ملاقات عباس میرزا با گریبایدف

 

جریان ملاقات عباس میرزا و گریبایدوف در ضرابخانه قاجار

 

 

شمع هایی که آب شدند!

 

  • یوری نیکلایویچ تینیانوف

                                                                                                                    ترجمة‌ مهدی سحابی

 

عباس میرزا گریبایدوف را به ضرابخانه دعوت کرده بود.

گریبایدوف شانه بالا انداخت، لبخندی بر زیرکی شاهزاده زد و راه همیشگی خانة ‌او را در پیش گرفت.

فراشها با چوب به پشت رهگذران و فضولها می‏کوفتند. و او مانع آنان نمی‏شد: تشخص.

برج قصر و بالاخانه آن را طوری نگاه کرد که گویی بندرگاه مسکو باشد. بر فراز بالاخانه طبل‏های کهنه دیده می‏شد و سربازهایی نگهبانی می‏دادند که بیشتر به رهگذران بیکارة خیابان شبیه بودند تا سرباز.

از در کوچک و جنبی قصر وارد شد و در  هشتی چهارگوش خان‏هایی را دید که منتظر او بودند. از تالار آجر فرش فراشها گذشت و به حیاط مربعی رسید که در آن خان‏های دیگری منتظرش بودند و به همراهیانش پیوستند. از دیوانخانه گذشت و در آنجا نیز دو خان دیگر به همراهانش اضافه شدند. از حیاط چهارگوش او را به حیاط هشت گوشی راهنمایی کردند. پنجره‏های عظیمی با شیشه‏های رنگی، نور خورشید را به مانند شهر فرنگی به بازی می‏گرفت. سپس از هشتی و حیاط کوچک دیگری گذشتند. به اتاق کوچکی وارد شدند که ضرابخانة عباس میرزا بود.

با آنکه در به اندازة کافی بلند بود، گریبایدوف سر خم کرد و داخل شد.

تمامی ضرابخانه در اتاقی جا گرفته بود. پس از آنهمه آفتاب و شهر فرنگ، اتاق نیمه تاریک به نظر می‏رسید و خنک بود. چون کف آن از خاک بود.

عباس میرزا بر تخت چوبی ساده‏ای نشسته بود. بدون آنکه دهان بگشاید به گریبایدوف، اشاره کرد که بنشیند. مردانی نیمه برهنه در کوره‏ای در ته اتاق آتش روشن می‏کردند. گریبایدوف، چین به پیشانی داشت و چیزی از اینهمه نمی‏فهمید. عباس میرزا، در میان چین‏های ردای سفید خود راست نشسته بود و در تیرگی اتاق، چهره‏اش بازتابی زرد رنگ داشت. نه به گریبایدوف و نه به خان‏ها نگاه نمی‏کرد. به کوره و مردان نیمه برهنه خیره شده بود.

ساتراپ‏های ایرانی، در گذشته، خائنان را اینگونه مجازات می‏کردند.

شعله‏ها سر می‏کشید.

عباس میرزا ساکت بود.

و خان‏ها و گریبایدوف ساکت بودند.

هیزم‏ها صدا می‏کرد و چند مرد در گوشه‏ای به کاری مشغول بودند و نفس نفس می‏زدند. معلوم نبود چه می‏کردند.

شعله‏ها سر می‏کشید.

عباس میرزا دست لاغر خود را دراز کرد.

مردان گوشة ‌اتاق بلند شدند. اشیایی سنگین و تیره را بر روی طبق‏های دراز قرار دادند و همچنانکه زیربار، نفس نفس می‏زدند به صف شدند و یک به یک در برابر عباس میرزا ایستادند.

شاهزاده به جلو خم شد.

محتوای اولین طبق را نگاه کرد  و آن را با اشارة‌ انگشت به گریبایدوف نشان داد. گریبایدوف به پا خاست و قدمی به عقب رفت.

شمعدان طلایی بسیار قدیمی و بزرگی بود که بخش میانی بسیار فراخی داشت و بر آن برآمدگی‏های کوچکی چون گلة انگور دیده می‏شد.

گریبایدوف جرأت نکرد که آن را لمس کند.

بدینگونه، شمعدانهایی را یکی پس از دیگری از برابرشان رژه بردند.

شمعدانهایی دراز با برآمدگی‏های بزرگی در بخش بالایی، میانی یا زیرین. سپس نوبت جام‏ها و ظرف‏های طلایی قدیمی شد. بر روی همه نوشته‏هایی به نازکی نوک سوزن حک شده بود.

آنها را به طرف آتش می‏بردند و مردان نیمه برهنه آنها را به درون کوره می‏انداختند.

و اتاق از شعله‏های آتش روشن می‏شد.

عباس میرزا، نه به گریبایدوف و نه به خان‏ها نگاه نمی‏کرد.

با چهره‏ای گرفته و جدی به طلا نگاه می‏کرد و مواظب هر قطرة طلای گداخته بود.

گریبایدوف فکر کرد که مبارزة عباس میرزا با برادرش بر سر تخت و تاج، مبارزه‏ای سهمگین، خشن و پایان ناپذیر خواهد بود.

فکر نکرد که همو، آلکساندر سرگیویچ گریبایدوف، داشت امپراتوری قاجاریان را در خاک می‏کرد. از این ککش هم نمی‏گزید، و اصلاً به فکر ایران نبود.

اما به نظرش رسید که سراسر زندگی خود را چون گروگانی در زیر زمینی با کف خاکی گذرانده بود، که درکنار کسی چون عباس میرزا نشسته بود که از او هزاران فرسنگ و هزاران سال فاصله داشت، حتی از شمعدانهایی که آب می‏شد با او غریبه‏تر بود. عباسی میرزایی که با او کوچکترین ارتباطی نداشت اما به هر حال، دستی، در لحظة نامبارکی، سرنوشتهایشان را بهم گره زده بود.

اینجا بود که حس تنهایی دردناک و مشمئز کننده‏ای، چون موجودی انسانی بی‏رحمانه بر او چنگ انداخت.

عباس میرزا به فرانسه گفت.

ـ شصت هزار تومان می‏شود. فردا آن را تحویل سفارت خواهند داد.

 

/ 0 نظر / 117 بازدید