مشاهدات نویسنده تبریزی در باکو و نخجوان

سفرنامة باکو

·        محمدعلی منافی

پس از تجاوزات مکرر روسیه به خاک ایران و دفاع ایرانی‌ها که سالها به طول انجامید، در نهایت به سال 1813 میلادی (1192 شمسی) قرارداد ننگین گلستان توسط دولت قاجار امضا شد و شهرهای قره‌باغ، باکو، شکی، شیروان، قبا و دربند از ایران جدا و تحت اشغال روس‌ها قرار گرفت.

در قرارداد نامه‌ای به نام ترکمانچای در سال 1828 ، حکومت قاجاران شهرهای ایروان، نخجوان، اردوباد، و بالاخره تمام شهرهای کنونی جمهوری آذربایجان (ایران شمالی) و ارمنستان و گرجستان را به روس‌ها واگذار ساخت و رود ارس مرز بین ایران و روسیه تعیین گردید.

نخستین بار، هنگامی که باکو را دیدم، انگار درک آن تا حدودی گنگ و نامفهوم بود. یا آن که چیزهای زیادی درباره آن خوانده بودم، ولی به علت اتفاقات گسترده‌ای که در آن رخ داده و به دلیل روحیه متفاوت مردمانش، شناخت آن قدری دشوار به نظر می‌رسید.

سپس که در آن کاوش کردم، احساس چندان خوبی نداشتم، زیرا که به سرعت به سوی نابرابری‌های اجتماعی می‌رود.

به سوی باکو(1)

در مرز آستارا نخستین چیزی که توجه انسان را به جلب می‌کند، درختان تنومند جنگلی هستند که گویا در هم تنیده شده‌اند. این درختان کهنسال به نظر می‌رسد که تقریباً هفتاد سال شاهد اتفاقات مرزی بوده‌اند.

زمانی شوروی‌ها از مرزها به شدت پاسداری می‌کردند. شاید در مدتی که سوویت‌ها(2) حکومت کردند، به ندرت کسانی از مرز جمهوری‌های آن گذشتند که حتی اگر دوست و رفیق هم بودند، خاطی را به شدت مجازات کردند.

اما، اینک بیش از شانزده سال از گلاسنوست گورباچف می‌گذرد. پلیس دولت باکو با اونیفورم نیلی تیره رنگ در مرز مستقر است. در آن طرف هیچ نشانه‌ای از حکومت شوراها به چشم نمی‌خورد. مطمئناً، روزی در روی همین پل پرچم سرخ شوروی با نشان چکش و داس در اهتراز بوده است. در زمان شوروی‌ها، مرز یکی از دورافتاده‌ترین مناطق کشور محسوب می‌شد. بنابر این آنها در آبادانی مرزها نکوشیدند.

اتاق یوخلاما(3)(اتاق تفتیش)

پس از گلاسنوست گورباچف، اولین اداره و یا تشکیلاتی که فاسد گردید، اداره پلیس بود. پلیس دولت باکو پلیس بی‌هیچ شرم و تأملی رشوه می‌گیرد. حتی شهروندان از چنین دستبردهای آشکار در امان نیستند. هنگام عبور از مرز بی‌آنکه اخاذی خود را پنهان کنند، از هر نفر چهار منات(4) طلب می‌کنند. این پول چون به حساب دولت ریخته نمی‌شود، هیچ معنایی جز رشوه ندارد. به خاطر آن که مسافران اتوبوس ما از پرداخت چنین پولی اجتناب می‌کنند، خشمناک شده و با بی‌حرمتی ما را به اتاق «یوخلاما» می‌برند تا به اصطلاح گوشمالی بدهند.

بیشتر آنها فربه‌اند. صورت‌هایشان پف کرده و غبغب‌هایشان آویزان است؛ اما وقتی خشمگین می‌شوند، لپ‌هایشان سرخ و متورم می‌شود.

بسیار واضح است که اتاق یوخلاما، کاری نمایشی و شیادانه است. تمام ترفندهای موذیانه آنها از جمله خشم و رأفت ناگهانی و رفتار تند و آرام‌شان به خاطر اخذ چهار منات پول آذری است. اما، لاجرم هیچ چاره‌ای نیست. چنان به نظر می‌رسد که بدون پرداخت چهار منات رشوه نمی‌توان گام‌ به آنجا نهاد. در آن حال که با حروف لاتین اسم مسافران را روی دفتری ثبت می‌کنند با نگاه‌های مشکوکانه‌ای که کاملاً ساختگی و دروغ است، سوالاتی می‌پرسند که حقارت و پستی آنها را می‌رساند.

« تریاک حمل ائلمرسن؟!»(5)

در نوبت من پول را می‌دهم و بدون بازرسی خارج می‌شوم. آنها چون پول را گرفته‌اند، تفتیش اتوبوس را هم نیمه تمام می‌گذارند!

در اولین گام چهره کریه و پنهانی حکومت علی‌یف‌ها نمایان می‌شود. پلیسی که می‌بایست حافظ جان و مال مردم شود، خود دزد سرگردنه از آب درآمده است.

بادکوبه یا باکوان

زیرا آفتاب گرم و درخشان شامگاه که بال‌های زرینش را همچنان در زمین و دریا گسترده‌ است، باکو در بستر دریای خزر هنوز در تکاپوی روزانه است.

در همان نگاه نخست شهر عظمت و شکوه خود را نشان می‌دهد. روی تپه‌های مشرف به دریا در لابلای انبوه درختان کاج اولین خانه‌های سنگ تراشیده باکو با وقار و شکوه خاصی مشاهده می‌گردند.

باکو یا بادکوبه، با بیش از یک میلیون و هشتصد هزار نفر جمعیت در غرب دریای خزر واقع شده است.

درباره آن نویسندگان ایران و روس مطالب زیادی نوشته‌اند. احمد کسروی در کتاب خود موسوم به «شهرها و دیه‌های ایران» در مورد وجه تسمیه آن نوشته است:

« چنانکه می‌دانیم این شهر را در نوشته‌های ایرانی بادکوبه می‌نویسد. در حالی که در زبان مردم آنجا و در نوشته‌های روسی همان باکو می‌باشد...

بادکوبه گویا از زمان صفویان پیدا شده، زیرا ما نخست بار آن را درکتاب عالم آرای عباسی که در زمان شاه عباس نوشته شده می‌یابیم.

پیش از آن حمدالله مستوفی در نزهت القلوب و یاقوت در معجم‌البلدان و بسیاری از جغرافی‌نویسان در کتابهای خود آن را بادکوبه آورده‌اند.

از اینجا پیداست که بادکوبه چیزی ساخته است و پایه‌ای برای خود نمی‌دارد.

چنانکه از نوشته اعتمادالسلطنه در مرآت البلدان بر می‌آید. این نام ساخته از آنجا پیدا شده که در باکو بادهای تندی وزد و کسانی خواسته‌اند میانه آن بادها و نام شهر همبستگی پدید آورند و این است آن را بادکوبه گردانیده‌اند. جایی که بادکوبد. ولی ما می‌دانیم که این گزارشها درباره نامهای آبادی‌ها بسیار بی‌ارج است.»(6)

با آنکه بادهای وحشتناک را درهم می‌کوبند و حمدالله مستوفی و یاقوت و دیگران آن را بادکوبه نامیده‌اند؛ اما کسروی می‌کوشد در آن باره کاوش گسترده‌ای انجام دهد. می‌نویسد:

« در زمان ساسانیان و پیش از زمان ایشان یک رشته آبادیهایی در ایران به نامهای باکوان یا باکاوان یا مانند آنها می‌بوده که چون در هر یکی آتشکده‌ای برپا می‌بوده ایرانیان آنها را گرامی می‌داشته‌اند و از راههای دور آهنگ آنها می‌کرده‌اند. یکی از آن آبادیهای دینی گرامی همین شهر آران می‌بوده که آتشکده خودسوز بزرگی می‌داشته و نامش باکاوان یا باکوان می‌بوده.»(7)

باکو شهری است، بسیار شلوغ با انسان‌های متفاوتی که در آن می‌لولند. صدای بوق اتومبیل‌ها گوش را می‌نوازد؛ اما هوا دود نیست. گرم و شرجی است. نفس گاهی پس می‌رود. از آن بوی دریا به مشام می‌رسد.

در رستورانی که صندلی‌هایش را زیر درختان کاج چیده است، نشسته و چای می‌نوشیم. (ح) در باکو به ما پیوسته است. او بیش از سه سال است که در آنجا زندگی می‌کند. باکو را مثل کف دست می‌شناسد. به من می‌گوید: اوضاع بسیار تأسف‌بار است. دسته‌های مافیایی درست شده‌اند و تمام شریان‌های اقتصادی را در چنگ دارند. واردات و صادرات کالا توسط آنها انجام می‌گیرد. اینها چون از نزدیکان دولت و یا حتی از سران درجه یک آنها هستند، بدون وقفه کشور را می‌چاپند. مافیای باکو دروازه را برای ورود کشورهای امپریالیستی باز گذارده است. در حقیقت باکوی امروز از هر جهت به دنیای سرمایه‌داری وابسته است.

در آن حال یک کشتی باربر از دور به طرف ساحل می‌راند و دقایقی بعد به آرامی در لنگرگاه پهلو می‌گیرد. روی بدنه آن با حروف روسی چیزهایی نوشته‌اند و من چون از حروف روسی چیزی نمی‌دانم از خواندن آن عاجزم.

در ساحل همچنان کشتی‌های زیادی لنگر انداخته‌اند. این کشتی‌های باربر به چهار کشور دریای خزر رفت و آمد می‌کنند.

با آن که به غروب آفتاب چیزی نمانده است؛ اما هوا همچنان گرم و سوزان است و از آب بخار مرطوبی برمی‌خیزد. زیر سایه درختان انبوه پارک مردم قدم می‌زنند و زن‌ها هر طور که دلشان خواسته(!) لباس پوشیده‌اند.

گاهی صدای سوت‌ کشیدة کشتی‌ها سراسر شهر را فرا می‌گیرد. این سوت غم‌انگیز حس نوستالوژی را در انسان پدید می‌آورد. در آن سوی دریا، در جایی که آب و آسمان به هم نزدیکتر دیده می‌شوند، خورشید انگار در آب نیلگون فرو می‌رود و چنان به نظر می‌رسد که چون حبابی در آب باز خواهد شد.

ساختمان‌های باشکوه

ساختمان‌های حیرت‌انگیز دوران حاجی زین‌العابدین تقی اف‌ها (قبل از انقلاب 1917 در روسیه) که در جای جای شهر، همچنان محکم و استوار ایستاده‌اند، باکو را صد چندان زیباتر نشان می‌دهند. کتابخانه «میرزا فتحعلی آخوندزاده، ساختمان ایستگاه راه‌آهن (وازال)، ساختمان موزه قالی و تئاتر، بنای دبیرستان مارینسکی و دهها ساختمان عظیم و سنگی دیگر که باکو را با وقار نشان می‌دهند.

در باکو همه  جور آدم پیدا می‌شود. داغستانی، روس، گرجی، لزجی، ایرانی و حتی یک ایرلندی و سوئدی که برای تماشای شهر از راه دوری آمده است.

مراکزی که اینک در باکو دایر شده‌اند، برای جذب توریست، حتی تا سحرگاه باز است. به یاد می‌آورم که زمانی کلمه توریست در جمهوری‌های شوروی مفهومی نداشت. در آن حال حزب توده و فرقه‌چی‌های آذربایجان ایران از مرزها گذشته و در چند جمهوری شوروی زندگی می‌کردند. این افراد بیشتر وابستگان سیاسی حزب کمونیست شوروی بودند. آنها تا زمان گورباچف در شوروی ماندند و سپس مغموم و شکست خورده به کشورهای اروپایی رفتند. تعداد بسیاری از آنها هنوز هم در جمهوری‌های سابق شوروی زندگانی می‌کنند. فرقه‌چی‌ها از دیرباز در آنجا ازدواج کرده و صاحب زن و فرزند شده‌اند و به خاطر وابستگی نمی‌توانند به ایران باز گردند.

اندیشه‌های متفاوت

امروز نیز مثل همیشه و مانند پایتخت‌های دیگر همه چیز در باکو متمرکز است. تمام سیاست‌های داخلی و خارجی در آن اتخاذ می‌شود. شریان‌های اقتصادی در باکوست. ثروت و فقر و آنگاه جنایت و دردی نیز در باکو  اتفاق می‌افتد. این شهر چون کندوی عسل همه را به دور خود جمع کرده است.

چنانکه طبیعی است، اندیشه‌ها و آدمها نیز در باکو متفاوتند. با خانمی به نام حقیقت آشنا شدم که بیش از چهل سال داشت و با احساسات متعصبانه‌ای از اسلام دفاع می‌کرد. افسر بازنشسته‌ای را ملاقات کردم که از کمونیسم سخن می‌گفت و معتقد بود که روزی دنیای سرمایه‌داری نابود خواهد شد. با کارگری حرف زدم که از گسترش نظام طبقاتی بسیار وحشت داشت و تصمیم گرفته بود باکو را به مقصد کشور دیگری ترک کند. می‌گفت به آیندة فرزندانم امیدوار نیستم. با زن سالخورده‌ای که کارگر شهرداری بود و با جاروی دستی خیابان را جاروب می‌کرد، سخن گفتم که روزی سه منات حقوق می‌رفت. زن میانه سال دیگری که کارگر کارخانه چای بود، روزانه چهار منات دستمزد می‌گرفت. یک زن فروشنده در یک فروشگاهی که لباس می‌فروختند، پنج منات حقوقش بود. یک راننده لادا از اوضاع بسیار خشنود بود،  می‌گفت می‌توان پول‌هایم را پس‌انداز کنم. یک خواننده مرد هتل با دودلی حرف می‌زد. در آن حال در مرکز شهر آقای «مک دونالد» آمریکایی رستورانی ساخته است و ساندویچ و پیتزا می‌فروشد. در این میان جوان‌های تازه به دوران رسیده تحت تأثیر فرهنگ باسمه‌ای غربی آقای مک، دست هم را گرفته‌اند و برای صرف پیتزا به ساختمان او می‌روند.

من در باکو بی‌تفاوتی سیاسی را نیز به طور آشکار مشاهده کردم. در یک اتومبیل گازت اخباری از منطقه قره‌باغ توجه مرا به سوی خود جلب کرد. گویندة رادیو با لحن سوزناکی که انسان را ناخواسته متأثر می‌ساخت، از جنایات ارامنه سخن می‌گفت. من که بیگانه بودم، متأثر می‌شدم؛ اما هیچکدام از مسافران حتی کوچکترین توجه‌ای به سخنان گوینده نمی‌کردند. این صحنه مرا متعجب می‌ساخت. با خود می‌اندیشیدم که آیا چطور ممکن است، دشمن به کشوری حمله کند و ملت آن هیچ عکس‌العملی از خود نشان ندهد؟

من در باکو به رفتار و کردار توده‌ها توجه می‌کردم. وقتی با آنها حرف می‌زدم، احساس‌های درونی آنها را به راحتی درمی‌یافتم. در روستای «رامانا»(8) با مردی که قلبش بیمار بود و برای معالجه تصمیم گرفته بود به ایران سفر کند، دوستی نزدیکی پیدا کردم. او در حکومت سوویت‌ها، کارگر اداره کالخوز بود. شورای آبادی خانه رایگان به او داده بود، ساعات بسیار محدودی در کالخوز کار می‌کرد. پس از فراغت از کار درکافه‌ها به خوشی و شادی می‌گذرانید و در زندگانی به چیزی فکر نمی‌کرد؛ اما در زمان دبیرکلی گورباچف ناگهان طرفدار او شده بود. خودش می‌گوید. کج فهمی کردم. سپس در حکومت علی‌یف‌ها، قلبش مریض می‌شود. دکترهای باکو از او می‌خواهند که قلبش را جراحی کنند؛ ولی او به علت سودطلبی به آنها اعتماد نمی‌کند و تصمیم گرفته است که به ایران مسافرت کند؛ چون شنیده است که دکترهای ایرانی مهارت خاصی در جراحی قلب دارند.

این مرد و دوست جوان او که فرزند فلجی دارد، مرا با شرایط تازه‌ی باکو آشنا می‌کنند. آنها با سخنان ساده ندامت خود را از گلاسنوست گورباچف بیان می‌کنند.  معتقدند که پروسترویکا، شوروی را در گرداب فرو برد. پول همه چیز انسان نیست، بلکه حیثیت، شرف نیز مطرح است.

من و دوستانم به خانه مرد جوان که او نیز برای معالجه کودک فلج‌اش تصمیم به مسافرت ایران گرفته است، رفتیم، خانواده او با صمیمیت و ساده‌گی از ما پذیرایی کردند. فرزند فلج او در کلاس سوم دبستان درس می‌خواند، بسیار مودبانه و با خنده‌رویی تا نیمه برخاست و به ما سلام کرد. اسم او متین بود. مادرش با چهره اندوهناک درباره متین گفتگو می‌کرد. گویا متین مادرزادی فلج نبود. هنگامی که چهار ساله بود در روی ستون فقراتش زخم کوچکی نمایان می‌شود. او را به بیمارستان می‌برند و در اثر کم‌توجهی و یا سهل‌انگاری اطباء پاهای کودک بیچاره فلج می‌شوند. پدر اندوهگین او از من و دوستانم پرس و جو می‌کرد و از ما راه و چاره می‌طلبید.

با این اوصاف، باکو به دوران تقی‌اوف‌ها باز می‌گردد. در یک طرف دسته‌های مافیایی، صاحب ثروت‌های هنگفتی می‌شوند و در طرف دیگر انبوه گرسنگان پدید می‌آیند.

این بوی مشمئزکننده چهره زیبای باکو را مخدوش می‌کند.

بازار کتاب

تعداد کتابخوانان یک جامعه، نشان‌دهنده پیشرفت فکری آن جامعه است.

در حالی که در باکو کتابخانه‌های بسیار عظیمی مانند کتابخانه «میرزا فتحعلی آخوندزاده» با ساختمان زیبای سنگی قرار دارد، اما در میان مغازه‌هایی که پس از گلاسنوست دایر شدند. کمتر مغازه‌ای را می‌توان دید که کتاب می‌فروشد. به نظر می‌رسد، پس از گلاسنوست و فروپاشی شوروی و عدم تحقق آمال و آرزوهای مردم در دورة‌ استقلال، مردم به علت سرخوردگی از اوضاع سیاسی در پی کتابخوانی و آگاهی هم نمی‌روند. در سراسر باکو حتی بیش از چند مغازه کتابفروشی مشاهده نمی‌شود. آنها نیز کتاب‌های غیر روشنگرانه می‌فروشند. بیشتر آنها کتاب شعر، تاریخ ملل و یا داستان‌های افسانه و فیزیک و هندسه است. امروز در باکو راه‌هایی که به دانایی و شناخت علمی منتهی می‌شود، مسدود گردیده است. جوانان به سوی ابتذالات سرمایه‌داری کشیده می‌شوند. مدگرایی، جواهرپرستی، جلف‌بازی، افکار خیامی « دم غنیمت است» باعث انحرافات فکری و اجتماعی گردیده است. این در حالی است که زمانی مردم بسیار ساده زندگی می‌کردند و در داخل شوروی به ده‌ها زبان کتاب چاپ و نشر می‌شد. انتشارات «پروگروس» وظیفه چاپ کتابهای فارسی را به عهده داشت.

با این حال روزی من در «نخجوان»(9) از پیرمردی که در بازار کتاب می‌فروخت، کتاب صابر را خواستم. نخست گفت: او را نمی‌شناسیم؛ اما سپس که دید من ایرانی هستم، پرسید: تو مگر صابر را می‌شناسی؟ او انگار نمی‌دانست که صد سال پیش هم صابر را در ایران می‌شناختند. من بلافاصله شعری از صابر را برای او خواندم:

آخ: نئجه کف چکمه‌لی ایام  ایدی!

اونداکی اولاد وطن خام ایدی!

در دم پیر مرد دنباله شعر را گرفت:

اوز حق مشروعنی بیلمزدی ائل

چهره حریته گولمزدی ائل ...

/ 1 نظر / 31 بازدید
مازیار

پاینده باشید به شما پیوند می دهم