خود پی بردم. من متولد ارومیه بودم که محلی تقریباً سردسیر است و حالا به گرم‌ترین نقاط کشور رفته بودم. در آن جا هیچ وسیلة بهداشتی یافت نمی‌شد. آب تمیز نایاب بود. مگس و سایر حشرات آرامشی برای هیچ کس باقی نمی‌گذاشتند، ولی اهالی به این وضع عادت داشتند. تراخم که آن هم نتیجة مگس است تقریباً همه‌گیر بود و انسانی که پس از 30 ـ 40 سالگی کور نباشد، تقریباً نادر بود. یک «توالت» بهداشتی وجود نداشت. توالت‌ها به کوچه راه داشتند و محتویات آن‌ها در جوی‌ها جاری بود. چه بگویم؟ خودت می‌توانی وضع مرا در آن محل مجسم کنی. به هر حال شروع به کار کردم قبلاً تنها وسیلة درمان دندان مردم آن‌جا « دلاک‌»‌ها و « آهنگر»ها بودند که با وسایلی بی‌نهایت کثیف و بدون هیچ اطلاعی، فقط دندان‌های مردم را می‌کشیدند و بعضی پیامدهای آن را شاهد بودم که حتی به مرگ بیمار انجامیده بود. با هزاران زحمت و مراجعات مکرر به مرکز، وسایل دندانپزشکی به آن جا بردم. هواپیما نداشت و با چه مشکلاتی به تهران می‌آمدم و وسایل را می‌بردم. شروع به درمان بیماران کردم و اولین دندانی که کشیدم مردم فهمیدند، می‌توان دندان کشید، بدون این که تا آستانة مرگ پیش رفت! مردم خیلی راضی شدند و دل‌شان می‌خواست که هر چه ممکن است مرا خوشحال کنند. مرتب به مهمانی دعوت می‌شدم و اگر نمی‌رفتم می‌رنجیدند و لذا من هم می‌رفتم. با تمام نارسایی‌های بهداشتی و بدی آب و هوا می‌ساختم، تابستان‌ها واقعاً جهنم بود. (بیش از دو تابستان آن جا نبودم) کم‌کم مردم فهمیدند من نماز نمی‌خوانم. اول به نظرشان «کافر» آمدم و یک‌باره تعداد مراجعین به بخش دندانپزشکی تقریباً به «صفر» رسید. (مطب نداشتم). وقتی از رئیس بهداری علت کم شدن بیماران خود را پرسیدم، گفت؛ به این دلیل است که نماز نمی‌خوانی. توضیح دادم که او خود می‌داند من مسلمان و ملزم به رعایت مراسم مسلمین نیستم. بالاخره چند نفر از شیوخ شهر به من مراجعه کردند و علت نخواندن نماز را پرسیدند، که گفتم من مسیحی هستم. برایشان توضیح دادم که «‌اهل کتاب» هستم و قرآن مسلمین هم ما را به عنوان «‌اهل کتاب» معرفی کرده است. کمی بیمار زیادتر شد، ولی دیگر مرا به مهمانی دعوت نمی‌کردند، چون مرا «‌نجس» می‌دانستند. من هم اهمیت نمی‌دادم و به کار خود مشغول بودم. ولی مردم دل‌شان می‌خواست بیش‌تر به من مراجعه کنند که همان «نامسلمان»‌بودن من مانع می‌شد. بعضی شیوخ و روحانیون به من مراجعه و به دین اسلام دعوت کردند و چون علاقة‌ مرا به معالجه بیماران می‌دانستند، می‌گفتند اگر مسلمان شوی همه به تو مراجعه خواهند کرد و من به آن‌ها توضیح می‌دادم که معالجه کردن من منافاتی با دینم ندارد. ولی آن‌ها نمی‌پذیرفتند. یک روز نامه‌ای به دستم رسید که مرا برای شرکت در یک مهمانی دعوت کرده بودند. خیلی تعجب کردم، ولی به هر حال در روز موعود (که تقریباً یک هفته پس از ارسال دعوت‌نامه بود) به محل مزبور که خانه یکی از شیوخ مشهور بود، رفتم. وسایل پذیرایی مفصلی تهیه دیده و تعداد زیادی از سرشناسان شهر را هم دعوت کرده بودند. همان جا دوباره بحث مسلمانی و دعوت مرا به این دین تجدید کردند که من هم همان جواب‌های قبلی را دادم. ناگهان چند مرد قوی به سر من ریختند، دست و پایم را گرفتند و مرا در رختخوابی که از قبل تهیه کرده بودند خواباندند. آن قدر مرا محکم گرفته بودند که امکان کوچک‌ترین حرکتی را نداشتم. شلوار از پایم بیرون آوردند و یک «دلاک» که از قبل آماده شده بود مرا «ختنه» کرد!! از شدت درد و عصبانیت بی‌هوش شدم و وقتی به هوش آمدم، در درمانگاه خودمان بستری بودم و «سرُم» به دستم وصل بود. دچار خونریزی شدم. خوشبختانه با مصرف مقدار زیادی «آنتی بیوتیک» از عوارض عفونت و آلودگی تیغ دلاک جلوگیری شد. همان‌ جا فهمیدم که هنگام بی‌هوشی به علامت «نومسلمانی» من طبل و نقاره هم می‌نواختند و بین حاضران شیرینی پخش می‌کردند! به محض این که توانستم حرکت کنم به تهران آمدم. مدتی است در تهران و اکنون در حضور تو هستم! حرف‌هایش تمام شد.

    دوست عزیزم! شرح حالت را نوشتم. ممکن است هنوز! زنده باشی و مخالفتی با این نوشته نکنی. ممکن است زنده و مخالف باشی و حتی بخواهی به « دادگستری» شکایت کنی. اطمینان دارم که با آن « سرعتی»! که در تو سراغ دارم، تا بخواهی این قضیه را دنبال کنی، هر دو نفر ما «‌خدا بیامرز» شده‌ایم! و ادامه دعوا به آن دنیا کشیده می‌شود!

  • از وبلاگ آذرایران


اصلان آذراوغلو