آذر نغمه سی


 

خطر به خاطر ایران

  • سید جواد حسینی
  • مبارزه فرهنگی - سیاسی اقبال آذر - موسیقی دان بزرگ ایران با بیگانه پرستان و اشغالگران در زمان اشغال آذربایجان

در سوم شهریور سال 1320، بر اثر عوارض جنگ جهانی دوم، ارتش سرخ شوروی، وارد تبریز شد و تمام خطّة آذربایجان، تحت نفوذ و اشغال نیروهای شوروی که غالباً افسران آن قفقازی بودند، قرار گرفت. «‌ارتش سرخ شوروی، با رفتار صمیمانه و دوستانه با مردم تبریز و اهداء کمک‌های انسانی، از جمله مواد غذایی، واکسیناسیون مردم در برابر بیماری‌های خطرناک، فراهم نمودن تسهیلات آموزشی برای جوانان آذربایجان، مبادلة هنرمندان بین بادکوبه و تبریز، ... درصدد برآمده بود تا با فریب‌ افکار عمومی، احساسات ضدروسی را در مرزهای جنوبی شوروی، بی‌اثر سازد». « به همین جهت؛ در تاریخ بیست و پنج آبان ماه سال 1320 ، فرماندهی نیروی سرخ، از استاندار وقت، می‌خواهد چند نفر از اهالی تبریز و کارمندان ادارات به عنوان میهمان دولت جماهیر شوروی، به مدت ده روز به بادکوبه رفته و مراجعت نمایند، که اقبال آذر نیز از جمله اشخاص بود که برای این مسافرت درنظر گرفته شده بود» (1) . « اقبال آذر که از وجود روس‌ها در خاک ایران رنج می‌برد، دعوت آنان را نپذیرفت و گفت: چگونه من به میهمانی روس‌ها بروم در حالی که خاک ما در اشغال آنهاست» (2). « آنها سعی داشتند به هر نحوی که شده، اقبال آذر را برای رفتن به این مسافرت راضی نمایند و چون اقبال آذر در این ایّام از وضعیت بد معیشت رنج می‌برد، به او پیشنهاد می‌کنند که اگر این دعوت را قبول نماید، یک کامیون قند، ـ که بسیار نایاب بود ـ برایش بدهند تا از طریق فروش آنها، به زندگیش سر و سامان بدهد. ولی اقبال آذر که روحی بزرگ و سری پرشور داشت، به هیچ سودایی خود را نفروخت»(3).

« در سال 1321 شمسی، سلیمان رستم‌اوف (از ایرانشناسان شوروی که گفته می‌شود جاسوس زبردستی بوده است)، که با دوستان هنرمند خود به تبریز سفر کرده بود، در مقاله‌ای با عنوان « خاطره‌های کهنه، دوباره نو شد...»، ابوالحسن خان اقبال آذر را استاد و خوانندة همیشه جوان نامیده و در مورد ملاقات خود با اقبال آذر و نحوة خوانندگی او، می‌نویسد:

با استادان موسیقی آذربایجان، بلبل محمداوف، حقیقت رضایئوا، علی‌اوسط صادق اوف، یاور کلانترلی و سایرین، برای دیدار دوستانه به تبریز رفته بودیم. در یکی از مدارس که گروه ما برنامة کنسرت داشت، خبر دادند که ابوالحسن خان قرار است برنامه اجرا نماید. در این موقع، بُلبُل (خوانندة مشهور اهل ایران شمالی)، صورتش را در بین دو دستش گرفت و با هیجان پرسید: سلیمان! من چکار کردم؟ پرسیدم، چه شده مگر؟ جواب داد: آیا می‌دانی ابوالحسن خان چه کسی است؟ گفتم، خیر نمی‌دانم. گفت: این مشهورترین خوانندة شرق است، من در مجلس، به جای تصنیف باید دستگاه می‌خواندم ... حالا گذشته ... سالن از کف‌زدن‌های جمعیت لرزید. بلی، این ابوالحسن خان بود که وارد صحنه می‌شد. او، نخست با خواندن غزل ترکی (زلفونوباس یاراما، قویما منی قان آپارور)، در دستگاه سگاه، برنامة خود را آغاز نمود. همه در سکوت عمیق فرو رفته بودند. او، واقعاً یک خوانندة معجزه‌گری بود. در حین خواندن، علامتی حاکی از عذاب و فشار در سیمایش مشاهده نمی‌شد. لب‌ها و چشم‌هایش و در یک کلام، صورتش غرق تبسّم بود. سپس، ابوالحسن خان، بُلبُل را با صمیمت و مهربانی تمام در آغوش گرفت و بوسید»(4).

« اقبال آذر، در هفتم تیر ماه سال 1321، با صدور حکمی از سوی وزارت کشور، به ریاست کارگزینی شهرداری تبریز، منصوب شد» (5). سپس « در دوم اردیبهشت ماه سال 1323، هنگامی که آقای غلامرضا الهامی ـ رئیس شهرداری تبریز ـ به خاطر همکاری با شوروی‌ها، از کار خود معزول شد» (6)؛ « اقبال آذر، از سوی وزارت کشور، برای مدتی به کفالت شهرداری تبریز، تعیین گردید»(7).

« در سال 1944 میلادی (1323 شمسی)، که نیروهای شوروی و بیگانگان در خاک ایران جولان می‌دادند، یک گروه از هنرمندان موسیقی ایران شمالی (آذریهای قفقاز)، خان شوشینسکی (خواننده)، حاجی محمداوف (نوازندة تار)، حافظ میرزاعلی اوف (نوازندة کمانچه) و الله‌یار جوانشیراوف (نوازندة تار)، به منظور اجرای کنسرت به ایران آمدند و در شهرهای تهران، تبریز، اردبیل، قزوین، رشت و چند شهر دیگر، به اجرای کنسرت پرداختند» (8). « در سفری که این گروه به تبریز داشتند، اقبال آذر، کفیل شهرداری تبریز بود و هنرمندان میهمان را با صمیمیّت خاصّی، استقبال نمود و به منظور هر چه بهتر برگزار شدن کنسرت آنها، از هیچ اقدامی مضایقه ننمود و به قابلیّت و مهارت استادان موسیقی، به ویژه به هنرنمایی خان شوشینسکی، ارزش خاصی قائل شده بود» (9). « حاجی محمداوف ـ تارزن معروف باکو ـ در کتاب خاطرات خویش، از سفر خود و همراهانش به تبریز و ابوالحسن خان اقبال آذر، چنین یاد می‌کند:

 در مسافرت 1944 به ایران، در تبریز، گروه هنری ما را به یک مهمانی دعوت نمودند. در این ضیافت، ابوالحسن خان اقبال آذر ـ خوانندة مشهور آذربایجان ایران ـ نیز حضور داشت. بعد از تشریفات لازم، از خان شوشینسکی درخواست نمودند. در این ضیافت، ابوالحسن خان اقبال آذر ـ خوانندة مشهور آذربایجان ایران ـ نیز حضور داشت. بعد از تشریفات لازم، از خان شوشینسکی درخواست نمودند با نوازندگی من، آواز بخواند. خان شوشینسکی نیز آوازی را در دستگاه «سه‌گاه» به نحو زیبایی ایفا نمود و مدعوین از جمله ابوالحسن خان، از صدای زیبا و رسای وی تمجید فراوان نموده و به شدت مورد تشویق قرار دادند. سپس مدعوین از ابوالحسن خان درخواست نمودند با نوازندگی من، دستگاه « شور» را اجرا نماید. این خوانندة 74 ـ 75 ساله، از جا برخاست و چنان شوری خواند که همه را در حیرت فرو بُرد. سپس، ابوالحسن خان از خان شوشینسکی، سراغ سیّد شوشینسکی را گرفت و پرسید: ( آیا باز هم می‌خواند؟). از اینکه اطّلاع یافت ایشان سولیست فلارمونیا است، خوشحال شد و سفارش نمود (مواظبش باشید و قدرش را بدانید. در دنیای شرق، خواننده‌ای نظیر او جود ندارد). تعریف و تمجید سیّد، آن هم به وسیلة هنرمندی چون ابوالحسن خان اقبال آذر، موجب فخر و مباهات سیّد و دوستداران موسیقی ایران گردید»(10).

« در مرداد ماه 1324، که هیئت ارکستر انجمن موسیقی ملّی به سرپرستی روح‌الله خالقی، به تبریز آمد؛ اقبال آذر در [مقام کفیل شهرداری تبریز]، برای پیشرفت کنسرت‌های انجمن، کمک‌های شایسته نمود»(11).

« از سال 1323 به این طرف، همواره در روزنامه‌های محلی وابسته به روس‌ها، مقالات تند و زننده راجع به ایران و وضعیات آذربایجان درج و منتشر می‌شد»(12). علاوه بر این اقدامات، « روس‌ها ضمن اینکه مانع از اقدامات نیروهای تأمینه در آذربایجان بودند، به طرق مختلف می‌کوشیدند که مردم آذربایجان را به سوی خود جلب سازند و همچنین با دست‌های غیرمستقیم می‌کوشیدند تا ضمن مبارزه با زبان ملی و تاریخی ایرانیان یعنی زبان فارسی، زبان ترکی روز ‌به روز بیشتر رواج یافته و با این اسلحه، ملیّت آذربایجانی را غیرایرانی معرّفی نمایند و برای این منظور، می‌کوشیدند تا اشخاص خوشنام را با خود همدست ساخته و از نفوذ آنها در میان مردم استفاده نمایند. یکی از این افراد برجسته که مورد توجه روس‌ها واقع شده بود و او را برای اجرای نقشه‌های خود مناسب دیدند، ابوالحسن خان اقبال آذر بود» (13). « لذا یک شب [در سال 1324]، مهمانی مفصّلی با حضور ابوالحسن خان اقبال آذر (کفیل شهرداری تبریز)، سرتیپ علی‌اکبر درخشانی (فرمانده لشگر آذربایجان)، اسمینو نیکلا (کنسول شوروی) و عده‌ای از رجال آذربایجان و جیره‌خواران سفارت شوروی، در سالن عمارت شهرداری تبریز، برگزار می‌گردد. در این مهمانی، اشغالگران، برای اینکه بتوانند آذربایجانی‌ها را به طرف خود جلب نمایند و موافقت اقبال آذر را با نهضت تحمیلی به رُخ ملّت بکشند، وی را به خواندن آواز ترکی وادار می‌نمایند. اقبال آذر، هر چه می‌خواهد قبول نکند، آنها ول نمی‌کنند. بالاخره اجباراً در صحنه نمایان می‌شود». « اقبال آذر، به خاطر علاقه‌ای که به استقلال واقعی مملکت خود داشت و نیز مخالف هر گونه مداخلة اجنبی بود، لذا فرصت را مغتنم شمرده، به جای خواندن اشعار ترکی، با حال بغض و گریه، شعر مهیّج ذیل را که معلّق به شاعر ملی ایران، ابوالقاسم عارف قزوینی است، خواند:

لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست

چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست

چه شد که مجلس شورا نمی‌کند معلوم

که خانة خانة غیر است یا که خانة ماست؟» (14).

« اقبال آذر، پس از خواندن این اشعار، گریست و کلام آتشین عارف، چون برقی لامع، در دل‌های حسّاس شعله افکنده و احساسات وطنی و ملّی میهن‌پرستان آذربایجانی حتّی مهاجرین قفقازی را به  هیجان آورد» (15). « اشعار فوق، که معنی استقلال‌طلبی و آزادیخواهی را در برداشت، خوش‌آیند حضّار ذی‌نظر واقع بخصوص وطن‌فروشان فرقة دمکرات نمی‌شود و این خود به ضرر اقبال آذر بوده است، زیرا او در این قضیه با مقدّرات خود بازی نمود»(16). «‌سرانجام، اقبال آذر مجبور گردید مخفیانه توسّط عدّه‌ای از طرفدارانش، سالن را ترک کرده و به خانة خود بازگردد و از یک خطر قطعی که هیچ کس امید آن را نداشت، نجات یابد» (17) . « آنشب، احساسات مردم آذربایجان در محبت به میهنشان ایران و نفرت از بیگانگان اشغالگر و عوامل آنها  به اندازه‌ای شدید بود که جیره‌خواران سفارت شوروی، در خانه‌های خود مخفی گردیدند»(18).

خودِ اقبال آذر، ماجرای میهمانی مزبور را چنین تعریف می‌کند:

« بنده در بلدیه بودم، جمعی آقایان اینجا بودند، بنده خودم نیز آن وقت رئیس شهرداری بودم. آمدند از بنده خواهش کردند که شما باید برای ما بخوانید. من گفتم: والله، تنها، بی‌ساز نمی‌شود خواند. ولم نکردند، اصرار کردند، به من گفتند، تو ترکی، باید ترکی بخوانی! من گفتم: من ایرانی‌ام. آنها گفتند: ترکی. من جواب دادم ؛ ایرانی هستم... بنده شروع کردم شعر مرحوم عارف را خواندم:

لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست

چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست...

و بعد شروع کردم به گریه کردن. بعد از گریه کردن، مردم به شدت احساس وطن‌پرستی، از خودشان بروز دادند و گفتند باید یک پولی جمع بشود. پول جمع کردند و قریب پنج ـ شش هزار تومان، پول جمع شد، من خودم رفتم عرض کردم، آقایان محترم، ابوالحسن اقبال پول نمی‌گیرد، این پول مال بینوایان است. آنجا، می‌خواستند بنده را ترور بکنند. من، چون ترسی ندارم در دنیا؛ در زندگانی خودم هیچ ترسی نداشته و نخواهم داشت. من خودم ایرانی هستم و ایران را دوست دارم و مملکتم را دوست دارم و دروغ هم عرض نمی‌کنم. این قضیة من بود. بعد بالاخره من آمدم، یک سرود ملّی هست [ایران هنگام کار است...]، گفتم: از آن وقت شما برای من التماس می‌کردید بخوانید، حالا من برای شما می‌خوانم و من شروع کردم در بیات اصفهان، آن سرود ملی ایران را برایشان خواندم»(19).

 

یادداشت‌ها

1. ن . ک . : سند شمارة (25) در کتاب حاضر.

2. از اظهارات جمشید اقبال آذر، نوادة استاد ابوالحسن اقبال آذر، به نگارندة سطور از سال 1373 تا سال 1380.

3. پیشین.

4. فریدون شوشینسکی: هنرمندان موسیقی ایران شمالی، ص 201.

5. ن . ک. : سند شمارة (26) در کتاب حاضر.

6. خانبابا بیانی: غائلة آذربایجان، ص 128.

7. ن.ک.: سند شمارة (24) در کتاب حاضر.

8. فریدون شوشینسکی: یادنامة‌ خان شوشینسکی، ص 19.

9. هنرمندان موسیقی خلق آذربایجان، ص 198.

10. فریدون شوشینسکی: یادنامة‌ سیّد شوشینسکی، صص 100 ـ 102.

11. روح الله خالقی: سرگذشت موسیقی ایران، جلد اول، ص 352.

12. غائلة آذربایجان، ص 91.

13. محمدرضا خلیلی عراقی: خاطرات سفر آذربایجان و کردستان، ص 23.

14. نصرت الله فتحی: وارث باربد یا اقبال السّلطان، ص 16./ نجفقلی پسیان: مرگ بود بازگشت هم بود، ص 59./ مجلة چنگ: دی ماه 1325، ص 2.

15. برگرفته از کاست صوتی ـ دربارة عارف قزوینی./ مجلة چنگ: دی ماه 1325 ، ص 2.

16. وارث باربد یا اقبال السّلطان، 16.

17. مجلة چنگ: دی ماه 1325، ص 16.

18. خاطرات سفر آذربایجان، ص 24.

19. برگرفته از مصاحبة استاد اقبال آذر با رادیو تبریز در سال 1342، که نوارکاست این مصاحبه را آقای ستّار جنیدی، از سرِ لطف در اختیار بنده گذاشتند.

 

در تندباد حوادث

·       سیدجواد حسینی

« در شهریور سال 1324، مشتی مزدور و بیگانه‌پرست که از سوی دولت جماهیر شوروی حمایت می‌شدند، حزبی را با نام « فرقة دموکرات آذربایجان»، به قصد مبارزه با حکومت مرکزی و تجزیة آذربایجان، در تبریز تشکیل دادند و با وعده‌های دروغینِ اصلاح امور، رفع مفاسد و ترفیه حال طبقات محروم، مردم آذربایجان را اغفال کردند. فرقة دموکرات با حمایت گستردة شوروی، روز به روز پیشرفت نمود و قوّت گرفت، تا اینکه در روز بیست و چهارم آبان سال 1324، بر علیه حکومت مرکزی قیام مسلّحانه نمود و سرانجام در روز بیست و یکم آذر 1324، قدرت حاکمیت را در آذربایجان به دست گرفت»(1).

« [ در این ایّام، اقبال آذر همانند دیگر مردم آذربایجان،] رنگِ ملّی بودن آنها را باور نموده و گمان می‌بُرد این بار نیز مانند نهضت مشروطیّت، آذربایجان برای آزادی سایر استان‌ها پیشقدم شده و این نهضت ترقی خواهانه‌ای‌ست»(2). «‌تصوّر می‌کرد که، سرانِ فرقه، خیال خدمتگزاری به میهن را دارند»(3)، « زیرا آنها، خواستار حکومت ملّی با حفظ استقلال و تمامیّت ایران و حفظ حقوق آذربایجانی در دایرة دولت ایران بودند»(4).

با برقراری حاکمیت فرقة دموکرات و «‌انتصاب آقای آتش‌خان بیات ماکو، به شهرداری تبریز، در دهم دی ماه 1324 »(5)، « اقبال آذر، از کفالت شهرداری تبریز برکنار و به ریاست کارگزینی شهرداری، منصوب گردید»(6).

اقبال آذر، در هشتم اسفند 1324، به دستور محمد بیریا ـ وزیر معارف و اوقاف حکومت ملی آذربایجان ـ و تقاضای آقای رسّام موزع‌زاده ـ رئیس ادارة هنرهای ظریفه (اینجه صنعتلر اداره‌سی) ـ از ریاست شهرداری تبریز، اقبال آذر از خدمت کردن در ادارة شهرداری معذور، و به ریاست شعبة موسیقیِ ادارة‌ هنرهای ظریفه، برگزیده گردید، تا علاقه‌مندان به هنر موسیقی، بتوانند از معلومات وی استفاده نمایند.(7) « اقبال آذر، در تکوین مراکز فرهنگی و هنری با مسئولان ادارة مزبور، همکاری صمیمانه‌ای نمود» (8) و «‌از ششم خرداد 1325، با دایر کردن کلاس مخصوص آواز ایرانی در ادارة هنرهای ظریفه، به تدریس آواز ایرانی پرداخت»(9).

«عیوض صادق‌زاده، همکار نزدیک ابوالحسن‌خان اقبال آذر در ادارة هنرهای ظریفه، به تاریخ 7/6/1325، در مقاله‌ای تحت عنوان « موسیقی آذربایجان ایران و هنرمندان آن»، دربارة اقبال آذر و هنر آوازخوانی او، می‌نویسد:

ابوالحسن خان اقبال آذر، اکنون مشهورترین هنرمند موسیقی آذربایجان ایران است. ابوالحسن خان که دوران پیری را می‌گذراند، شهرت خوانندگی‌اش به سی ـ چهل سال پیش برمی‌گردد. او، همزمان با خوانندگان مشهور آذربایجان شوروی (ایران شمالی) نظیر جبار قاریاغدی اوغلو، علعسگر عبدالله‌یئف و سید شوشینسکی، به عرصة هنر گام نهاده و شهرت به سزایی کسب نموده است. ابوالحسن خان، استاد مسلّم موسیقی مقامی است و می‌توان گفت که از معدود بنیانگذاران مقام کلاسیک به شمار می‌رود. ابوالحسن خان، ضمن ایفای مقام‌ها، سعی می‌کند ظریف‌ترین جهات و نکات آن را به شنونده انتقال دهد. ابوالحسن خان، به هنگام خوانندگی، برخلاف سایر خواننده‌ها، دایره به دست نمی‌گیرد و نمی‌نشیند. بعضاً نیز، به خاطر اینکه تار و کمانچه، مخلِّ مَلاحت صدایش نشود، بدون همراهی ساز می‌خواند» (10).

با توجه به نوشتة آقای محمدحسن عذّاری به تاریخ یکشنبه 27/5/1325، که در روزنامة‌ آذربایجان (روزنامة ارگان فرقة دمکرات)، درج شده است، نشان می‌دهد که اقبال آذر، تا این تاریخ، در ادارة هنرهای ظریفه، به تدریس آواز مشغول بوده است.(11) « مدتی بعد از این تاریخ؛ اقبال آذر، به نیّات پلید گردانندگان فرقة دمکرات پی بُرد و دانست که گرفتار خیانت گردیده است. زیرا پیشه‌وری و سران حکومت وی، می‌خواستند با طرد زبان فارسی از جامعة‌ آذربایجان و رسمیّت دادن به زبان ترکی در این استان، آذربایجان را از سایر نقاط ایران جدا سازند» (12).

« اقبال آذر را نیز، تحت فشار قرار داده بودند که به هنگام تدریس آواز، از اشعار ترکی استفاده نماید. ولی اقبال آذر که، فردی ایراندوست و میهن‌پرست بود و علاقة شدیدی به آزادی فردی و استقلال فکری داشت، زیر بار این خیانت بزرگ نرفت و همکاری با حکومت پوشالی فرقة دموکرات‌ را نپذیرفت و از ریاست شعبة موسیقی ادارة هنرهای ظریفه، استعفا نمود. ولی گردانندگان خاین فرقة‌ دمکرات، دست بردار نبودند و به طُرُق مختلف اقبال آذر را به همکاری دعوت می‌کردند. یک روز، بُلبُل محمداوف (خوانندة اپرای باکو)، را نزد اقبال آذر فرستادند تا از وی بخواهد، ریاست شعبة موسیقی ادارة‌ هنرهای ظریفه را به عهده بگیرد و نیز به هنگام تدریس و خواندن آوار، از اشعار ترکی استفاده نماید. برخوردهای صمیمانه و اصرار فراوانِ بُلبُل محمداوف، میسّر واقع نشد و اقبال آذر تقاضای او را نپذیرفت. روز بعد، بُلبُل، به سراغ اقبال آذر رفت و با ناراحتی و به طور جدّی از وی پرسید که، دلیل این کار تو چیست که اصرار داری حتماً باید اشعار فارسی بخوانی، مگر پروردة آذربایجان نیستی؟ اقبال آذر، پاسخ می‌دهد: به دلیل آنکه، عقدنامة‌ مادرم به زبان فارسی نوشته شده و علاقه به این زبان ملّی، در روح و جسم من ریشه دوانیده است و درست است که عاشق آذربایجانم، ولی ایرانی هستم...» (13).

« این جریانات و اختلاف‌نظرها، موجب می‌شود که جان اقبال آذر به خطر بیفتد» (14). « اما با اقداماتی که از طرف محمد‌بیریا [وزیر معارف و اوقاف آذربایجان] و زین‌العابدین قیامی [رئیس کل دیوان تمیز]، برای نجات اقبال آذر انجام گرفت؛ اقبال آذر، ناخواسته مجبور به ترک آذربایجان و خانواده‌اش گردید و راهی تهران شد» (15). بدین‌گونه اقبال آذر، این هنرمند بزرگ از آذربایجان تبعید شد.

« اقبال آذر، در تهران، به خانة سرهنگ روح‌الله خادم آزاد، که از دوستانِ دیرین وی بود، رفت و مدتی را میهمان او گردید»(16). تا اینکه، نیروهای ارتش ایران، برای بیرون راندن متجاسرین از خاک میهن، در اوایل آذر 1325، دست به عملیات زدند. « که در این زد و خوردها، افراد محلی مانند سواران اقبال آذر، یونس آقاجانی، ایراج دارائی و علی درامی، کمک‌های مؤثری به نیروهای دولتی کردند».(17) بالاخره در روز 22 آذر همین سال، تبریز به دست نیروهای ارتش ایران فتح شد و اقبال آذر در میان نیروهای دولتی، وارد تبریز شد و پس از خاتمة‌ غائله، دوباره به ریاست کارگزینی شهرداری تبریز منصوب شد و به خدمات سابق خود ادامه داد.(18)

«‌بعد از غائلة آذربایجان، محمدرضا پهلوی، در مورّخ یکشنبه 3 خرداد 1326، به منظور دیدار از آذربایجان به تبریز سفر نمود. در این سفر؛ آقای علی منصور (استاندار آذربایجان)، تیمسار سپهبد شاه بختی و تیمسار سرلشگر ضرابی، از ملتزمین رکاب بودند. روز دوشنبه طبق وقتی که قبلاً تعیین شده بود؛ نمایندگان آذربایجان، قضات و رؤسای ادارات، اعضای اطاق بازرگانی و عدّه‌ای از محترمین و طبقات مختلف مردم تبریز، در تالار بزرگ عمارت شهرداری تبریز، با لباس رسمی حضور یافته بودند تا با شاه دیدار نمایند» (19). «‌در این مراسم، [اقبال آذر نیز به عنوان رئیس کارگزینی شهرداری]، حضور داشت. موقعی که شاه، نسبت به وی تفقد می‌نماید، آقای میرزا علی هیئت (پدر دکتر جواد هیئت!) که در این سفر سمت ترجمان مستدعیات اهالی را داشت، جلوتر آمده به عرض می‌رساند که: قربان! اقبال‌السّلطان هنوز هم به خانوادة‌ قاجاریه وفادار است! اقبال آذر بلافاصله جواب می‌‌دهد: برای آن که با نان و نمک آنها بزرگ شده‌ام و حق نمک خوارگی را نباید فراموش کرد. شاه تصدیق نموده و بعد آقای میرزاعلی هیئت به همراه تبسّمی اضافه می‌کند که، ضمناً آقای اقبال السّلطان آزادیخواه هم هستند. در این موقع، شاه تبسّمی نموده و چیزی نمی‌گوید»(20).

«‌روز پنجشنبه یازده تیر 1326، شهرداری تبریز، جمعی را برای صرف شام در کافة شهرداری که در استخر شاهی دائر بود، دعوت کرده بود. در این میهمانی، آقای علی منصور (استاندار آذربایجان)، صفا حائری (رئیس کار و تبلیغات)، هدایت‌الله کلانتری (شهردار تبریز) و تیمسار سرلشگر ضرابی نیز حضور داشتند. در این میهمانی، ابوالحسن خان اقبال آذر نیز همراه دوستان هنرمندش محمود فرنام و روح‌الله خالقی، جزو مدعوین بودند. اقبال آذر، بنا به درخواست حاضرین، به همراه ویلن خالقی و دایرة فرنام، آوازی را در دستگاه «شور» اجرا نمود و در خاتمه، تصنیفی از مرحوم عارف قزوینی را خواند. در این میهمانی، از خدمات آوازخوانی اقبال السّلطان در ایّام سختی، تقدیر به عمل آمد»(21).

اقبال آذر، یکی از طرفداران جبهة ملی و علاقه‌مندان دکتر محمد مصدّق بود. در روز ملی شدن صنعت نفت به تاریخ 29 اسفند 1331، اقبال آذر در جشنی که توسط اعضای جبهة ملی در تالار فرهنگ دبیرستان فردوسی تبریز برگزار شده بود، شرکت کرده و به آوازخوانی پرداخت. او با خواندن اشعار مناسب روز، حضّار را تحت تأثیر قرار داد. عدّه‌ای از مردم که نتوانسته بودند بلیط ورودیّه تهیّه کنند و به داخل سالن راه یابند، در پیاده‌روی طرفین خیابان اجتماع کرده و از بلندگو صدای اقبال آذر را استماع می‌کردند.(23).

اقبال آذر، در اوج مبارزات سیاسی در کنار دکتر مصدّق بود و در سال‌های بعد از سقوط دولت دکتر مصدّق در 28 مرداد 1332 نیز، وفاداری خود را به نهضت ملی حفظ کرد. « او در نامه‌ای جالب و پراحساس که در مورّخ 22 اسفند 1332، برای تبریک عید خطاب به فرزند دکتر مصدّق نگاشت، ارادت و جان‌نثاری خود را نسبت به دکتر مصدّق اعلام داشت. اقبال آذر در این نامه، یک بیت شعر را که وصف حال دکتر مصدّق بود، با خط درشت و مشکی عالی، به عنوان تبریک عید، تقدیم ایشان نمود:

به شب‌نشینی زندانیان برم حسرت

که نقل مجلسشان دانه‌های زنجیر است

وقتی این نامه تقدیم دکتر مصدّق گردید، ایشان نامه را خواند و چون به بیت مورد نظر رسیدند، اشک در دیده کردند»(24).

در مرداد سال 1334 شمسی، استاد ابوالحسن صبا و استاد عبدالله خان دوامی، به منظور دیدار با شهریار و استاد ابوالحسن خان اقبال آذر، به تبریز آمدند و در هتلِ «سپید» این شهر، اقامت نمودند. اقبال آذر، در مدّت اقامت مهمانان هنرمند تبریز، آنان را به خانة خود دعوت کرد و در این دیدار صمیمانه، بنا به خواهش ابوالحسن صبا، به خواندن آواز با ویلن او پرداخت.(25)

 

یادداشت‌ها

1. سرلشگر احمد زنگنه: خاطراتی از مأموریت‌های من در آذربایجان (از شهریور ماه 1320 تا دی ماه 1325)، ص 8. / نجفقلی پسیان: مرگ بود بازگشت هم بود، صص 76 ـ 124.

2. نجفقلی پسیان: مرگ بود بازگشت هم بود، ص 22.

3. محمدرضا خلیلی عراق: خاطرات سفر آذربایجان و کردستان، ص 25.

4. مرگ بود بازگشت هم بود، ص 62.

5. ن . ک .: سند شمارة‌ (35) درکتاب حاضر. (لیست شهرداران تبریز)

6. پیشین .

7. ن . ک .: سند شمارة‌ (29) در کتاب حاضر.

8. فریدون شوشینسکی: هنرمندان موسیقی خلق آذربایجان، ص 198.

9. روزنامة‌ آذربایجان: شمارة‌ 209، دورة‌ دوم، دوشنبه 6 خرداد 1325، ص 3.

10. هنرمندان موسیقی خلق آذربایجان، صص 198ـ‌199.

11. روزنامة‌ آذربایجان: شمارة  277، یکشنبه 27 مرداد 1325، ص 3.

12. خاطرات سفر آذربایجان، ص 11. / مرگ بود بازگشت هم بود، ص 62.

13. نصرت‌الله فتحی: وارث باربد یا اقبال السّلطان، ص 17. / نصرت الله فتحی: « مرگ اقبال آذر یا مرگ استادترین هنرمند در موسیقی اصیل ایرانی»، مجلة یغما: شمارة‌ مسلسل 275، شمارة‌ پنجم، مرداد 1350، سال بیست و چهارم.

14. وارث باربد یا اقبال السّلطان، ص 17.

15. از اظهارات جمشید اقبال آذر، نواده استاد ابوالحسن اقبال آذر به نویسنده

16. پیشین

17. مرگ بود بازگشت هم بود، ص 265

18. مرگ بود بازگشت هم بود، ص 252/ وارث باربد یا اقبال‌السطان، ص 17/

19. روزنامة‌ تبریز: یکشنبه 3 خرداد 1326.

20. نصرت‌الله فتحی : وارث باربد یا اقبال السّلطان ، ص 13.

21. روزنامة‌ تبریز: سردبیر حسین امید، سال سی و هشتم، شمارة 141، شنبه 13 تیر ماه 1326، ص 1.

22. ن . ک. : سند شمارة (34) درکتاب حاضر.

23. از گفت‌وگوی نگارندة سطور با آقای اکبر مدرّس اول ـ دبیر جبهة ملّی در آذربایجان و مدیر روزنامة‌ آذربایجان آینده ـ در سال 1375.

24. جلیل بزرگمهر: دکتر محمد مصدّق در دادگاه تجدید نظر نظامی، ص 23.

25. از گفت‌وگوی نگارندة سطور با جمشید اقبال آذر از سال 1373 تا سال 1380.


اصلان آذراوغلو